چوپان - اخبار روز

بز براى گله ضروری است در گله بزی که جلو رواست و گله را به حرکت میاندازد دوبر نامیده میشود البته در برخی مواقع چوپان ها دل خوشى از بز دوبر ندارند یکى از علتهاش پراکندن گلهاست و علت دیگرش که مهمتره هنگامى که گله شب تو کوه خو ده است چون بزها تمایل به خوردن علف اطراف میباشند که حرکت . بحث ایمان دگر و جوهر ایمان دگر است جامــــه پاکـــی دگــر وپاکی دامان دگر است کــــس ندیدیم کـــــه انکــــار کــــــــند وجدان را حــــرف وجــــــدان دگـــر و گوهر وجدان دگـر است کــــس دهـــان را به ثناگـــــویی شیــــطان نگــشود نفــــی دگــــر و طاعت شیـــــطان دگــ. دوست
زکوی دوست جویان بایدی شد
چو مجنون در بیا بان بایدی شدنشان عاشقی در بی نشا ن هاست
بسان بی نشا نان بایدی شدرها کن ما و من را شو بر هنه
که پیش یار بایدی شدبه او باش و به او بین هر چه بینی
که بر ع دو . هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد هم رونق زمان شما نیز بگذرد وین بوم محنت از پی آن تا کند اب بر ت آشیان شما نیز بگذرد باد خزان نکبت ایام ناگهان بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز این تیزی سنان شما نی. یه وقتایی تو خلوت خودت زیر یه آوار به خاک و خون کشیده میشی درست مثل یه دوئل احساسی بعد از این همه رنج نزدیک به جنون می فهمی به با ساز چوپان دعوتی بدون هیچ هم ی ، بدون هیچ کف زنی ، آهسته جلوی یه لشکر غم به سجده میفتی . نه میتونی بگی ، نه میتونی رد شی و نه بد شی ، نه میشه خورشید رو به کافه پائیزی تو دستات مهمون کنی ، زندگی یه کابوس یک طرفه ست که بیداری در کار نیست ، غم مثل خوردن قرص جوشان چشاتو پر از اشک می کنه ویتامینی که بهت میده اینه زیادی به دنیا دل نبندی واسه رفیقات وقت بزاری تا بعدها یه مترسک میون خا ترهای بعد آتیش رفتنش نشی ، درد داره تموم واژه هایی که ذهنم می گذره ، تو رفتی اما بدون غم رفتنت نازنینم اسکار زمین خوردن منو گرفت ، تو اوج خنده های من روحت شاد از ۲۵ اردیبهشت ۹۶ به بعد ومی به ادامه نیست

مثل یک جنگل است، تو در تو بی نهایت بزرگ، رازآلود مثل برگی که میزند هی چرخ تا بیفتد در آّبی یک رود * مثل یک آسمان پرنور است کوچک و شاد و پرشر و شور است یک ستاره که توی تاریکی از تمام ستاره ها دور است * مثل سرمای صبح کوهستان مثل رود است و مثل باران است گاه مثل نسیم میچرخد گاه باد است و گاه طوفان است * مثل دریا است پر وش، آرام مثل آبی است هست اما نیست مثل موجی که می وشد سخت مثل یک گوش ماهی خالی است * دسته ای لک لک است توی هوا می دود با شتاب مثل شهاب موج هایش همیشه خواب آلود روی هر ص ه میشود پرتاب * مثل یک آسمان راضی نرم خانه نرم بادبادک ها است مثل یک باغچه، که پاتوق این ساز و آواز جیریرک هاست *
در سرم صدهزار موسیقی است که پر از داستان پر از حرف است سر من داغ مثل خورشید و سر من مست در تل برف است * جنگلم کوهم آسمانم من خانه ام نور و ک شانم من من کجای تلاطم دنیام؟ در میان خودم نهانم من * مثل چوپان قصه ها شده ام سرکش است و چموش گله من ای خدا کشف کن تو رازش را چه خبر هست توی کله من؟
پ.ن: این عادت انتشار اشعار پیش از ویرایش از کی در من نهادینه شد؟ قبلنا اینطوری نبودما! ا اگـر دیـدی فـرزند کـسی منـحرف شده است پـیش داوری نکن و خـانواده اش را مـس ه و مـتهم به بـد تربیت کـردن فرزندشان نکن چرا که نـوح با مشکل فرزند و همـسرش مواجـه بـود در حالی که صفیّ خداست ❌ زنـدان رفـته و زنــدانی را مـس ه نـکن چــرا کـه حـضرت یوسف سـال هـا زنـدان بود در حالی کـه . در عبارت (( دانشمندی در بیابان به چوپانی رسید و به او گفت: چرا به جای تحصیل علم، چوپانی می کنی؟)) چند واژه مشتق وجود دارد؟ الف) یک واژه ب) دو واژه ج) سه واژه د) چهار واژه


پاسخ) کلمات مشتق، که نام دیگر آن «وندی» است، از یک بخش معنی دار (تکواژ) و یک یا چند بخش معنی ساز (وند) تشکیل . pastor لاتینی به چمِ shepherd چوپان ، شبان بود. این واژه از همان پایه ای به دست آمد که pascere به چم feed (خوراک دادن تغذیه ) منشأ واژگانِ انگلیسی pasture (مرتع، چراگاه، چ ) و repast (غذا، طعام) را به وجود آورد و در نتیجه از نظر ریشه شناختی بر مفهومِ " ی که ان را به چرا می برد" دل داشت. مفهومِ دامداری هنو. یه وقتایی تو خلوت خودت زیر یه آوار به خاک و خون کشیده میشی درست مثل یه دوئل احساسی بعد از این همه رنج نزدیک به جنون می فهمی به با ساز چوپان دعوتی بدون هیچ هم ی ، بدون هیچ کف زنی ، آهسته جلوی یه لشکر غم به سجده میفتی . نه میتونی بگی ، نه میتونی رد شی و نه بد شی ، نه میشه خورشید رو به کافه پائیزی تو دستات مهمون کنی ، زندگی یه کابوس یک طرفه ست که بیداری در کار نیست ، غم مثل خوردن قرص جوشان چشاتو پر از اشک می کنه ویتامینی که بهت میده اینه زیادی به دنیا دل نبندی واسه رفیقات وقت بزاری تا بعدها یه مترسک میون خا ترهای بعد آتیش رفتنش نشی ، درد داره تموم واژه هایی که از ذهنم می گذره ، تو رفتی اما بدون غم رفتنت نازنینم اسکار زمین خوردن منو گرفت روحت شاد
سرطان الهی مادرت سیاهتو سر کنه که مادرایی رو سیاه پوش کردی ، لعنت به تو آقای نوریزاد دیر آمده ای و زود می خواهی آ چپ و قهرمانی و سرنترسی باشی!
همینطوری نوشتن و شعارهای چپ اندر قیچی دادن و کلی گویی و کل مسائل پیچیده و اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی را در حد و چوپان و مزرعه تشبیه همون پوپولیسمی هست که استفاده کرد و ی های فعلی که رییسی و قالیباف باشند اس. بسم الله

سلام. این غزل را سال قبل و سال قبل ترش در همین وبلاگ گذاشتم؛ برای بزرگوارانی که آن موقع هم این جا را می خواندند احتمالاً تکراری و شاید ملال آور باشد... هرچند حال و روز این روزهایم متناسب با گذاشتن این جور مطالب نیست، ولی... شاید حال و روز شما متناسب با خواندن این جور م.
دیگه از سرسبزی بنافت خبری نیست. برگ درختان جنگل هم زرد و پژمرده شدن. چشمه ها کم آب یا خشک شدن. ماهیان رودخانه، علی رغم میل شان به استقبال مرگ رفتن. دیگر از آواز خوش بلبلان خبری نیست. حیوانات اهلی هم به نوعی دچار افسردگی شدن. صدای نی چوپان حزن انگیز شد. دیگه مرغ خانه مادر بزرگ هم تخم نمی زاره. میوه درختان سیاه ریشه فندقی شدن. حتی مورچه ها حال و حوصله ی بیرون آمدن از لانه را ندارن. زمین هم دهان باز کرده و منتظر رفع عطش است. آدما هم انگیزه ای برای کار و تلاش ندارن. همه ی این مسائل بر می گرده به نبا باران در استان پر باران کشور. انگار باران از همه قهر کرده، کی این آشتی برقرار می شه، خدا می دونه. گویا بنافت تبدیل به یک منطقه خشک و کویری شده است. همه چشم انتظار باران هستن تا دوباره نشاط و شادی به بنافت برگرده.
می گویند که ایاز غلام سلطان محمد غزنوی ، در آغاز چوپان بود و با گذشت زمان ، در دربار پادشاه صاحب منصب شد. او اتاقی داشت که هر روز صبح به آن سر می زد و وقت وج بر در اتاق قفلی محکم می زد تا این که درباری ها گمان د ایاز گنجی در اتاق پنهان کرده است و موضوع را از سر حسادت به گوش شاه رساندن. عـــــزیــزان مـــوســـم جوش بهــاره چمن پر سبزه صحرا لاله زاره دمی فرصت غنیمت دان درین فصل که دنیـــــای دنی بی اعتباره بهـــار آیو به صحــــرا و در و دشت جــوانی هم بهاری بود و بگذشت ســـر قبـــــر جـــــــوانان لاله رویه دمـی که گلرخان آیند به گلگشت جدا از رویت ای ماه دل . حاصل اینکه؛ هر چه هستی در برابر دیگران جز مشتی اعتباریات نیست. با اشی در صورتت، یا با ا اجت از ، یا بیماری ای سخت که ممکن است به جانت بیافتد، یا آبرویی که ممکن است به هزار دلیل بریزد، یا ذهنی که ممکن بود خدا قادرش به فکر نکند و یا با خانواده ای که میتوانست به جبر چیزی جز این باشد و .
می گویند که ایاز غلام سلطان محمد غزنوی ، در آغاز چوپان بود و با گذشت زمان ، در دربار پادشاه صاحب منصب شد. او اتاقی داشت که هر روز صبح به آن سر می زد و وقت وج بر در اتاق قفلی محکم می زد تا این که درباری ها گمان د ایاز گنجی در اتاق پنهان کرده است و موضوع را از سر حسادت به گوش شاه رسا. تمامِ خانه، پیچِ کوچه ها، طولِ خیابان را    ... به یادت کوه ها و دشت ها را و بیابان را    ...   برایِ دیدنِ چشمت، دلم تنگ است و دنیا تنگ شبیهِ برّه ای کوچک که گُم کرده ست چوپان را   خدا با دیدنِ چشمانِ اشک آلودِ من امروز    - برایِ حسِ همدردی فرستاده . چوپانی عادت داشت تا در یک مکان معین زیر یک درخت بنشیند و گله ان را برای چرا در اطراف آنجا نگه دارد. زیر درخت سه قطعه سنگ بود که چوپان همیشه از آنها برای آتش درست استفاده می کرد و برای خود چای آماده می کرد. هر بار که او آتشی میان سنگها می افروخت متوجه می شد که یکی از سنگها مادامی که . باز هم مهر ماه آمد. همه به بچه مدرسه ای ها تبریک آمدن سال تحصیلی و آغاز یک سال تلاش در سنگر دانش را میگویند. ولی واقعیت این است که تمام بزرگسالان در واقع حس و حال رفتن به مدرسه را تجدید خاطره میکنند. آن حسی که درسالهای قدیم در ابتدای هر سال دبستان با ورق زدن کتابهای مدرسه وتماشای . یه وقتایی تو خلوت خودت زیر یه آوار به خاک و خون کشیده میشی درست مثل یه دوئل احساسی بعد از این همه رنج نزدیک به جنون می فهمی به با ساز چوپان دعوتی بدون هیچ هم ی ، بدون هیچ کف زنی ، آهسته جلوی یه لشکر غم به سجده میفتی . نه میتونی بگی ، نه میتونی رد شی و نه بد شی ، نه میشه خورشید رو به کافه پائیزی تو دستات مهمون کنی ، زندگی یه کابوس یک طرفه ست که بیداری در کار نیست ، غم مثل خوردن قرص جوشان چشاتو پر از اشک می کنه ویتامینی که بهت میده اینه زیادی به دنیا دل نبندی واسه رفیقات وقت بزاری تا بعدها یه مترسک میون خا ترهای بعد آتیش رفتنش نشی ، درد داره تموم واژه هایی که ذهنم می گذره ، تو رفتی اما بدون غم رفتنت نازنینم اسکار زمین خوردن منو گرفت ، تو اوج خنده های من روحت شاد از ۲۵ اردیبهشت ۹۶ به بعد ومی به ادامه نیست سرطان الهی مادرت سیاهتو سر کنه که مادرایی رو سیاه پوش کردی ، لعنت به تو شیر را گرم ، بعد از به جوش آمدن منتظر ماندم تا بیست دقیقه ای بجوشد می خواستم ماستی که از آن تهیه می کنم سفت باشد و آب ندهد.....شیر گرم را در کوزه سفالی دهان گشادی ریختم و منتظر ماندم تا دمایش پایین بیاید و ولرم شود...آرمان را صدا گفتم بیاید و ببیند به او توضیح دادم و نشان دادم که دو ق. .... ..... ..... ..,,... ...... ..... ..... گل قاصد؛یاقاصدک گیاهی ست از تیره کاسنی با گلهای کُروی ،با گلچه های زرد رنگ در انتهای دم گلهای بلند می باشند..این گلها پس از تغییر رنگ به صورت توپی سفید و با مختصر تماس و برخوردی (پرتون به پرش بخوره)از هم می پاشند و غبارگون به هوا و دور دست می روند...(یکمم عط. نام : ارواح سیاه – black souls
ژانر: درام
کارگردان: francesco munzi
ستارگان: marco leonardi, peppino mazzotta, fabrizio ferracane
محصول کشور: ایتالیا، فرانسه
سال انتشار: 2014
امتیاز: 6.8 از 10
مدت زمان: 1:48:51
اطلاعات بیشتر: کلیک کنید
خلاصه داستان: داستان سه برادر، پسران چوپان، که در شهری مافیایی زندگی. غزلی از معلم روستای زرگر دیکداش در دهه 60 جناب عبدالرضا کریمیان در سفری به روستای زرگر اردیبهشت 97

حال من خیلی پریشان است، باور میکنید از غم دوری ، زیاران است، باور میکنید
صحبت از دیروز گویم، با شما ای دوستان یاد جانان هم ز ایمان است، باور میکنید
مدتی من با شما ها بوده . #سیف_فرغانی هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد هم رونق زمان شما نیز بگذرد وین بوم محنت از پی آن تا کند اب بر ت آشیان شما نیز بگذرد باد خزان نکبت ایام ناگهان بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز این تیزی . هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد هم رونق زمان شما نیز بگذرد وین بوم محنت از پی آن تا کند اب بر ت آشیان شما نیز بگذرد باد خزان نکبت ایام ناگهان بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز این تیزی سنان شما نی. هم مرگ بر جهان شما نیز بگذردهم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند اببر ت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام ناگهانبر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عامبر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم درازاین تیزی سنا. تمامِ خانه، پیچِ کوچه ها، طولِ خیابان را به یادت کوه ها و دشت ها را و بیابان را برایِ دیدنِ چشمت، دلم تنگ است و دنیا تنگ شبیهِ برّه ای کوچک که گُم کرده ست چوپان را خدا با دیدنِ چشمانِ اشک آلودِ من امروز برایِ حسِ همدردی فرستاده ست باران را نه آغوشی، نه حتی پاسخِ گرمِ سلامم...آه چگ. مجموعه گورستان و زیارتگاه خالد نبی در یک منطقه کوهستانی و در فاصله ۹۰ کیلو متری شمال شرق شهرستان گنبد کاووس و ۵۵ کیلومتری شمال شرق شهرستان کلاله و ۶ کیلومتری روستای گچی سو – نزدیک آی تمر از توابع بخش مراوه تپه و بر فراز قله کوه گوگجه داغ واقع شده است. در قسمت شرق بقعه چوپان عطا و پیوسته به آن و بر روی یک رشته تپه ماهورهای خاکی که ارتفاع آنها به مراتب کمتر از ارتفاع محل مرقد خالد نبی است، گورستان عظیمی دیده می شود که حدود ۶۰۰ سنگ مزارهای استوانه ای تا ارتفاع حداکثر ۲ متر در آن دیده می شود. مسیر دسترسی اسف ه بوده و ۶ کیلومترانتهایی خاکی با کیفیت نسبتا مطلوبی می باشد . در طول جاده به دلیل باریک بودن مسیر با سرعت مناسب حرکت نمایید. بهترین فصل سفر به این منطقه در بهار و علی الخصوص اردیبهشت ماه می باشد. http://www.gorgantamasha.ir/default/place/421 قصه حسین کرد شبستری در دوره صفویه جریان دارد. «حسین کرد» یکی از چوپان زادگان و پهلوانان ایران است، که در آغاز مهتر و شاگرد پهلوان تکمه بند تبریزی از پهلوانان دربار شاه عباش صفوی بود. حسین کرد پس از اختلاف با همسر ، تبریز را ترک می کند و در اصفهان به جمع پهلوانان شاه عباس می پیوند. انتخابات وبحران بی اعتمادی مردم : اعتماد پدیده نیست که آنی در یک جامعه بوجود آید بلکه مدت ها زمان ضرورت است تامردم با رویت مصادیق اعتماد از طرف جامعه ونخبگان – و تمردان –و ون کشور بتوانند مجددا به آنها اعتماد کرده واین گوهر گم شده خویش را دوباره بدست آورند ولی از بین رفتن اعتم. داستان قصه حسین کرد شبستری در دوره صفویه جریان دارد. «حسین کرد» یکی از چوپان زادگان و پهلوانان ایران است، که در آغاز مهتر و شاگرد پهلوان تکمه بند تبریزی از پهلوانان دربار شاه عباس صفوی بود. حسین کرد پس از اختلاف با همسر ، تبریز را ترک می کند و در اصفهان به جمع پهلوانان شاه عباس . سایه شاخ و برگ درخت روی نوشته های کتاب حواسش را پرت می کرد. سعی کرد کتاب را جا به جا کند تا تمامش در سایه باشد. مطلب آنقدر جذاب نبود و هر آنچه تکان می خورد بهانه ای بود برای اینکه فکرش را مشغول کند. هر صدای جدیدی هم قابلیت ورود به این عرصه را داشت. معلم اش گفته بود "همان طور که با ور.
مجموعه: دنیای ضرب المثل


داستان ضرب المثل بابات هم همین زبان درازی ها را داشت که مجبور شدم بخورمش
یکی بود، یکی نبود. گرگ گرسنه ای بود که یک روز هر چه به این در و آن در زد و هر چه جست و جو کرد، چیزی برای خوردن به دست نیاورد. گله های و بز از کنارش می گذشتند. گرگ هم از جایی که مخفی شده بود، حرکت ها و بزهای خوشمزه را می دید، اما جرئت نداشت که از کمین گاهش بیرون بیاید. زیرا هر گله ای دو سه نفر چوپان داشت و چند تا سگ هم همراه گله بود. گرگ می دانست که اگر سر و گوشی نشان بدهد، دندان تیز سگ های گله و چوب و چماق چوپان ها در انتظارش است.گله ها که از جلو چشم های گرسنه ی او عبور د، گرگ از مخفی گاهش بیرون آمد و به طرف جوی آب رفت و با خودش گفت: « حالا که چیز دندان گیری برای خوردن پیدا نکرده ام، بهتر است کمی آب بخورم تا شکم گرسنه ام این قدر قار و قور نکند.»وسط راه، فکر کرد که بهتر است از آب زلال چشمه که هنوز به جوی راه پیدا نکرده بنوشد با این فکر، گرگ راهش را کج کرد و به طرف سرچشمه رفت.از قضای روزگار، ی از گله جدا افتاده بود و تک و تنها به طرف روستا می رفت. وقتی چشمش به جوی آب افتاد، احساس تشنگی کرد و رفت تا خودش را سیراب کند. درست زمانی به جوی رسید که گرگ هم به سرچشمه رسیده بود و می خواست آب بخورد.گرگ با دیدن ، دهنش آب افتاد لب و لوچه اش را لیسید و برای اینکه را فریب دهد و به او نزدیک شود، با صدای بلند گفت: «آهای نادان! مگر نمی بینی که من هم دارم از آب این جوی می نوشم؛ چرا مواظب حرکات و رفتارت نیستی و آب را گل آلود می کنی؟» از دیدن گرگ ترسید. می خواست فرار کند، اما با خودش گفت: «این گرگ، ظاهراً کاری به کار من ندارد. پس چرا بترسم؟...» که فکر می کرد گرگ راست می گوید و نمی دانست که گرگ می خواهد از آب گل آلود ماهی بگیرد نگاهی به جوی و نگاهی به گرگ انداخت و گفت: «ای بابا! این چه حرفی است که شما می زنید. من پایین جوی هستم و از این پایین آب می خورم و شما بالای جوی و درست کنار سرچشمه ی آن هستید. اگر هم ی بتواند آب را گل آلود کند، شمایید.»اما این حرف ها برای گرگ بهانه جو اصلاً ارزشی نداشت. این بود که آرام آرام به طرف رفت و پرسید: «ببینم، آب از توی جوی به چشمه می آید یا از توی چشمه به جوی؟» جواب داد: «این دیگر معلوم است همه می دانند که آب از چشمه به جوی می رسد و الآن هم شما سرچشمه اید، نه من...»گرگ که با هر کلمه، قدمی به نزدیک تر می شد، گفت: «چه زبان درازی داری. همان جا بمان که آمدم بخورمت. بابات هم همین زبان درازی ها را داشت که مجبور شدم بخورمش.» تازه فهمید که اعتراض گرگ، چیزی جز بهانه و فریبی نبوده است. خواست فرار کند، اما دیگر کار از کار گذشته بود و گرگ آن قدر به او نزدیک شده بود که با یک جمله توانست بیچاره را شکار کند.از آن به بعد، درباره ی آدم زورگو و فریبکاری که برای رسیدن به مقصود ناحق خودش بهانه تراشی کند، می گویند: «بابات هم همین زبان درازی ها را داشت که مجبور شدم بخورمش.» گزیده ای از شاه چکامه زندگینامه کورش بزرگ تا که اتحاد ماد از هم گسست آستیاگ بر تخت شاهی بنشست قدرتش بی حد و بی انکار بود ده ملل بنده به آن دربار بود با د او تا ابدپیکار کرد در جهان روح بشر را تار کرد تا که یک شب درعدم سیلاب دید سیل آب ازدخترش درخواب دید موبدان را زین میان احضارکرد . صدای  ان  ،  هی  هی  چوپان  ،  نمی  آید و  آوایی  ز  استر های  بی  پالان  ،  نمی آید زمستان  غربت  آورده  ،  به  قفل  هر  دری  انگار ص ،  از  در  همسایه  ی  خوبان  ،  نمی  آید چه افتادست  ،  پای  کوچه . بررسی بقایای ترکیبات پلی کلره بی فنیل (pcbs) در شیرهای پاستوریزه موجود در بازار نویسند گان: سارا بیات ، عباس اسماعیلی ساری ، نادر بهرامی فر
خلاصه مقاله:
ترکیبات پلی کلره بی فنیل ترکیباتی سرطان زا جهش زا و از عوامل مهم الاینده محیط زیست می باشند who1998 در تحقیق حاضر شش ترکیب شاخص pcb5 شامل pcb 28و52و101و138و153و180 در شیر پاستوریزه 8 تولیدی مهم و پرفروش استان تهران پاژن، پاک، دامداران ، میهن، پاکبان، چوپان، پگاه ، روزانه و یک تولیدی در استان مازندران کاله با درضدهی چربی متفاوت ابتدا با حلال هگزان نرمال و دی کلرومتان است اج و سپس با روش است اج مایع - مایع و بادستگاه کرو ...
دریافت فایل
مثل یک جنگل است، تو در تو بی نهایت بزرگ، رازآلود مثل برگی که نرم می چرخد تا بیفتد در آبی یک رود *
صاف و مرموز و ت و تیره مثل یک آسمان پرنور است یک ستاره که گرچه پرنور از تمام ستاره ها دور است
باز و مرموز و ت و تیره آسمانی که در خودش خواب است یک ستاره که توی تاریکی نقطه ی انتهای مهتاب است * مثل سرمای صبح کوهستان مثل رود است و مثل باران است او که مثل نسیم میچرخد گاه باد است و گاه طوفان است * مثل دریا است پر وش، آرام مثل آبی است هست اما نیست مثل موجی که می وشد سخت مثل یک گوش ماهی خالی است * دسته ای لک لک است توی هوا می دود با شتاب مثل شهاب موج هایش همیشه خواب آلود روی هر ص ه میشود پرتاب * مثل یک آسمان آرام است خانه نرم بادبادک ها است مثل یک باغچه که شبکده ی ساز و آواز جیریرک هاست *
در سرم صدهزار موسیقی است که پر از داستان پر از حرف است سر من داغ مثل خورشید و سر من مست در تل برف است * جنگلم کوهم آسمانم من نغمه و شعر و داستانم من من کجای تلاطم دنیام؟ در میان خودم نهانم من * مثل چوپان قصه ها شده ام سرکش است و چموش گله من ای خدا کشف کن تو رازش را چه خبر هست توی کله من؟
پ.ن: این عادت انتشار اشعار پیش از ویرایش از کی در من نهادینه شد؟ قبلنا اینطوری نبودما! ا هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد هم رونق زمان شما نیز بگذرد وین بوم محنت از پی آن تا کند اب بر ت آشیان شما نیز بگذرد باد خزان نکبت ایام ناگهان بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز این تیزی سنان شما نی.