هنر بانو - اخبار روز

شال بافت برای فصول سرد سال مورد استفاده قرار می گیرد و یکی از بهترین محصولات صنعت پوشاک برای گرم نگه داشتن سر، گردن و شانه ها در هوای سرد است. در صورتی که عادت به استفاده از کلاه بافتنی نداشته باشید، بهتر است یک شال بافت پهن تهیه کنید که کاملا قسمت سر، گردن و شانه های شما را بپوش. بنام حضرت دوست وقتی روز شهادت رضا (ع) توفیق شرف ی جهت زیارت حضرت نصیبم نشد خدمت خواهر برزگوارشان حضرت معصومه رسیدم و با زبانی الکن عرض اردات باشد که بانو این هدیه ناقابل را بپذیرد نوردیده من آمدم به دیدنتان نور دیده ام چون مرغ پرش ته به کویت رسیده ام عفو کن مرا اگر که کمی دیر آمد. ی نقش ونگارِمن کشیده فروغِ نوبهارِمن کشیده همان زیباجوانِ دُختِ کابل دماراز روزگارمن کشیده 4/11/1392 الو! جانم ، کجایی ؟ گوشی بردار! چه میگویم برایت آ ین بار بیادرلحظه ی آ به پیشم! بدستانِ خودت درخاک بسپار 4/11/1392 به طعمِ چای آویشن شوم باز سخن آغازکن روشن شوم باز هواابری وبارانیست ب. شعرمدح دخترختم المرسلین (ص) کیست این بانو که هرجا می گذارد پا سر است خاک پایش از تمام مردم دنیا سر است در به خاک پایش افتادن تأمل نارواست هر که نشناسد در این هنگامه سر از پا سر است محفل عشق است هرجا نام او را می برند هرچه پایین تر نشیند هرکه در اینجا سر است هر که را یارای سودا نیست . برین ادامه ابنجا بدجنس نبود خیلی خوشکله نه؟ برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید یک جوری این اتاق بهم ریخته اس که اگه بمب اتم توش میترکید خسرات کمتری به بار می آورد.
گرداوری شده توسط سایت پی سی 20
ادامه مطلب برنامه فردا در وبلاگم : یک :نوشتن یه پست با حال شایدم دو پست :) دو : نوشتن پست زیارت عاشورا سه : رفتن به وبلاگهای مذکور و بعد از مدتها برم وبلاگ هاشون و بدقولی های این چند روزم رو جبران کنم :)
وبلاگ یلدا خانوم وبلاگ تسنیم عزیز (رفتم ) وبلاگ برگ سبز و جواب به سوالاتش :)) (رفتم ) وبلاگ ا.
. گفتید از میرحسین برایمان بگذار ، گشتم و این کلیپ زیبا از دومین مستند #میرحسین_ عزیزمان و بانو #زهرارهنورد را برایتان آماده ✌️ ببینید و اشک شوق بریزید و لذت ببرید ❤️❤️ . به نظر شما چه زمانی دوباره این روزهای شاد برمیگردند ؟ چه زمانی میرمان را آزاد می کنند ؟ a post shared by اعتدال. 1 این روزها با گسترش اینترنت در گوشی های تلفن همراه هوشمند طیفی از مردم به مطالعه کتابهای pdf در گوشی ها روی آورده اند از جمله بانو. این مسئله باعث شده تا وقتی بانو مشغول مطالعه در گوشی بشود من هم به سراغ کت بروم که حدود یک سال است آن را شروع کرده ام. در یکی از این شب ها مشغوا مطالعه. بانو جان سلام مهربانم امروز حرفهایی را به رشته نگارش در می آورم که شاید حکمت دوست داشتنت بیشتر مشخص شود بانو جان امروز که برایت این حرفها را مینویسم به جرات میدانم که از روز اشناییمان بیشتر دوستت دارم بانو جان آن روز شاید به خاطر هیجان شاید به خاطر میل درونیم و شاید به خاطر برخ. آمده ای بانو مرا ببینی ؟ آمده ای دلتنگی ات را تسکین دهی؟ آمده ای از حال من خبردار شوی؟ هیچ ... هیچ بانو. خبرت هست از روزی که رفته ای ، بر باد ِ زلفت ، برباد رفته ام؟ آمده بودی چه چیزی را ببینی ؟ آمده بودی به چه کار ؟ این همه راه را تنها و دلتنگ برای چه آمده بودی؟ دختر روز های داغ دادی ؛ روز آ داد آمدنت برای چه بود؟ دیدی ؟ مرا دیدی؟ که گذشت آن روزها ... که دیگر گذشت و گذشتم از آنچه بودم. دیگر خاطراتم را هرشب مینویسم که مبادا از یادم برود. دیگر روزگاری است که فقط میگذرانم. حالم را دیدی اما نپرسیدی!؟! برایت میگویم: حالم خوب است سفر میروم کتاب می خوانم مینویسم کار می کنم و هنوز برای م حرف میزنم و او راهی برای من پیدا نمیکند. و از کنار زندگی آرام و بی صدا رد میشوم. رد میشوم که مبادا تو را ببینم .. از کنار زندگی آن سان باسکوت رد می شوم که ی سراغ تو را نگیرد از من. آری بانو؛ حالم خوب است. خیلی خوب.... آنقدر خوب که مادرم نگران است. دلتنگی را برای خودت و در صندوقچه خانه ات پنهان کن. به سراغ من نیا ؛ حتی به هر بهانه. دیگر آن مرد که بودم نیستم. دیگر تو... تو... ! آری بانو دیدنت دردی از من دوا نمیکند فقط دلتنگی ام را بیشتر میکند. زندگی شاید بی آرام تر می گذرد. شاید دیگر یی در کنار هم معنایی ندارد . پس دیگر نیا نیا که نبینمت. نیا که دلتنگی ام هزار ساله شود. نیا نیا که گل های شمعدانی ام هوایی نشوند. نیا دیگر. آ هرچه باشد این دلِ لامروت را به هزار بهانه ت کرده ام. نیا که بماند به خاطرم رسم مهربانیت.
دیروز اردیبهشت به نیمه رسید و امروز شنبه 16 اردیبهشت کله سحر آمده ام دفتر تا رسما از رخوت بهاره خارج شوم . اردیبهشت زیبایی است امسال ! 4تا8 اردیبهشت را اصفهان و شیراز بودیم 9 اردیهشت دادگاه ، 10 مطب آذین ، 12 اردیبهشت روز معلم ، 13 اردیبهشت ماه بانو ، 15 اردیبهشت مولوی و شوش و عمومحسن و . از دیروز تا حالا انگار برام چند سال گذشته... جوری که امروز میخواستم برای بانو تعریف کنم که از شهر دانشجویی دو که برگشتیم دلم درد گرفت ، بعد انگار نه انگار که دیروز بوده... فکر می چند روز گذشته ... فقط شکر خدا سرمون گرم بود با پیکنیک و درمونگاه دیروز و امروز صبح هم خبرهای خوب شنیدیم و. لبخند تو خورشید بی تکرار تاریخ است رخساره ی تو مطلع الانوار تاریخ است بانو کلامت لوء لوء و مرجان یاقوت است گفتار تو شیواترین گفتار تاریخ است چشم محمد(ص) تا که روشن شد ز دیدارت این لحظه ی زیباترین دیدار تاریخ است با یک نگاه از حیدر کرار (ع) دل بردی بازار عشقت بهترین بازار تاریخ اس. اگرچه هرگز بنای مناسبت نگاری نداشته ام، اما از آنجا که می دانم اگر اکنون که فرصتش دست داده، این غزل کم نظیر برای حضرت ام البنین را اینجا منتشر نکنم بعدتر هم نخواهم کرد، پس... : رباعی گفتی و تقدیم سلطان غزل کردی معمای ادب را با همین ات حل کردی رباعی گفتی و مصراعی از آن را تو ای بانو. **********

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...] على علیه السلام: زن، گُل است، نه پیشکار. پس در همه حال ، با او مدارا کن، و با وى، به خوبى ه نى نما تا زندگى ات باصفا شود. من لا یحضره الفقیه، ج ۳، ص ۵۵۶ سکان هدایت فدراسیون ژیمانستیک به یک بانو س شده است. چندم ماه است؟ بانو ،رو بپوشان چهره ات مردم یک شهر را در اشتباه انداخته! اشکت چکید نم نم و باران لقب گرفت چشم تو ابر و آه تو توفان لقب گرفت پیش از تو سربزیر نبودند بیدها بعد از تو غنچه سر به گریبان لقب گرفت بانوی آب های جهان خانه ی تو نیست این گوشه ای که کلبه ی احزان لقب گرفت بانو چقدر درد علی را گریستی با دیده ای که ابر بهاران لقب گرفت شش گوشه ی بهشت ضر.
عباس گلاب بانو جان تو اگر دست نجمبانی دلم پیر شودطفل نو پای غزل باز زمین گیر شودبی قرارم که به دست آورمت من یا نه؟ترسم از ذست روی و تا ابد دیر شودمن و تقدیر جهان بی تو نمیرزد هیچجز نگاه تو نگاهی که نمیرزد هیچاندکی فرصت شادی که در این دنیا هستبی تو این شادی و غم ها و جهان یک جا . خداحافظ درختان سرو: داستان زندگی بانو زینب (س) مولف : مژگان شیخی ناشرکتاب : قدیانی کتاب حاضر، شرح زندگانی حضرت زینب (سلام الله علیها) است از کودکی تا شهادت که به شیوه ای داستانی فراهم آمده و در آن به حوادث زمان خلفای سه گانه (ابوبکر، عمر و عثمان)، ازدواج آن بانو با عبدالله بن جعفر. حواســت باشـد بانو ... اگــر بــه مـــــردی بــیش از بی توجهی کنی به بهانه اینکه روزی بــه او بــیش از حــدبــها دادی از احساسش به تو که کم میشود مخصوصا اگر روزی گفته باشد : دریا ، اگه یه ذره از حسمون کم بشه نابود میشم دیگر برای داشتنت تلاش نمی کند نگاهش سرد می شود کلامش بی روح ، . راه نفس از بهر زن اینجا بستست ذهنم از این نامردمی همواره خستست بر بام این زیبا سرای آریایی جغدی به نام مذهب الله نشستست با این همه جور و جفا بر بانوانم از عمق عقلانی دل مردم ش تست راه نفس بر جنس زن بسته بماند راه تمام مردم این خاک بستست در جنگ با اهریمنان زن مرد بوده حالا دگر زنج.


خاطره اول: طالقانی قدیمی مریض گردی یَن و هندی دوگتری طبابت، با صدای یک بانوی طالقانی
دریافت کنید




خاطره دوم: دی طالقان نمیبو حتی آکباریانش، با صدای بانو مریم (مینو) تاجدینی
دریافت کنید: بخش اول بخش دوم



خاطره سوم: اولین درجی یی مصدوم، کَله سیفی جور لاب گردی، با صدای آقای رضا بُریری دریافت کنید


خاطره چهارم: طالقانی ایر لاین، به روایت بانو مریم (مینو) تاجدینی
دریافت کنید: بخش اول بخش دوم



خاطره پنجم: داسُتان خخخخ و گواهینامه بُراندُن، به روایت آقای عباس فرامرزی
دریافت کنید


خاطره ششم: چای لیپتون (کیسه ای)، به روایت بانو مریم (مینو) تاجدینی دریافت کنید: بخش اول بخش دوم بخش سوم


امروز روز شماست بانو ما را به آبروی شما حواله داده اند خودتان که بهتر خبر دارید... اخبار گوناگون کهگیلویه وبویراحمد را در این بسته خبری بخوانید. داستان ک نه زیبا درباره خداوند داستان ک نه زیبا درباره خداوند داستان ک نه زیبا درباره خداوند داستان ک نه زیبا درباره خداوند امروز برای شما قصه ک نه آورده ایم که می توانید برای فرزندان خود تعریف کنید و موضوع آن نیز خداوند هست. در ادامه می خوانیم. بابا امروز راهی مسافرت شد، سحر هم برای این که با باباش خداحافظی کنه عروسکش رو از اتاقش برداشت و به سمت در رفت و پرسید: ” بابا کی از سفر بر می گردین؟” بابا گفت: ” ۱۰ روز دیگه.” مامان گفت: “بابا! خدا به همراهت.” سحر از مامانش پرسید: ” خدا می خواد همراه بابا بره؟! مامان مگه خدا کجاست؟!” مامان گفت: ” خدا همۀ جا هست دخترم، جایی نمی ره.” سحر پرسید: ” یعنی خدا پیش من هم هست؟ پس کو؟” مامان پاسخ داد: ” خدا رو که با چشمای قشنگت نمی تونی ببینی.” سحر با تعجب گفت: ” پس از کجا بدونم خدا هست؟” مامان با تبسم پاسخ داد: ” دور و برت رو نگاه کن. حتماً متوجه می شی که خدا هم هست.” سحر با هیجان گفت: ” مامان جون! پس من می رم دنبال خدا بگردم.” و بعد هم سری ت داد و رفت تو کشتزار کنار خونه که به جنگل چسبیده بود، تا خدا رو پیدا کنه… بانو مرغه با جوجه هاش مشغول خوردن دونه بود که سحر از راه رسید و پرسید: ” بانو مرغه! تو می دونی خدا همۀ جا هست، یعنی چی؟” بانو مرغه گفت: ” قُد قُد قُدا، نمی دونم سحر جون.” سحر گفت: ” تو اکنون خدا رو دیدی؟” بانو مرغه گفت: ” قُد قُد قُدا، من؟ نه ندیدم.!!!بیا با هم بگردیم، احتمالاً بقیه حیوانهای کشتزار خدا رو دیده باشند.” سحر و بانو مرغه توی کشتزار رفتند تا رسیدند پیش بُزی تُپلی و سحر از اون پرسید: ” بُزی تُپلی تو می دونی خدا کجاست؟” بزی تُپلی گفت: ” من نمی دونم خدا کجاست.!! احتمالاً اسب سفید بدونه، بیایین بریم پیشش.” سحر و بانو مرغه و بزی تُپلی رفتند پیش اسب سفید و سحر پرسید: ” اسب سفید مهربون! تو می دونی خدا کجاست؟” اسب سفید گفت: ” دختر کوچولو! من نمی دونم، ولی احتمالا س مهربون بتونه کمکتون کنه تا خدا رو پیدا کنید.” سحر و بانو مرغه و بُزی تُپلی و اسب سفید با هم راه افتادند به سمت جنگل تا برسند پیش س مهربون.رفتند و رفتند تا رسیدند به جنگل و س مهربون رو دیدند که از ماهیگیری برگشته بود. سحر پرسید: ” سی جون! ما دنبال خدا می گردیم، تو می دونی خدا کجاست؟” سی گفت: ” من نمی دونم، اما خورشید بانو هر روز از اون دور دورا می یاد بیرون و همۀ جا رو روشن می کنه اون باید بدونه. بیایین همگی با هم بریم پیش خورشید بانو.” سحر و بانو مرغه و بُزی تُپلی و اسب سفید و سی مهربون رفتند پیش خورشید. سحر پرسید: ” خورشید بانو تو که از اون بالا همۀ جا رو می بینی می تونی به ما بگی خدا کجاست؟” خورشید بانو گفت: ” مگه چی شده؟” بانو مرغه گفت: ” نمی دونیم ولی هر چی می گردیم خدا رو پیدا نمیکنیم، دوست داریم ببینیمش.” خورشید یک نگاهی به اطرافش کرد و گفت: ” بچه ها من از این بالا یک چیزهایی میبینم، بچه ها همه ی با هم داد زدند: ” آخ جون، چی میبینی؟ مفید نگاه کن، احتمالاً خدا باشه.” خورشید به چپ نگاه کرد و گفت: ” جنگل رو میبینم که پر از درختهای قشنگ هست، دشت رو میبینم که یه عالمه گلهای رنگارنگ داره، یک دریاچه هم می بینم که ماهیهای زیادی توی اون شنا می کنند.” بعد خورشید به راست نگاه کرد و گفت: ” تازه کشتزار رو میبینم که کشاورز داره اونجا کار می کنه” به بالا نگه کرد و گفت: ” باد رو هم می بینم که داره ابرها رو جابجا می کنه.” بچه ها گفتند: ” پس خدا چی؟!!” سی گفت: ” اگر خدا نباشه که خیلی بد می شه.” خورشید بانو به سی گفت: ” مگه این زنبورها نیستند که از توی دشت برای تو عسل جمع می کنن تا وقتی صبح پا می شی واسه صبحانه بخوری!” سی گفت: ” آره درسته.” خورشید گفت : ” اون عسل ها رو خدا به تو هدیه داده تا هر روز بخوری.” اسب سفید گفت: ” من که عسل نمی خورم، پس خدا به من چی داده که بودنش را بفهمم؟” خورشید بانو گفت: ” اسب سفید مگه تو هر روز صبح تا غروب توی چمنزار بازی نمی کنی؟” اسب سفید گفت: ” مفید چرا.!” خورشید بانو گفت: ” اینهمه چمن و علف تازه رو خدا هر روز به تو هدیه می ده.” اسب کوچولو گفت: ” ای وای! راست می گی، اصلا حواسم نبود.” بُزی تپلی با ناراحتی پرسید: ” منکه عسل نمی خورم، یعنی خدا به من چیزی نداده!” خورشید بانو با خنده گفت: ” بُزی تپلی! اون علف های تر و تازه و لذیذ توی چمنزارو کی به تو داده!” بُزی با خوشحالی گفت: ” اصلا حواسم نبود، عجب خدای خوبی! به من هم هدیه داده.” بانو مرغه گفت: ” تقُد قُد قُدا… پس هدیه من کو؟!” خورشید بانو گفت: ” بانو مرغی اون جوجه های قشنگ که خیلی دوستشون داری از کجا اومدن؟” بانو مرغی گفت: ” یعنی اونها یک روزی سر از تخم بیرون آوردند رو خدا به من داده؟” خورشید بانو گفت: ” بله بانو مرغی، همه ی اونها هدیه خدا میباشند که باید مفید مراغبشون باشی.” سحر توی فکر بود و چیزی نمیگفت تا این که سی گفت: ” سحر بانو! شما از خدا چی گرفتی؟ خدا رو تونستی ببینی؟!” سحر گفت: ” خدا به من هم هدیه داده، هم پدر و مادر خیلی خوبی دارم، هم غذا می خورم تا بزرگ بشم، هم از نور خورشید بهره گیری میکنم، هم توی پارک بازی میکنم، تازه خوراکیهای لذیذ هم می خورم.” خورشید بانو گفت: ” پس سحر هم هر روز کلی هدیه از خدا می گیره، اکنون فهمیدین خدا کجاست؟” همه ی با خوشحالی گفتند: ” خدا پیش منه، خدا پیش منه…” خورشید بانو لبخندی زد و گفت: ” درست فهمیدین، خدا پیش تک تک شماها هست، یعنی خدا همۀ جا هست.”بعد همۀ با صدای بلند فریاد زدند: ” خدای مهربون! دوستت داریم.” بسم رب ا ینب(س)... اصلا دگر فرقی ندارد بیش و کم ها وقتی که لطفی میکند "دریا" به "نم" ها هر که می بینم ز تو چیزی گرفته حتی حسابش رفته از دست رقم ها هیئت، ی با دست خالی برنگشته از توست "هیئتها" شده " دارالکرم ها " از لطف تو گفتن که اصلا کار من نیست وقتی که کم می آوردند اینجا قلم ها هیئت، دم . دلم گرفته ای ناخدا طوفان غم برمن نشسته
چکنم از این دل خسته
که گاهی موجم وگاهی طغیانه ش ته
روزی کاروانی تجار به چین اعزم بودند که در هوای بسیار سرد وبارانی ملایم قصد سفر داشت مردن میگفتند این تاجرا دیوانه هستند اخه کی درباران سفر میکند ان هم باکشتی صاحب کشتی یه ایرانی به ن. من غرورم ش ت! می فهمی؟ لحن تو سخت اشتباهی بود بین ما "هیچ" اتفاق افتاد "هیچ" از جنس پوچ کاهی بود خسته بودم شدید! کم خو ... دردسرهای گنگ تکراری توی این روزگار جان کندن با کلنجارهای اجباری گفته بودم بهانه دارم باز! گفته بودم کمی مدارا کن! گفته بودم که طاقتم طاق است گفته بودم که راه پید. بسمک یا خبیراً بما فی السِّرّ *********************** وجود مبارک و نازنین بانو حضرت مریم علیها سلام، در ح ی از حالات و وقتی از اوقات میل به باطن پیدا کرد و شوری در دل مریم علیها سلام وی را به خلوت و عزلت کشاند. میل به مخفیات، میل به عالم تجرد، میل به عالم قدسی، و مریم به انتباذ کشیده شد، از قوای نفسانی و طبیعیه ی خویش دوری گزید و میل به عالم قدس حضرت حق سبحانه و تعالی پیدا کرد. آنجا که روح القدس به محضر شریف حضرت مریم علیها سلام مشرف و ارسال گشت و در صورتی نیکو، بر آن حضرت بانو، متمثل شد تا نفس مریم به سوی او میل پیدا کند و غریزه اش به سوی او متمایل گردد. نطفه ای در رحم حضرت مریم بانو به در آمد و مریم باردار کلمه ای از کلمات الله شد. احوال وارده بر نفس ناطقه ی حضرت مریم، و بر قلب نازنینش که برخاسته از اتصالات به ارواح قدسیه بود، در نفس حیوانی و طبیعی وی سریان یافت و بدنش منفعل از آن گشت. حرارت درون مریم علیها سلام، به صورت نطفه ای در رحم مبارکش جمع شد و مزاج رحم آن حضرت با قوت، ام و جذبش نمود و فرزند ذکوری به وی عطا فرمود. و حال آنکه نفس مریم مؤید به روح القدس بود و قوّت و نیروی مافوق از او یافت و این امر در قوتّ نیروی مریم و اتصال آن و تغیر مزاج آن حضرت مؤثر واقع شده و فرزندی بسان عیسی علیه السلام در دامان مبارک وی نهاد. داستان بانو حضرت مریم علیها سلام ، نسبت این انتباذ و مکان شرقی و مخاض و نخل و ح ی نزدیک به موت در این حضرت، داستان شگرفی است که چه بسا بانوان قدرت ادراک آن بیشتر دارند؛ اگر به نیروی مریمی خویش تقرّب یابند. برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید آ ش دعوتمان کرد ، به مهمانیشان دست خالی چه بگویم که روم مرقدشان ؟ روسیاهم و پر از شرم و گنه در پیشش چه شود حر ند آنجا ؟ و شوم در رهشان دسخط بانو سها بغل بزنمت... تمام دلتنگی هایم را بریزم در آغوش ات... نفس هایت داغ کند آن عمق عمیق تاریکم را... و عطر تن ات...امان از عطر تن ات....


می شود فدایت شد بانو؟!....
تابستان یعنی آشتی ساده دستهای تو با طبیعت مگر سر جنگ داری بانو؟ هر سال با تیر می آیی +محسن کیوان
+
به پیشنهاد بانو بهاره یاﺩ ﺑﮕﯿﺮ بانو ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦِ، به ﺧﺎﻃﺮِ ﭼﺸﻢ ﻭ ﺍﺑﺮﻭ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﺪ! ﻋﺸﻖ، ﺑﻪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺍﻧﺪﺍﻡ ﺗﺮﺍﺷﯿﺪﻩ ﯼ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺭﻭﯼ ﭘﺎﻫﺎﯾﺶ ﻧﻤﯽ ﺍﯾﺴﺘﺪ! ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﻦ ﻋﺰﯾﺰﻡ؛ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﺗﺮﯾﻦ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎ ﺁﺧﺮ ﺳﺮ ﺟﺎﯾﺶ ﮔﻮﺷﻪ ﯼ ﮐﻤﺪ ﻻ ﺑﻪ ﻻﯼِ ﯾﮏ ﺩﻧﯿﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎ.