همیشه قدیمی بودم و تشنه ی گذشته هایی که - اخبار روز

آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم water in the sea and we seek امشب دلم یکی رو میخواد که بغلم کنه، نوازشم کنه و بگه که هوششش چیزی نیست...
بعد از سالها نیمه شب از خواب پ ...
نمیدونم بارِ قبلی که اینجوری ترسیده از خواب پ کی بوده...
خواب میدیدم تو یه مهمونی بودیم، تشنه م بود، گیج بودم، تلو تلو میخوردم، هر چی آب میخوردم سیراب نمیشدم، خواستم بر. داد از تمام بود و نبودی در آن طرف = غوغای تلخ قوم جهودی در آن طرف بی تاب کرده بود همه ی دشت تشنه را = طغیان حلق کوچک رودی در آن طرف نزدیک بود گریه کند آسمان که داشت- = مردی بدون دست فرودی در آن طرف زینب... ببین که با سر سقا چه کرده است! = بیرحمی مخوف عمودی در آن طرف چیزی به شب نمانده که ب. ع پروفایلش همیشه خوب بود شایدم چون من عاشقش بودم اینجوری فک می ببین من عاشقش بودم دوسش نداشتم میدونی فرقشون چیه؟ دوست داشتن استمرار و منطقی داره که عشق نداره و اما من هنوز منطق دوست داشتشو نمدونستم همیشه با نتِ گوشی بودم گوشی من تری جی نداشت روزایی که ع پروفایلشو عوض میکرد من .                 نذر کرده ام یک روزی که خوشحال تر بودم بیایم و بنویسم که زندگی را باید با لذت خورد که ضربه های روی سر را باید آرام بوسید و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد . یک روزی که خوشحال تر بودم می آیم و می نویسم که " این نیز بگذرد " مثل همیشه که همه چیز گذشت. من بودمُ دیدم عطشِ دریا را «لب تشنه» کنار علقمه سقا را من پای به پای ، بودم، دیدم «بر روی سنان» «تلألو سرها» را شهادت باقر(ع) تسلیت باد #یا_باقر_العلوم این افکار؛ توی ذهن من غوغا میکنن، این که چرا من از مسیر درس خوندن برای رشته های دندون و پزشکی به سمت مدیریت تغییر جهت دادمخب ماه ها بود که دوباره بهش فکر نکرده بودم، تا این که یکی دوهفته پیش ی دوست ازم پرسید ک اصلا من توی دانشکده مدیریت بهشتی چیکار میکنم؟ و من هیچ جو نداشتم، چون . من همیشه عاشق پاییز بودم عاشق حس اولین ها .. از اولین روز به دنیا آمدنم بگیر تا اولین حس عالی از ته دلی :) من همیشه عاشق پاییز بودم عاشق باران هایش عاشق هوای سردش در زیر نور آفتاب .. ! عاشق حس سرماخوردگی ها .. عاشق وقت آزاد بیشتر ! عاشق زود شب شدن هایش ! من همیشه عاشق پاییز بودم حتی حال. که همه چیز به سنگ تبدیل می شود. سنگ هایی شفاف و یا کدر. امروز یک نسخه از گزیده شعرهایم را چاپ . نشسته بودم جایی در باغ جهان نما ورق می زدم. حس عجیبی بود. من دیگر از آن شعرها رها شده بودم. تنها شده بودم. خودم و خودم بودم فقط. شکل سنگی شفاف شده بودم. تمام آن چه در این دو سال در دل ام جریا. بهترین آهنگ های قدیمی

موی سپید و توی آینه دیدم آهی بلند از ته دل کشیدم تازیر لب شکوه رو آغاز عقل هی ام زد که خودت رو نباز عشق باید پادر میونی کنه تا آدم احساس جوونی کنه رفته بودم تا مثل یک کبوتر باز کنم تو آسمون بال وپر دیدم که شوقی ندارم به پرواز عقل هی ام زد که خودت رو نباز عشق باید پادر میونی کنه تا آدم احساس جوونی کنه رفتم که با شادی و سازش کنم گلهای گلدون و نوازش کنم از دل بی حوصله غمگین شدم تشنه دلداری و تسکین شدم تازیر لب شکوه رو آغاز عقل هی ام زد که خودت رو نباز عشق باید پادر میونی کنه تا آدم احساس جوونی کنه برای به لینک تلگرام ما مراجعه فرمایید. سفر به دنبال سر تو سپر بودم برای دختر تو چهل منزل کتک خوردم برادر به جرم این که بودم خواهر تو حسینم وا حسین گفت و شنودم زیارت نامه ام ، جسم کبودم چه در زندان چه در ویرانه شام دعا می خواندم و یاد تو بودم برای هر بلا آماده بودم چو کوهی روی پا ه بودم اگر قرآن نمی خو برایم کنار نیزه ات .
می رسد روزی ز راهی دور عاشقی دلداده ی میهنسیب به دستانش می نشیند در کنار تو یا همین جا روبه روی منمی کند آن سیب را قسمتمی دهد سهمی به چشم تو دانه هایش را به دست من من تمام دشت را گل دانه می کارم روی این زیبای تشنه با ندای ابر می بارمدشت میهن سبز می گردداز زمین تشنه ی مجروح ساقه های ترد می روید سیب درختی می شود پربار عاقبت در سایه اش جان های ناآرام می شوند آرام.
رندان تشنه لب زان یار دلنوازم شکریست با شکایت گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت بی مزد بود و منت هر خدمتی که یا رب مباد را مخدوم بی عنایت رندان تشنه لب را آبی نمی دهد گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت چشمت به غم. کیستی ای مرد خ تبار؟ ای نفست آیة پروردگار! کیستی ای کوه ترین مردها؟ گم شده در جوهره ات دردها چشم فلک منتظر گام تو جن و ملک ریزه خور نام تو کیستی ای مرد که چون شیرها می چکد از پیرهنت تیرها؟ سرو کجا و قد والای تو؟ ماه فرود آمده در پای تو رد قدم هات، گل رازقی ! هرم لبان تو خط عاشقی عشق . یه روزایی بود من با بعضیا دوست بودم؛ به خون بعضیا تشنه بودم...
بعضیا رو دوست داشتم که خبر نداشتن؛ بعضیا دوستم داشتن و خبر نداشتم...
با فرید همیشه مشکل داشتم! همیشه بحث کل کل و اینجور چیزا بود... هرجا میتونستم زیرآب میزدم! خلاصه مس ه بازی ای بود واسه خودش... همیشه دوست داشتم دوستش داشته باشم ولی هردفعه یه اتفاق میافتاد و روز از نو و روزی از نو...
میگفتن حسین خنده ام میگرفت! یه درصد جدیّت توش نمیدیدم که بشه روش حساب کرد... با اونم خیلی مشکل داشتم... بعدا فهمیدم که اونم همین فکر رو در مورد من داشته...
محمدرضا رو میشه گفت صرف فعل بودن تو سه زمان... بود – هست – خواهد بود...
دارم از خونوادم حرف میزنم... خونواده ای که برای خودم تو بهشت سلطانی انتخاب ... خونواده ای که میشه روش حساب کرد... نه واسه حساب یه ساندویچ یا اینکه یه حرف رو به ی نگن... میشه روشون حساب کرد واسه زندگی بزرگونه ای که داریم واردش میشیم... واسه همه لحظه های خوشی و ناراحتی... ایی که بهترین خاطرات و روزای زندگیم با اونا بوده...
ع امون بعداً غوغا میکنن...
بگذریم...
کنکوری شدیم... سال دیگه تو اون مدرسه نیستیم... جدا شدن ازش واسه من سخته ولی خب از اونجا غنیمت ها و خاطره هایی دارم که همیشه هستن و همیشه مواظبشونم.... بهترین دوستای دنیا رو از اونجا برداشتم... شاید ی نفهمید...

ـ اشک- کاشکی که بشه اون چیزایی که میخوایم بشه...- وبلاگو که تعطیل نمیکنه ی... :) اگه همصدام بودی هیچکی حریفم نمی شد! کوه اگه رو شونه هام بود؛ کمرم خم نمی شد! تو اگه خواسته بودی... تو اگه مونده بودی... موندنی ترین بودم؛ عمرِ صِدام کم نمی شد! اگه زخمی می شدم به دست تو مرهم بود زخمِ قیمتیِ من، محتاج مرهم نمی شد! اگه بارونِ عزیزِ "با تو بودن" می گرفت... گُلِ سرخِ قصه مو. موضوع انشا: آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، ، نوشتن انشا - enshay.blog.ir خدا بیامرزد مادر بزرگم را،همیشه وقتی نوه ها دورش جمع میشدیم؛شروع به حرف زدن میکرد. از هر دری سخن می گفت؛از اهل محله گرفته تا نصیحت هایی که آ شان می گفت:«مادر باید بگم.شما جوونید و خام.باید بدونید.»
و ما بی توجه سر به سرش می گذاشتیم و آ هم حرفش نا تمام می ماند و با جمله«امون از دست شما جوونا.» می رفت از جمع جوانانه ما.ولی یکی از حرف هایش همیشه ورد زبان خودش و همه نزدیکان بود.
می گفت:«آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم.» راست هم میگفت خدا بیامرز همیشه نگاه ما به آن دور دست هاست.آنجا که نمی رسیم؛آنجا که نمیتوانیم به آن دست پیدا کنیم و دم دستی هارا کنار می گذاریم به هوای همان دور دست ها که نیستند.
آنها که به موقع هستند؛همیشه هستند و همه جا هستند را نمی بینیم.گویی چشم بندی نامرئی بسته ایم و نمی بینیم این عزیز های همیشه یار و یاور را که بی سر و صدا و آرام جایی حوالی قلبمان منزل گزیده اند و زمانی می فهمیم که دیر شده. نویسنده: شیرین شفاهی  انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir تشنه ی مهتاب بیا کز دورییت بیتاب هستم بیا کی لایق مرداب هستم بیا از پشت شب چهره بر افروز که عمری تشنه ی مهتاب هستم قصد قربت غم از غمخانه فرمت می نمایم وبا معشوقه ام چت می نمایم به پیشش سفره ی دل می کنم باز زمانی قصد قربت می نمایم پر قو (از دفتر اشعار لری) گل نارنج و لیمو سی تو یارم د. کاش من یک پسر بودم چون دلم می خواهد وقتی که حوصله ام سر می رود موتورسواری کنم. کاش من یک پسر بودم تا نشانه حجب و حیای من سر خم م در کوچه و خیابان از آغاز دوره نوجوانی نباشد. کاش من یک پسر بودم تا تابستان ها بتوانم لباس کمتری بپوشم و خنکای یک باد را زیر پوستم احساس کنم. کاش من یک پسر . دربهارخواب عمارتی در رودهن نشسته بودم شب از نیمه گذشته بود،همسرم دوست داشت در باغ قدم بزنیم ولی چون می دانست نمی توانم همراهی اش کنم کلمه ای از شوقش به زبان نیاورد مسکنی خورده بودم تا دردپاهایم به خاطر بالا و پایین رفتن از پله های ویلایی که عروسی رفته بودیم بهتر شود بچه ها و هم. تنهاتر از انسان، در لحظه ی مرگ ساده تر از شبنم، رو سفره ی برگ مطرود هم قبیله، محکوم خویشم غریبه ای ط ی این کندوی نیشم نفرینی آسمون، مغضوب خاکم بیگانه با نور و هوا، هوای پاکم
تن خسته از تقویم، از شب شمردن با مرگ ساعت ها، بی وقفه مردن هم غربت بغض شب، مرگ چراغم تو قُرُق زمستونی، ا. ادامه خاطرات چابهار مهر ۱۳۵۹:
شق و رق ایستاده بودم و با اضطراب اطراف را نگاه می . مثل آنتن ماشین سیخکی ایستاده بودم و با باد پاییزی، شلوار گشادم باد می خورد و من را هم تکان می داد. حتما به من می خندند و حدیث نفس می کنند: بچه ای که با باد تکان می خورد اومده پاسدار شده و قیافه هم می گیره! از صبح زود که صبحانه سرعتی خورده بودم دیگر هیچ چیزی ته دلم را نگرفته بود. نزدیک ظهر بود که تشنه و گرسنه بودم اما جرأت نمی جایی بروم. به فکر سر بریده اسماعیل بودم که دائم در ذهنم می آمد و می رفت. به خودم گفتم: اگه غافل بشی فردا سر تو هم در ساحل قِل می خوره! سیخ ایستاده بودم و نه می توانستم دستشویی بروم و نه آبی بخورم و نه ی برایم نهار آورد. فکر کنم یادشان رفته نهار بیاورند. دستشویی هم فشار آورده بود البته تحمل مجبور بودم و الّا سر من هم با موج های ساحل موج سواری خواهد کرد! ظهر شده بود ، هندی ها به فکر نهار افتاده بودند. با قلاب ماهیگیری چند تا ماهی چاق و چله مثل خودشان گرفتند و روی یک سینی مخصوص کب که تا حالا ندیده بودم کباب د و مشغول خوردن شدند. با حرکات دست و سر به من تعارف د که سر سفره شان بروم و تند تند با دهان پر حرف می زدند. من هم با دست اشاره : نه نمی خورم. چطور بخورم می ترسیدم سمّی در لقمه ام ند و الفاتحه! پیش خودم گفتم: این ها اگر یک دستی به من بزنند من می افتم توی آب و هیچ غلطی هم نمی توانم م، پس حتما نمی خواهند من را بکشند. ادامه مطلب چند روز گذشته به بیماری گذشت ، و ویروس کار خودش را کرد اما سیستم ایمنی هم کنار نکشید و سخت مبارزه کرد به طوری که خدا را شکر بیماری 4 روزی بیشتر مهمانم نبود در حالی که در گذشته ، حداقل دو هفته ای درگیرش بودم .... روز عرفه هم که به شدت حالم بد بودو منی که از مدت ها قبل بر نامه ریزی آن ر. مهاجم جوان و جویای نام تیم ملی آلمان گفت:تیمی جوان و تشنه موفقیت هستیم. شاید به ظاهر میخوندم و مسلمان بودم اما دیگه قلبن اعتقادی به ائمه نداشتم مخصوصا اینکه شنیده بودم دعایی که پای شش گوشه حسین گفته شود سریع از طرف خداوند مستجاب میشه اما سه سال از دعای من گذشته بود و بهتر که نشد هیچ اوضاعم کاملا بهم ریز بود و توی قرض و قسط فرو رفته بودم
دیگه به نذ.
آنکه سرمست زِ مینایِ ش بودم سالها معتکفِ چشمِ ابش بودم
بر سرم نیست هوایِ می و میخانه ولی .. روز و شب در هوسِ جرعه ی نابش بودم
دلِ بی تابِ مرا برده به دارِ زلفش همچو حلاج گرفتارِ طنابش بودم
دیده می گفت : ندیدست چنین تازه گلی بِسترم گفت که سر مستِ گلابش بودم
دلق و سجاده .
من عاشق سیگار بودم،ینی شدم بیشتر عاشق ژستش بودم یادم نیست کلاس چند بودم اما یادمه هنوز دبستانُ تموم نکرده بودم، وقتی داداشم به دنیا میاد بابام یه شئولت امریکایی سبز رنگ می ه و الان که داداشم ۳۰سالشه گوشه خونمون داره خاک میخوره، ،تا سال پنجم دبستانم ماشینمون بود یادمه صبح ه.
من عاشق سیگار بودم،ینی شدم بیشتر عاشق ژستش بودم یادم نیست کلاس چند بودم اما یادمه هنوز دبستانُ تموم نکرده بودم، وقتی داداشم به دنیا میاد بابام یه شورلت امریکایی سبز رنگ می ه و الان که داداشم ۳۰سالشه گوشه خونمون داره خاک میخوره، ،تا سال پنجم دبستانم ماشینمون بود یادمه صبح ه. ماه مبارک رمضان تمام شد و حالا باید بررسی کرد که این روزه هایی که گرفتیم و این عباداتی را که در ماه رمضان انجام دادیم تا چه اندازه مورد قبول خداوند بوده و تا چه اندازه این عبادات در عملکرد و زندگی ما بعد از رمضان تأثیرگذار است.
اگر بعد از رمضان دوباره به نامحرم و دیگران نگاه ک. من گرفتار تو بودم تو گرفتار چه ؟ دلخوش عشق تو بودم توطرفدار چه ؟ من گرفتار تو بودم به خدا در همه عمر کفتر ِجَلد ِتو بودم تو به دیوار چه ؟ غیر تو هیچ ی محرم اسرار نبود همزبان که شدی محرم اسرار چه ؟ به شبم ماه تو بودی و به روزم خورشید بی وفا با که نشستی تو شدی یار چه ؟ شاه بیت غزلم ، ق.
من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شرمده بودم
یک عمر دور و تنها تنها بجرم این که
او سرس می خواست ‚ من دل س بودم
یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی بجای خورشید من زخم خورده. کوزه تشنه ! (عرفان) این کوزه تشن کوزه تشنه ! (عرفان) این کوزه تشنه ، روزی صاحب شوکت بوده ست صاحب ثروت و نعمت فراوان بوده ست ادامه مطلب دییروز بصورت خیلی باور ی به یکی از آرزوها و خواسته هام رسیدم، دنبال یه نفر بودم که خودش مراحل ثبت ایده و اختراع رو طی کرده باشه و خدا با پای خودش آورد سر راهم و اون ی نیست جز پسر م.. خیلی خوشحال و شادم.. خدایا شکر.. خداجون دوستت دارم.. آب در کوزه و ما تشنه لبان می گشتیم.. چرا آخه اینقد . قبلا خیلی کتاب می خواندم، خیلی مودب تر بودم. خیلی انسان بهتر و سودمندتری بودم، اما الان هیچی به هیچی ...کتاب خواندن برایم جدی بود و اصلا فقط تفریح نبود. خیلی در کتابفروشی ها می گشتم و در جریان تازه های نشر بودم. ی را نداشتم که بهم خط بدهد و خودم از پشت جلد کتاب هایی که می یدم با کتا. احکام_روزه آیا این مطلب صحیح است که اگر روزه دار تشنه شود می تواند به اندازه ی رفع تشنگی آب بنوشد و روزه ی او صحیح می باشد؟ آیت الله مکارم : با خوردن حتی یک قطره آب، روزه #باطل می شود و این که برخی می گویند اگر روزه دار تشنه شد می تواند آب بخورد و روزه او هم باطل نمی شود هم از نظر سن. داشتم کتاب های قدیمی را جمع می که از لای یکی از کتاب ها یک برگه ای افتاد که نوشته بودم من اگر کام روا گشتم و خوشدل چه عجب، مستحق بودم و این ها به زکات م دادند ....زیرش نوشته بودم به یاد غایب 91/6/2.....بغض می کنم وچشم هایم را می بندم و دلم یک همچین وعده ی شیرینی خاسته بود.... مرکز فرهنگی هنری شماره سه مشک به مناسبت هفته ملی کودک و مصادف شدن آن با ایام دهه ی محرم ویژه برنامه ای را با عنوان ک ن تشنه اند برای اعضای کانون برگزار کرد. عناوین برنامه ها: قصه گویی قصه ی فطروس معرفی وقایع معرفی کتاب آسمان نیلی قباست کارگاه کار چاپ با موضوع نمادهای عاشورا عزاد. یک پرتقال را از وسط نصف کرده بودم و به سختى پوستش را جدا کرده بودم و داخل یکى از پوست پرتقال ها یک شمع گذاشته بودم و روى آن یکى پوست را به شکل ستاره برش داده بودم و شمع را روشن کرده بودم و همهء لامپها را خاموش کرده بودم و یک فضاى رمانتیک-پاییزى درست کرده بودم و داشتم به سکوت گوش مى. تدارکات اردوی جهادی ام ... 12 ظهر وقت شربت بچه هاست که خسته و کوفته از کلاسهای شلوغشان می آیند ... 5 بعد از ظهر وقت چای تازه دم آنهاست که خستگی از تنشان دربرود ... برای نهار هم که آب لازم داریم ... در طول روز هم گرمی هوا و حجم بالای کار تشنگی زاست ... کلمن باید همیشه آب باشد ... جدا از رفقای . روزدوشنبه 95/07/19 تعداد80نفردانش آموز دبستان پروین اعتصامی ازکانون پرورش فکری ک ن ونوجوانان بوکان بازدید د. ضمن بازدیدازمرکز برنامه های فرهنگی زیر برای اعضا اجرا شد . معرفی کانون پرورش فکری ک ن ونوجوانان اشنایی مخاطبین با ک ن لب تشنه کربلا اشنایی مخاطبین با آمارگیری و سرشماری ن.