پاییز همیشه دلگیر نیست - اخبار روز

دنیای خوش ما...، در قصه ی ما سوته دلان دربدری نیست از جور و جفای غم دنیا خبری نیست هر روز و شب و صبح و سحر باده بدستیم بیخود زخود و در بر ما خیره سری نیست در قصه ی ما شاه و گ به سر آمد هر لحظه ی ما ثابت و دم را گذری نیست در محفل ما هر که در افتاد ور افتاد ظاهر همه دلها، به خفا جن و پری ن. مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست دل سرگشته ما غیر تو را ذاکر نیست اشکم احرام طواف حرمت می بندد گر چه از خون دل ریش دمی طاهر نیست بسته دام و قفس باد چو مرغ وحشی طایر سدره اگر در طلبت طایر نیست عاشق مفلس اگر قلب دلش کرد نثار مکنش عیب که بر نقد روان قادر نیست عاقبت دست بدان سرو بلندش . ی نمی تواند به طبیعت بگوید چرا زمستان شدی ⛄️ ؟چرا پاییز عشق را خود ترجمه غیر از ملال و عار نیست از برای پاکبازان جز شرف ،معیار نیست رو بیاور جام می تا کی بجویم فضل و عقل؟! خود به پیش شاه فاضل؛ هیچ امری بار نیست من نفهمم درد تو پس کی بفهمد این زمان؟! کم نگاهم میکن و هیچش مگو انگار نیست آن قدر پستم ز دست مردمان سفله گون پر آتشین، نزدم چو ز. همه ی گل های سرخ دنیا می دانند که راز عشق ما همان بارانی ست که سالهاست از چشم های قلمم می بارد تا دفترم همیشه معطر به بوی پاییز باشد... _از مجموعه ی هاله ی طلوع (شفیقه طهماسبی) درختهایی هستند که همه ی سال میوه دارند. همیشه بهارند و تابستان. حالا هرچه هم پاییز و زمستان بر آنها بگذرد انگار نه انگار. انگار اصلا توی این عالم ها نیستند. توی عالم خودشان سیر می کنند. کار خودشان را می کنند. شکوفه شان را دارند. میوه شان را می دهند. همیشه ی خدا سبز می مانند و هیچ وق. گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست رفتی تو خدا. ی نمی تواند به طبیعت بگوید چرا زمستان شدی؟ چرا پاییز نم ؟ ی نمی تواند به برف بگوید که چرا آب شدی؟ یا اصلاً چرا آمدی که آب بشوی؟ ی نمی تواند به زمین اعتراض کند که چرا انقدر سرد می شوی... ی نمی تواند به پاییز بگوید که چرا دلگیری؟ چرا برگ ها را حرام می کنی؟ چرا زرد می شوی؟ چرا اخم می کن. بدترین اتفاق در پاییز ان است که ی برود، رفتن های پاییز با دیگر رفتن ها فرق دارد، رفتن های پاییز در سکوت انجام میشود، رفتن های پاییز شوخی سرشان نمیشود، و زندگی این را به ما خوب یاد داده بود. ادم هایی که در پاییز میروند،حتی اگر برگردند،دیگر ان ادم سابق نیستند... و این خاصیت پاییز ا. هنوز باران را، بی چتر
برف را، بی دستکش
و چای را، بی قند دوست دارم …
سفر را، اگر هنوز بی چمدان دوست داری
قرارمان همین پاییز … جمشید اگه پاییز این قدی که تو می گی خوبه، چرا ما هر سال روز اول پاییز دل مون خالی می شه؟ همه به این زردی و نارنجی نگاه می کنن حال شون جا می آد، چرا ما بلد نیستیم؟ چرا همه رفته بودناشون رُ می ذارن برا پاییز؟ چرا پاییز هیشکی برنمی گرده؟ رادیو چ هـ رازی یکی بود یکی نبود...
این داستان زندگی ماست...
همیشه همین بوده...یکی بود یکی نبود...
در اذهان شرقیمان نمیگنجد با هم بودن،با هم ساختن ،برای بودن یکی باید دیگری نباشد.
هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود
که یکی بود ، دیگری هم بود ، همه با هم بودند...
و ما اسیر این قصه ی. تنهایی این نیست که هیچ اطرافت نباشه!
این نیست که با ی دوست نباشی!
این نیست که آدمی گوشه گیر و منزوی باشی!
این نیست که ی باهات حرف نزنه!
این نیست که هیچوقت نتونی خوشحال باشی!
این نیست که ی دوستت نداشته باشه!
تنهایی، یه حس درونیه!
تنهــــــایی یعنــــــی "هیچکـــس نمیفهـ. باز پاییز اومد و کل فضای مجازی پستای پاییزی شده بنظرتون واقعا فرق است بین پاییز و بقیه فصلها؟ بنظر من ما مردم بسیار جوگیری داریم چون یه چندتا شاعر درباره پاییز شعرای معروفی سرودن مردمم بدون دلیل و علاقه ای تقلید میکنن یه جوری پاییز پاییز میکنن انگار پاییز زمستونه.خخخخ هی میگن . پائولو_کوئیلو زمین بهشت می شود....... روزیکه مردم بفهمند هیچ چیز عیب نیست جز قضاوت ومس ه دیگران! هیچ چیز گناه نیست جز حق الناس! هیچ چیز ثواب نیست جز خدمت به دیگران! هیچ اسطوره نیست الا در مهربانى و انسانیت! هیچ دینى با ارزشتر از انسانیت نیست! هیچ چیز جاودانه نمی ماند جز عشق! هیچ چیز . پاییز ! سهم حنجره من ، تو سعی کن سرشار از بهار بماند ترانه ات " مهدی فرجی" حتی اگه چشمهام نبینه ... روزها و ماه ها رو گم کنم ...مطمئنم اومدن پاییز رو میفهمم ... بو میکشم انگار پاییز یه سنگینی خاصی داره ... یه غمی مینشونه رو دل ... غمش دردناک نیست ... توی خود رفتنه ... مثل درد قهوه که ته فنجون . به نام خالق بهار اونقد از ۹۵ دلگیر بودم که حتی خداحافظی هم ن باش... انقد ترس داشتم از این ۹۶ که وقتی توپو زدن اشکم سر خورد اومد پایین...... هیچ سالی به اندازه ی امسال دلگیر نبود برام...دلگیر تر از هر سال... بنظرت عیدی خدا امسال چیه؟! هنوز نرفتم که ازش عیدیمو بگیرم......! خسته شدم از بس بخو. چشم هایت پر از عاشقانه های پاییز بود نگاهم که می کردی خشکم می زد زرد می شدم می ریختم درست زمانی که فکر می همه چیز را فراموش کرده ام اتفاقی کوچک برم می گرداند به رنج روزهای اول اتفاقی کوچک مثل شنیدن آهنگی قدیمی در ماشین... عطری آشنا در خیابان... و گاهی افتادن برگی از درخت... در پاییز.. میگویند پاییز پادشاه فصل هاست...میگویند پاییز بهاریست عاشق... من میگویم پاییز بهاری بود که عاشق شد و از عشق به ثروت رسید و پادشاه فصل ها شد. پاییز فصل رهایی از عطش تابستان است..پاییز فصل رها شدن در احساسهای زیبا و عاشقانه زیستن است پاییز فصل آرزوها و قصه هاست پس آرزو کن..میگویند زی. چه شبهایی تو را در خلوت تو دعا

گویی هزاران بار با تو من وداع

تو از بخشنده گی خود بخشیدی یُ من ابش

حرف من از کفر و این دل خسته نیست

چه شبهایی سر به سجده بردم به درگاه تو
اما ایی میخواند که دیگر معبودی نیست
سکوتی از من و یک بیداری
خداوندا این تکلیف است

که من همیشه در خواب و تو بیداری....

همیشه میگفتی شاهی، گ کن،ظالم بمون اما مظلوم نمایی کن،هر چی بدی کردی پای من بنویس ، نتیجه ی این عشق اصلا مساوی نیست. داره بارون نم نم میزنه هوا ابریه بوی پاییز میاد دلم گرفته دارم گریه میکنم حالم خوب نیست ب تا دم صبح بیدار بودم خوابم نمیبرد بازم خواب بد دیدم خواب خیلی بد ترسناک بعدش با یه دوست حرف زدم آروم شدم حس میکنم.... دلم میخواد... میخوام ازش بنویسم... دلگیر نیستم ها اما امشب نیاز به یک خبر خوب دارم حالا می تواند یک خبر خوب باشد یا یک احوالپرسی ساده از آشنایی دور یا حتی یک ایمیل کمی محبت آمیز... امشب دلتنگ و دلگیر نیستم ولی انگار غمگینم... به نام خدا
....................


شما یادتان نیست. آن وقت ها – زمانی که خیلی بچه تر از حالا بودیم- باران می آمد.
نه! آن که شما می گویید گِل باران است. منظورم باران راست راستکی است. آن هم نَه سال به دوازده ماه یک مرتبه! از اول پاییز سقف آسمان قشنگ مثل آبکش بزرگی سوراخ سوراخ می شد و اینقدر آب بکر و تازه فرو می ریخت که تمام سر و روی شهر را حس صفا می داد؛ خانه ها و درخت ها را می شست، کوچه های خاکی را از عطرش پر می کرد و بی رودربایستی به هرجا می توانست راه می جُست.
زیر تِلِق تِلِق قطره های درشتی که از سقف توی سطل های ماست و کاسه های روحی می پرید، بچه ها، پیچیده در دست بافته های مادرانشان، مشق شب می نوشتند. بعد هم با همان لالایی باران، دورتادور، زیر کرسی زغالی می خو دند تا زودتر صبح شود و چکمه های پلاستیکی زرد و سُرخشان را به پا کنند و بند نازک کلاه بارانی های مشمایی شان را زیر گلو سفت کنند و در راه مدرسه، هرجا فرصتی دست داد، محکم تر در چاله چوله ها پا بکوبند و... دست آ هم سراپا گِلی به خانه برگردند و لابد برای آنهمه شور زندگی، کتکی هم نوش جان کنند.
بگذریم؛ شما یادتان نیست. روزگاری داشتیم با باران. حالا دیگر باران نمی آید که. هی ز له می آید! بمب و ترکش هم زیاد می بارد.تمام پاییز، به جای خبر بارندگی و آب گرفتگی، اخبار انفجار و بی خانمانی و مرگ ومیر است که از زمین به آسمان می بارد. اصلا باران کجا ببارد؟ دار و درختی مانده؟ باغ و مزرعی مانده؟ هرچه بود یا کوبیدیم یا کوبیدند. این ابه ها که جای باران نیست.
http://pic.p o-aks.com/p o/animals/bird/sparrow/large/gonjeshk_zir_baran.jpg
بنام خدای زیبائی ها ب خدمت تمامی دوستانِ گران تر از جان آمدنِ سالِ جدیدِ عشاق , فصل شکوفایی حس و شعر , فصلِ گریه هایِ بی امان آسمان , فصلِ عاشقیِ بیت و قافیه , فصلِ " پاییز" را به تمامی آنانکه زاده ی پاییزند و آنانکه زاده ی یکی از ماه های زیبایِ خداوند هستند تبریک عرض می نمایم امیدو. دنیا مثل پاییزه هم قشنگه هم غم انگیزه قشنگیش به خاطر تو و غم انگیزیش به خاطر دوری تو دوباره پاییز اما نه ((فصل خزان)) زرد! دوباره پاییز اما نه فصل اندوه و درد! دوباره پاییز فصل زیبای سادگی دوباره پاییز، موسم شدید دلدادگی . . . دلهره های پیدا و پنهان روزهای سرد پاییز را پایانی نیست. دلشوره های آدم کش و زوزه ی گرگ سرما، آدم را تا میقات مرگ همراهی می کنند و دلت را هزار زخم می زنند. پاییز بی هیچ رحمی ابهت درختان را نشانه رفته است و برگهای هزار رنگ را بی محابا به خاک می کشاند، انگار عشوه ی درختان هزار رنگ او . اینجا ی چشم به راه نیست...
نه ی منتظر است ، نه ی چشم به راه!
بین عاشق شدن و مرگ ، فرقی نیست ! تنها یک کوچه ای می خواهد ، که ماه را خیال گذر از آن نباشد!
عشق را نصیبی جز آه نیست که نیست !
چه فرقی می کند نفست بند نفس ماه باشد یا خورشید ، هوا که ابری باشد ، گلهای آفتابگردان که هیچ ، اقاقیهای کنار پنجره هم در برابر این سرنوشت ابری ، سرخم می کنند!
فقط باید باور کنیم ، که روزگار ، سر همراهی ندارد که ندارد!
قرنها هم ناله بزنی ، به جایی نمی انجامد !
وقتی نمی توانی فریاد بزنی ! ناله برای چه ؟ خاموش باید بود در آن بی ستاره که تنها صدای خش خش د شدن برگهای زرد پاییزی سکوتش را می شکند!
باید زندگی کرد تا مرگ آرزوها را دید...!
این دنیا بیش از این هوایی برای تنفس ندارد !
زخمهایی که هوای تازه می خواهند ، باید سر خم کنند در مقابل نسیم دلنواز مرگ ...!
نباید دلگیر بود ! آ دلت که گیر باشد ، رها نمی شود ، پرواز را اگر می خواهی ، باید اول دل را رها کرد ، این دل گیر باشد ، بالی باز نخواند شد برای پرواز ...!!!
و یقینا ، خداوند هم دل را آفرید که گیر کند...
و ما بندگان غافل از آنکه ، خدا نیز ما را به آنچه دل بسته ایم می آزماید!!!
قرار نیست هیچ اتفاق خاصی بیفتد ، تا دل آرام گیرد...
تنها اتفاق شیرین برای این دل ، رها شدنش خواهد بود...!!!
و در این میان ، زیبا ترین آواهای روزگار ، صدای د شدن احساس است و دل ...!!!
و صحرای این روزگار ، تبدار است ...
که چرخهای این روزگار با همین تب و تاب ، مغرورانه می تازد و همه ی احساس در لابلای چرخهای بی رحمانه این روزگار بی هیچ فریاد و ناله ای له خواهد شد...
حالا که همه ی روزهای آرزوهای این دل ، مرخصی رفته اند ، دنیا اب شده روی سر هر آنچه که آفتاب را قرار بود بیاورد از دور دست ...!!!
بغض هم این روزها ، بغض کرده ... ناله اش در نمی آید ، کم آورده !!!
با بغض هم مدارا کن ، طاقتی برایش نمانده ، سرش این روزها گرم غصه های کهنه ی خودش است...!!!
بغض هم انگار ، صبرش تماش شده ، هر چه دل صبوری می کند ، بغض صبری برای نشان دادن ندارد...!!!
و سایه این روزگار بر برگهای امید و انتظار ، شکننده تر از همیشه است...
درست مث آن برگ پاییزی که می داند ، باد از هر طرفی که بوزد ، نسیم باشد یا طوفان ، فرقی نمی کند ، او محکوم به افتادن است...!!!
و در این میانه ، همه چیز قابل تحمل است ... الا پوزخند جهنم...
بوی یلدا را میشنوی؟ انتهای خیابان آذر... باز هم قرار عاشقانه پاییز و زمستان.. قراری طولانی به بلندای یک شب.. شب عشق بازی برگ و برف... پاییز چمدان به دست ایستاده ! عزم رفتن دارد... آسمان بغض میکند... میبارد. خدا هم میداند عروس فصل ها چقدر دوست داشتنیست... کاسه ای آب میریزم پشت پای پاییز...
برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست
گویی همه خوابند، ی را به ی نیست
و پرواز از آن خاک به این خاک
جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

این قافله از قافله سالار اب است
اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست
تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش
دیدم که در آن آینه هم جز تو ی نیست
من در پی خویشم، به تو بر می خورم اما
آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست
آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است
حیثیت این باغ منم، خار و خسی نیست
امروز که محتاج توام، جای تو خالی است
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست
در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است
وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست
هوشنگ ابتهاج پاییز فصلیه که ازاولین روزش خودشو نشون می ده کاش انسانها مث پاییز باشن از روز اول رنگ اصلیشون رو نشون بدن امیدوارم با آمدن پاییز هر یک برگ که میافته یک دونه از غمهای دلت کم بشه آغاز سال تحصیلی که بهار تعلیم و تربیت است بر عاشقان فرهنگ و علم و ادب مبارک. پاییز می رسد که مرا مبتلا کند با رنگ های تازه مرا آشنا کند پاییز می رسد که همانند سال پیش خود را دوباره در دل قالیچه جا کند او می رسد که از پس نه ماه انتظار راز ِ درخت باغچه را برملا کند او قول داده است که . نَگویید پاییز افسُردِه است کِه بَرگِ دِرَختی دَر آن مُردِه است مَرا آرِزو کُشت پاییز سَخت نَگویید پاییز پَژمُردِه است چِه شَب هایِ رامی مَرا بود، حَیف! کِه پاییز دَر قِصّه دَست بُردِه است چو بَرگی کِه اَز شاخِه بَر میکَنَد گُلَم را رُبود و دِل آزُردِه است مَرا بود پاییز فَصل. باید بتونم باید همین روزا سکوت درهم شهرو بخونم خورشید میرود قایم میشود پشت پل ترک خورده ی شهری که مردمانش به دیوارها چسبیده اند روی پل ها خبری به جز دلتنگی و آه نیست من هم جای خورشید بودم پاییز زودتر قایم میشدم دلم از تمام مردم دیواردوست شهری که پر از پل است گرفته... شعر در مورد پاییز کوتاه آدم ها گاهی خا تری اند نه بودنشان آرامت می کند و نه رفتنشان! گاهی چنان با عشق می آیند که هُرم نگاهشان و عطر حرف هایشان روحت را می نوازد و گاهی چنان بی مِهرند که تو می مانی پنجره ای رو به پاییز، بغضی تلخ، و سکوت و سکوت و سکوت…. شعر در مورد پاییز و عشق پیچک های. پس از سالها زمین لرزه ن شده ام....در ویرانه ای که شبیه شهر آرزوهایم نیست!
دلم فرو ریخته...قامتم فرو ریخته...و جوانی ام....
با چهره ای زرد و تکیده بهت زده به خویش می نگرم و به دنیایی که بر سرم فرو ریخته!
گم کرده ام تمام انم را،لا به لای خشت های این سرنوشت اب شده!
خبری نیست...
نه از . کاش تو بودی کاش تو می آمدی کاش تو می م کاش تو دستم را میگرفتی کاش می بردی با خودت به همان دور دست ها به همانجا که قلب عاشقی می تپید برای نگاه هم برای چشمهای هم کاش تمام روزهای دلتنگی مرا با من قدم می زدی همین روزهای پاییزی را ورق می زدی با من اصلا چرا فقط پاییز؟ کاش گرمای تابستان ر.



جشنواره تورهای پاییز 96
با آمدن فصل زیبای پاییز و خنک شدن هوا رفتن به بعضی از ا ا امی است چرا که این ا فقط در این فصل بسیار زیبا و خاص هستند و گردشگران را به خود مجذوب میکنند و یکی دیگر از جذ ت این مکان های گردشگری در پاییز ارزان بودن آنها است.
این مکان ها که شامل تایلند و دبی و کیش میباشد را باید در این فصل بروید تا پاییز برایتان رویایی تر شود. چرا که هر کدام از این مکان ها در پاییز جاذبه ی گردشگری خود را دارد.در ادامه میتوانیم به دبی و کیش بپردازیم که وجه های اشتراک زیادی دارند و بارز ترین وجه اشتراک خلیج همیشگی فارس است و میتوان به آب و هوای ی ان در هر دو شهر هم اشاره کرد که در فصل پاییز و زمستان بهترین زمان سفر است.
تور دبی ارزان ترین توری است که در جشنواره تورهای پاییزی وجود دارد و جزو پر فروش ترین تورهای پاییز است
تور ارزان تایلند که از خاص ترین تورهای پائیز است که همزمان با شروع شدن هالووین این تور نیز برگذار میشود البته که شما در بقیه ی ایام سال میتوانید تور تایلند را هم یداری کنید.
جزیره کیش به دلیل منطقه جغرافیایی متفاوت و سواحل مرجانی همه ساله یکی از مقاصد گردشگران ایرانی است. در تور کیش شما می توانید از جاذبه های مختلف توریستی دیدن کنید. یکی از این جاذبه های دیدنی جزیره کیش، پارک دلفین ها است. دلفیناریوم اولین پارک دلفین ها در ایران و بزرگترین دلفیناریوم خاورمیانه است. این پارک توسط مالک هتل های هلیا، لاله، داریوش وتماشا ساخته شده است. که همین امر باعث شده انی که از از تور این هتل ها استفاده کنند می توانند با تخفیف 50 درصدی برای ورودی این پارک بهره ببرند. این پارک 100 تار وسعت دارد و و در جنوب شرقی جزیره کیش واقع شده است.

در کمال نا امیدى از جواب دادن آقاى رفتم دایرکت اینستاش و در کمال ناباورى آقاى ساعت دوازده و نیم شب بیدار بودن و پیام دایرکت من رو سین ؛ اما جواب ندادن! خب سین نکن! خب اصن ا پت نکن که من بفهمم سین کردى! آخه چرا آدمو میزارین تو بلاتکلیفى! واقعا واضح نیست که اون بدبختى یک سال صبر کرده.
دردِ پنهانِ قصه های منی
وقتِ بارانِ تندِ پاییزی
فالِ بودن کنارِ هم را کی
توی فنجانِ قهوه میریزی ؟


تا کجا گریه را یدک بکشم ؟
غصه ها را کجا پیاده کنم ؟
ر های نبودنت را هم
با چه حرفی به عشق ساده کنم ؟


با چه لحنی تـو را صدا بزنم
تا به شهری که نیست برگ.