هنر بانو - اخبار روز


عباس گلاب بانو جان تو اگر دست نجمبانی دلم پیر شودطفل نو پای غزل باز زمین گیر شودبی قرارم که به دست آورمت من یا نه؟ترسم از ذست روی و تا ابد دیر شودمن و تقدیر جهان بی تو نمیرزد هیچجز نگاه تو نگاهی که نمیرزد هیچاندکی فرصت شادی که در این دنیا هستبی تو این شادی و غم ها و جهان یک جا . خداحافظ درختان سرو: داستان زندگی بانو زینب (س) مولف : مژگان شیخی ناشرکتاب : قدیانی کتاب حاضر، شرح زندگانی حضرت زینب (سلام الله علیها) است از کودکی تا شهادت که به شیوه ای داستانی فراهم آمده و در آن به حوادث زمان خلفای سه گانه (ابوبکر، عمر و عثمان)، ازدواج آن بانو با عبدالله بن جعفر. حواســت باشـد بانو ... اگــر بــه مـــــردی بــیش از بی توجهی کنی به بهانه اینکه روزی بــه او بــیش از حــدبــها دادی از احساسش به تو که کم میشود مخصوصا اگر روزی گفته باشد : دریا ، اگه یه ذره از حسمون کم بشه نابود میشم دیگر برای داشتنت تلاش نمی کند نگاهش سرد می شود کلامش بی روح ، . راه نفس از بهر زن اینجا بستست ذهنم از این نامردمی همواره خستست بر بام این زیبا سرای آریایی جغدی به نام مذهب الله نشستست با این همه جور و جفا بر بانوانم از عمق عقلانی دل مردم ش تست راه نفس بر جنس زن بسته بماند راه تمام مردم این خاک بستست در جنگ با اهریمنان زن مرد بوده حالا دگر زنج.


خاطره اول: طالقانی قدیمی مریض گردی یَن و هندی دوگتری طبابت، با صدای یک بانوی طالقانی
دریافت کنید




خاطره دوم: دی طالقان نمیبو حتی آکباریانش، با صدای بانو مریم (مینو) تاجدینی
دریافت کنید: بخش اول بخش دوم



خاطره سوم: اولین درجی یی مصدوم، کَله سیفی جور لاب گردی، با صدای آقای رضا بُریری دریافت کنید


خاطره چهارم: طالقانی ایر لاین، به روایت بانو مریم (مینو) تاجدینی
دریافت کنید: بخش اول بخش دوم



خاطره پنجم: داسُتان خخخخ و گواهینامه بُراندُن، به روایت آقای عباس فرامرزی
دریافت کنید


خاطره ششم: چای لیپتون (کیسه ای)، به روایت بانو مریم (مینو) تاجدینی دریافت کنید: بخش اول بخش دوم بخش سوم


اخبار گوناگون کهگیلویه وبویراحمد را در این بسته خبری بخوانید. آهنگ جدید و زیبا "بانو جان" با صدای عباس گلاب را از تی وی پلاس بشنوید و کنید داستان ک نه زیبا درباره خداوند داستان ک نه زیبا درباره خداوند داستان ک نه زیبا درباره خداوند داستان ک نه زیبا درباره خداوند امروز برای شما قصه ک نه آورده ایم که می توانید برای فرزندان خود تعریف کنید و موضوع آن نیز خداوند هست. در ادامه می خوانیم. بابا امروز راهی مسافرت شد، سحر هم برای این که با باباش خداحافظی کنه عروسکش رو از اتاقش برداشت و به سمت در رفت و پرسید: ” بابا کی از سفر بر می گردین؟” بابا گفت: ” ۱۰ روز دیگه.” مامان گفت: “بابا! خدا به همراهت.” سحر از مامانش پرسید: ” خدا می خواد همراه بابا بره؟! مامان مگه خدا کجاست؟!” مامان گفت: ” خدا همۀ جا هست دخترم، جایی نمی ره.” سحر پرسید: ” یعنی خدا پیش من هم هست؟ پس کو؟” مامان پاسخ داد: ” خدا رو که با چشمای قشنگت نمی تونی ببینی.” سحر با تعجب گفت: ” پس از کجا بدونم خدا هست؟” مامان با تبسم پاسخ داد: ” دور و برت رو نگاه کن. حتماً متوجه می شی که خدا هم هست.” سحر با هیجان گفت: ” مامان جون! پس من می رم دنبال خدا بگردم.” و بعد هم سری ت داد و رفت تو کشتزار کنار خونه که به جنگل چسبیده بود، تا خدا رو پیدا کنه… بانو مرغه با جوجه هاش مشغول خوردن دونه بود که سحر از راه رسید و پرسید: ” بانو مرغه! تو می دونی خدا همۀ جا هست، یعنی چی؟” بانو مرغه گفت: ” قُد قُد قُدا، نمی دونم سحر جون.” سحر گفت: ” تو اکنون خدا رو دیدی؟” بانو مرغه گفت: ” قُد قُد قُدا، من؟ نه ندیدم.!!!بیا با هم بگردیم، احتمالاً بقیه حیوانهای کشتزار خدا رو دیده باشند.” سحر و بانو مرغه توی کشتزار رفتند تا رسیدند پیش بُزی تُپلی و سحر از اون پرسید: ” بُزی تُپلی تو می دونی خدا کجاست؟” بزی تُپلی گفت: ” من نمی دونم خدا کجاست.!! احتمالاً اسب سفید بدونه، بیایین بریم پیشش.” سحر و بانو مرغه و بزی تُپلی رفتند پیش اسب سفید و سحر پرسید: ” اسب سفید مهربون! تو می دونی خدا کجاست؟” اسب سفید گفت: ” دختر کوچولو! من نمی دونم، ولی احتمالا س مهربون بتونه کمکتون کنه تا خدا رو پیدا کنید.” سحر و بانو مرغه و بُزی تُپلی و اسب سفید با هم راه افتادند به سمت جنگل تا برسند پیش س مهربون.رفتند و رفتند تا رسیدند به جنگل و س مهربون رو دیدند که از ماهیگیری برگشته بود. سحر پرسید: ” سی جون! ما دنبال خدا می گردیم، تو می دونی خدا کجاست؟” سی گفت: ” من نمی دونم، اما خورشید بانو هر روز از اون دور دورا می یاد بیرون و همۀ جا رو روشن می کنه اون باید بدونه. بیایین همگی با هم بریم پیش خورشید بانو.” سحر و بانو مرغه و بُزی تُپلی و اسب سفید و سی مهربون رفتند پیش خورشید. سحر پرسید: ” خورشید بانو تو که از اون بالا همۀ جا رو می بینی می تونی به ما بگی خدا کجاست؟” خورشید بانو گفت: ” مگه چی شده؟” بانو مرغه گفت: ” نمی دونیم ولی هر چی می گردیم خدا رو پیدا نمیکنیم، دوست داریم ببینیمش.” خورشید یک نگاهی به اطرافش کرد و گفت: ” بچه ها من از این بالا یک چیزهایی میبینم، بچه ها همه ی با هم داد زدند: ” آخ جون، چی میبینی؟ مفید نگاه کن، احتمالاً خدا باشه.” خورشید به چپ نگاه کرد و گفت: ” جنگل رو میبینم که پر از درختهای قشنگ هست، دشت رو میبینم که یه عالمه گلهای رنگارنگ داره، یک دریاچه هم می بینم که ماهیهای زیادی توی اون شنا می کنند.” بعد خورشید به راست نگاه کرد و گفت: ” تازه کشتزار رو میبینم که کشاورز داره اونجا کار می کنه” به بالا نگه کرد و گفت: ” باد رو هم می بینم که داره ابرها رو جابجا می کنه.” بچه ها گفتند: ” پس خدا چی؟!!” سی گفت: ” اگر خدا نباشه که خیلی بد می شه.” خورشید بانو به سی گفت: ” مگه این زنبورها نیستند که از توی دشت برای تو عسل جمع می کنن تا وقتی صبح پا می شی واسه صبحانه بخوری!” سی گفت: ” آره درسته.” خورشید گفت : ” اون عسل ها رو خدا به تو هدیه داده تا هر روز بخوری.” اسب سفید گفت: ” من که عسل نمی خورم، پس خدا به من چی داده که بودنش را بفهمم؟” خورشید بانو گفت: ” اسب سفید مگه تو هر روز صبح تا غروب توی چمنزار بازی نمی کنی؟” اسب سفید گفت: ” مفید چرا.!” خورشید بانو گفت: ” اینهمه چمن و علف تازه رو خدا هر روز به تو هدیه می ده.” اسب کوچولو گفت: ” ای وای! راست می گی، اصلا حواسم نبود.” بُزی تپلی با ناراحتی پرسید: ” منکه عسل نمی خورم، یعنی خدا به من چیزی نداده!” خورشید بانو با خنده گفت: ” بُزی تپلی! اون علف های تر و تازه و لذیذ توی چمنزارو کی به تو داده!” بُزی با خوشحالی گفت: ” اصلا حواسم نبود، عجب خدای خوبی! به من هم هدیه داده.” بانو مرغه گفت: ” تقُد قُد قُدا… پس هدیه من کو؟!” خورشید بانو گفت: ” بانو مرغی اون جوجه های قشنگ که خیلی دوستشون داری از کجا اومدن؟” بانو مرغی گفت: ” یعنی اونها یک روزی سر از تخم بیرون آوردند رو خدا به من داده؟” خورشید بانو گفت: ” بله بانو مرغی، همه ی اونها هدیه خدا میباشند که باید مفید مراغبشون باشی.” سحر توی فکر بود و چیزی نمیگفت تا این که سی گفت: ” سحر بانو! شما از خدا چی گرفتی؟ خدا رو تونستی ببینی؟!” سحر گفت: ” خدا به من هم هدیه داده، هم پدر و مادر خیلی خوبی دارم، هم غذا می خورم تا بزرگ بشم، هم از نور خورشید بهره گیری میکنم، هم توی پارک بازی میکنم، تازه خوراکیهای لذیذ هم می خورم.” خورشید بانو گفت: ” پس سحر هم هر روز کلی هدیه از خدا می گیره، اکنون فهمیدین خدا کجاست؟” همه ی با خوشحالی گفتند: ” خدا پیش منه، خدا پیش منه…” خورشید بانو لبخندی زد و گفت: ” درست فهمیدین، خدا پیش تک تک شماها هست، یعنی خدا همۀ جا هست.”بعد همۀ با صدای بلند فریاد زدند: ” خدای مهربون! دوستت داریم.” بسم رب ا ینب(س)... اصلا دگر فرقی ندارد بیش و کم ها وقتی که لطفی میکند "دریا" به "نم" ها هر که می بینم ز تو چیزی گرفته حتی حسابش رفته از دست رقم ها هیئت، ی با دست خالی برنگشته از توست "هیئتها" شده " دارالکرم ها " از لطف تو گفتن که اصلا کار من نیست وقتی که کم می آوردند اینجا قلم ها هیئت، دم . دلم گرفته ای ناخدا طوفان غم برمن نشسته
چکنم از این دل خسته
که گاهی موجم وگاهی طغیانه ش ته
روزی کاروانی تجار به چین اعزم بودند که در هوای بسیار سرد وبارانی ملایم قصد سفر داشت مردن میگفتند این تاجرا دیوانه هستند اخه کی درباران سفر میکند ان هم باکشتی صاحب کشتی یه ایرانی به ن. من غرورم ش ت! می فهمی؟ لحن تو سخت اشتباهی بود بین ما "هیچ" اتفاق افتاد "هیچ" از جنس پوچ کاهی بود خسته بودم شدید! کم خو ... دردسرهای گنگ تکراری توی این روزگار جان کندن با کلنجارهای اجباری گفته بودم بهانه دارم باز! گفته بودم کمی مدارا کن! گفته بودم که طاقتم طاق است گفته بودم که راه پید. بسمک یا خبیراً بما فی السِّرّ *********************** وجود مبارک و نازنین بانو حضرت مریم علیها سلام، در ح ی از حالات و وقتی از اوقات میل به باطن پیدا کرد و شوری در دل مریم علیها سلام وی را به خلوت و عزلت کشاند. میل به مخفیات، میل به عالم تجرد، میل به عالم قدسی، و مریم به انتباذ کشیده شد، از قوای نفسانی و طبیعیه ی خویش دوری گزید و میل به عالم قدس حضرت حق سبحانه و تعالی پیدا کرد. آنجا که روح القدس به محضر شریف حضرت مریم علیها سلام مشرف و ارسال گشت و در صورتی نیکو، بر آن حضرت بانو، متمثل شد تا نفس مریم به سوی او میل پیدا کند و غریزه اش به سوی او متمایل گردد. نطفه ای در رحم حضرت مریم بانو به در آمد و مریم باردار کلمه ای از کلمات الله شد. احوال وارده بر نفس ناطقه ی حضرت مریم، و بر قلب نازنینش که برخاسته از اتصالات به ارواح قدسیه بود، در نفس حیوانی و طبیعی وی سریان یافت و بدنش منفعل از آن گشت. حرارت درون مریم علیها سلام، به صورت نطفه ای در رحم مبارکش جمع شد و مزاج رحم آن حضرت با قوت، ام و جذبش نمود و فرزند ذکوری به وی عطا فرمود. و حال آنکه نفس مریم مؤید به روح القدس بود و قوّت و نیروی مافوق از او یافت و این امر در قوتّ نیروی مریم و اتصال آن و تغیر مزاج آن حضرت مؤثر واقع شده و فرزندی بسان عیسی علیه السلام در دامان مبارک وی نهاد. داستان بانو حضرت مریم علیها سلام ، نسبت این انتباذ و مکان شرقی و مخاض و نخل و ح ی نزدیک به موت در این حضرت، داستان شگرفی است که چه بسا بانوان قدرت ادراک آن بیشتر دارند؛ اگر به نیروی مریمی خویش تقرّب یابند. آ ش دعوتمان کرد ، به مهمانیشان دست خالی چه بگویم که روم مرقدشان ؟ روسیاهم و پر از شرم و گنه در پیشش چه شود حر ند آنجا ؟ و شوم در رهشان دسخط بانو سها برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید بغل بزنمت... تمام دلتنگی هایم را بریزم در آغوش ات... نفس هایت داغ کند آن عمق عمیق تاریکم را... و عطر تن ات...امان از عطر تن ات....


می شود فدایت شد بانو؟!....
+
به پیشنهاد بانو بهاره
تابستان یعنی آشتی ساده دستهای تو با طبیعت مگر سر جنگ داری بانو؟ هر سال با تیر می آیی +محسن کیوان یاﺩ ﺑﮕﯿﺮ بانو ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦِ، به ﺧﺎﻃﺮِ ﭼﺸﻢ ﻭ ﺍﺑﺮﻭ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﺪ! ﻋﺸﻖ، ﺑﻪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺍﻧﺪﺍﻡ ﺗﺮﺍﺷﯿﺪﻩ ﯼ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺭﻭﯼ ﭘﺎﻫﺎﯾﺶ ﻧﻤﯽ ﺍﯾﺴﺘﺪ! ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﻦ ﻋﺰﯾﺰﻡ؛ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﺗﺮﯾﻦ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎ ﺁﺧﺮ ﺳﺮ ﺟﺎﯾﺶ ﮔﻮﺷﻪ ﯼ ﮐﻤﺪ ﻻ ﺑﻪ ﻻﯼِ ﯾﮏ ﺩﻧﯿﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎ. نام : بانو – the lady
ژانر: زندگی نامه، درام
کارگردان: luc besson
ستارگان: david thewlis, michelle yeoh, jonathan raggett
محصول کشور: فرانسه
سال انتشار: 2011
امتیاز: 7.1 از 10
مدت زمان: 2:12:15
زبان: + زبان اصلی
کیفیت: bluray 1080p + bluray
حجم: 1.03 گیگابایت + 2.07 گیگابایت
اطلاعات بیشتر: کلیک کنید
خلاصه د. چقدر دلم میخواهد فردا صبح وقتی از خواب بیدار شدم وقتی پتو را کنار زدم وقتی هوایِ سردِ اتاق رویِ صورتم نشست دستم را دراز کنم و گوشی را بردارم دوباره پتو را روی صورتم بکشم و با چشمانی نیمه باز ببینم پیام داده ای، اما راستش را بخواهی میدانم گوشی را بر خواهم داشت پتو را هم رویِ صورت.
سلام بانو جان
نمیدانم امروز را چگونه شروع کردی ... اما بدان امید هر روز صبحی را که با نام خدا شروع میکند، نگرانی جگر امید را جلایی دوباره میدهد و فریاد بر می آورد که باز من امدم
و دل امید هر بار فقط خوش آمد گویی را سزاوار حظور دلتنگی تو میداند و آنرا فرش راه دلتنگی میکند
. بانو چشمهایت اص چندهزار ساله دارند نگاه که می کنی گوئی هزار و یک شب عشق در لبخندت متبلور میشود . . . ترشی خانم چی شدی؟ چرا کلا پاک کردی؟...قلک بانو هم خیلی وقته پاک کرده نمیدونم چرا. ...خلوت کردین با رفتنتون. با سلیقه ی صاد طلا یدم و حالا احساس می کنم کوکب بانو پنجاه و نه ساله از طورقوزآباد هستم :) واکنش ها به مرگ استیون هاوکینگ برام جالب بود ... تو بوفه بیمارستان یهو گفتم اااااا بچه ها استیون هاوکینگ مردددد ! پ: استیون هاوکینگ کی بود ؟؟ آهااان همون که دست و پا نداشت ! ز: نه بابا دست و پا داشت ، فلج بود ! ولی چیزیم کشف نکردهااا ، زیاد مهم نیست ! تازه انشتین هم چیز خاصی کشف نکرد ! . زیرنویس اختصاصی زیرنویس قسمت 6 قرار گرفت نام های انگلیسی : lady & liar the lady & the liar lady and the liar نام فارسی : بانو و دروغگو ژانر : تاریخی درام عاشقانه سال انتشار : ۲۰۱۵ تعداد قسمت ها : ۴۶ امتیاز : ۷٫۹ / ۱۰ خلاصه داستان: داستان سریال در دهه ۱۹۳۰ در شانگهای می گذرد . دختری به نام جیانگ شین که در ا.


زینب که می­گویی، همه­ی وجودت را بوی تولد در بر می­گیرد. زینب که می­گویی، عزم فتح غم، همپای تو می­شود. می­آید تا یکی یکی حزن ها را با خودش بشوید. نام زینب که صاعقه وار بر قلبت فرود می­آید، می­خواهی بنویسی. بنویسی از بین الحرمین های زینب...
فرقی ندارد که چه سالی باشد. سال، سال­هاست که از شمارش افتاده است. زمان، زمان درازیست که در عاشورا متوقف شده است. زمین، دیریست که دیگر همه­ی مرزها را برداشته و همه­اش کربلا شده است.
همه­اش به خاطر شماست، بانوی فاتح؛ ام الفتوح کربلا. زینب...
بگو تو را چه شده که تا چشم بر هم می­گذاشتی، همه اش بین الحرمین می­دیدی؛ اما...؟ اکنون که در بین الحرمینی، نمی­دانی کجا را باید نگاه کنی؟! نکند بین عباس و حسین خود را گم کرده­ای بانو؟ نکند دنبال علی اکبر و عباس و حسین می­گردی؟
حق می­دهم بانو؛ با چه بشناسی؟ چهره­ی علی اکبر که تو را به یاد می­انداخت را چگونه می­خواهی در میان این پیکرهای به خون غلطیده پیدا کنی؟ مگر باورت می­شود که این «اربا اربا» شده، علی اکبر حسین توست؟! دنبال قامت بلند عباس مگرد که پیدا نخواهی کرد. ببین کجا دست و سر و تن از هم جدا شده؟ کنار نهر علقم برو و شرحه شرحه شده ترین پیکر را پیدا کن. خج مکش که باز عباس به پای تو بلند شود. دیگر از آن عباس...
نه بانو. آن­جا مرو. حسین آنجا بود که گفت: «کمرم ش ت». شما باید که قدتان، قامتتان راست بماند؛ تا موذن قد قامت الصلوات را از قامت به ایستاده­تان بخواند. ولی بیا دنبال حسین بگردیم؛
بانو اگر دیر کنی ...
اگر دست روی دست بگذاری....
ببین؛ خورشید دارد غروب می کند . دارد به گودی آن سوی میدان می­رود. به بالای آن تل برو...
آسمان را چه شد؟ چند ساعت به اذان مانده؟ پس این تکبیر برای چیست که این قوم سر می­دهند؟!
زینب جان بیا که شناختن حسین کار توی تنهاست. تو که تا چشم بر هم می­نهادی، پروانه­ای می­شدی که گرد یکی از «اصحاب عبا» بچرخی، باید که اکنون هم حسین را بتوانی پیدا کنی. تو که آن روز، بالای سر عبای که بر روی خودش، مادرتان فاطمه، پدرتان علی، حسن و حسینتان کشیده بود و شما پروانه وار در آسمان گرد سرشان می چرخیدید و گویی طواف می کردید؛ اکنون از اصحاب عبا، یکی، آن هم حسین مانده است! بگرد بانو؛ پروانه که وقت سوختنش رسیده باشد، شمعش را خوب می­تواند پیدا کند.
ببین که چه نور سرخی دارد حسین! بانو؛ نکند دیر کرده­ایم و شمعت سوخته و سر در بدن ندارد؟
بانو بیا به آتش بزنیم؛
بیا تیرهای نیم ش ته را کناری بزنیم و از پیراهن فاطمه خبر بگیریم.
قبای اسیری به تن کن، دختر زهرا.
دیگر طواف تمام شده و وقت هروله رسیده است. " شهـــــــــــــید هادی باغـــــــبانــــــــــــــــــــی شهادتــــــت مبـــــــــــــــارکــــ " بانو صبر یادش داده ای ؟ بانو مقاومت یادش داده ای ؟ شهید هادی دخترت ، رضوانهـــــــــــ ات قد کشیده است
دردانه سهـــــ سالهــ ات شده است میزبان مراسمتـــ رضوانه ات عجب صبری دارد .. دستانش را در دستانم میگذارد دست بر دلمــ می کشد .. بیقرار نوشت :
بهترین ساعات عمرم ، ساعاتی کنار خانواده شهید باغبانی بودن + به رضوانه جان گفتند : خوش بح این همه بهت هدیه میدن
گفت : حاضرید از باباتون بگذرید ؟
رضوانه جان خدا به دلت صبر بده .. صبر .. . گفتی که صدات را خدایت نَشِنید ؟طعم گَسِ شعر هات را هم، نَچشید ؟اصلاً به خدا چه ربط دارد بانو ؟لعنت به ی که عشق را دید!
زهرا موسی پور فومنی داره سی سالم میشه فردا تولدمه و تو پنج ساله ک تولدم رو تبریک نگفتی ممنونم بانو که یادما "مادر اگر کاری کند اهل خانه هم یاد میگیرند مثلا اگر شهید شود" پ.ن:همین الان زنعمو سمیه واسم فرستاد امروز می خواهیم سری به معماری سنتی روستایی در طالقان بزنیم. با ما در یک سفر تصویری به خانه های تاریخی و پر خاطره طالقان همراه باشید.
نمایی از یک خانه دو طبقه بسیار زیبا در طالقان - ع : کانال آردکانی ها




مهت (تِراس یا بهار خواب) که در اکثر خانه های دو طبقه دیده می شود. تقریباً در هیچ زمان از سال در طالقان نیاز به استفاده از وسایل خنک کننده نیست. در گرمترین شبهای تابستان هم برای خو دن در چنین تِراسی، نیاز به لحافهای ضخیم و پشمی است. اما عجب خواب راحتی خواهی کرد! - ع : بانو شوکت لهراسبی




در نقش مهمی در خانه های طالقانی دارد و معمولاً با تزئیناتی همراه است. استفاده از کوبه های نه و مردانه هم مرسوم بوده. ع : سیده مریم قادری




درهای قدیمی همگی چوبی است و کُلان (کُلون) دارد. ع : بانو شوکت لهراسبی




پشت تمام درهای قدیمی پَس کُلان داشت. ع : بانو شوکت لهراسبی




و گاهی فقط با یک قفل کوچک بسته می شد (در زمان ترک خانه برای مدت طولانی). ع : سیده مریم قادری




یکی از درب های قدیمی باز سازی شده. ع : بانو شوکت لهراسبی




دری با کلون بسته. ع : سیده مریم قادری




درب قدیمی دکان شیخ حسنی ملقب به شیخ (یکی از خادمان اقا ابراهیم علی - یاد ایشان و مادرش تاج نسا گرامی باد - روستای #تکیه_ناوه). ع : بانو شوکت لهراسبی



ان شاء الله ادامه دارد...

با سپاس از کانال طالقانی ها و گروه تولید محتوای درجی

حالم با چادرم خوب است دوستش دارم این را هدیه را در یکی از محرم پارسال بود که از بانو زینب گرفتم ؛آری محرم پارسال بود که نزدیک های ساعت یازده ،دوازده بود که من داشتم توی اتاق بنفش خودم درس می خواندم که مثل هر سال دسته ها دونه به دونه از بلوار در خونه مان رد میشدن و من هم از وجودشان . قانون احتمالات را در مسأله زیر بررسی کنید!! اینکه روژان بانو با موبایل مادرش در حال بازی باشد و صفحه گوشی را بدون آگاهی و صرفا برای بازی لمس کند؛ شماره هایی به صورت تصادفی در بخش گیرنده پیام بنویسد و کلماتی هم بنویسد و انگشت کوچکش دکمه ارسال را بفشارد؛ چند روز بعد دوباره همان شم. ی چادری مگر این معشوقه دلبری می داند؟ مگر این چادری عهد قجر عشوه هم می فهمد؟ با دو جمله میتواند د مست دلی؟ با نگاهی همه فرهاد کند؟همه مجنون بشوند؟ هیچ می داند او؟ تو بگو اصلا نازی به صدایش باشد؟ چشمک پر هوسی می فهمد؟ جلوه ی تن، رخ زیبا و ادا ملتفت است؟ هیچ از لذت خندیدن و مستی دا. بانو سه ماه منتظر این دقیقه ام مشغول کار خانه شدی! خوش سلیقه ام!؟ زهرا مرا چقدر بد ار می کنی!؟ داری برای دل خوشی ام کار می کنی؟ بقیّه را در ادامه مطلب ببینید.

زیارت قبول بانو امیدوارم اون گفته ی مارو هم به جا آورده باشید که قطعا آوردید ; ) برا اولین بار اونم پای پیاده ... + ماس دعا معمولا آدم روزای خوب رو بیشتر دوست داره بنویسه، اما من نمیدونم چرا این روزای به این خوبی رو نمیام اینجا بنویسم :))) البته شاید به خاطر این که همه ی این روزام رو با بانو تقسیم میکنم :) شاید دیگه نیاز نیست بیام حرفهای دلم و بریزم اینجا :) همون مستقیم به بانو میگم دیگه :))) البته هنوز ان.
ماشین به راه افتاد،چشمم خیس دریا بود
مبدا شب و مقصد برایم صبح فردا بود

انگار از تنگ بلوری کوچ می
چون جاده ها رودی به سمت شهر دریا بود

شهری که نام شهریارش آسمان بانوست
ماهی که مثل آفتاب توس تنها بود

ماشین توقف کرد، گنبد داشت می ت د
گل دسته های مرقدش از دور پیدا بود

باور نمی ، ولی بانو کنار ِ در
انگار که چشم انتظار دیدن ما بود

نزدیک تر رفتم، جلو آمد، دلم لرزید
فرصت برای دردِ دل مهیا بود

دستم به دامان ضریحت عاشقت هستم
دستی به موهایم کشید، انگار رویا بود

در مرمر دستان پاکش زود خوابم برد
شیرین تر از خواب تمام کودکی ها بود

اما صدای ساعت کوکی، خدای من...
هر آنچه دیدم خواب نه...
رویا نه...
اما بود


?? #سورنا_جوکار