ن ور - اخبار روز

اخبار روز با عنوان ن ور به صورت خودکار توسط سیستم خبرخوان جمع آوری شده است. عقل می گفت مسئله باید حل شود وقبل ترها احساس حرف مفت زیاد زده بود پس حالا فقط نظر عقل بود که هرروز آزموده می شد. البته ش ت پشت ش ت هم تحفه هر روز بود. عقل اما آنقدر اعتبار داشت که چیزی از ارزش هایش کم نشود و باز نظری نو ... عقل به هیستوری ها هم رحم نمی کرد! نشان به آن نشان که جایی گفته . ( عید فطر ) به قصد صعود قله ی گاه رفتیم . نوید بهم اطمینان قلبی داد که راحت نگران نباش . هر چند استرس شیخ علی خان رو داشتم و سعی بیخیال باشم . یعنی شیخ علی خان ببوسم بزارم پیشانی ( حداقل راه رفت و برگشت مشخص ِ و تکلیفت معلومه ) . ساعت چهار صبح طبق معمول رفتم سر ایستگاه تا مینی بوس بیاد . البته شب هم عروسی دعوت بودم و به خانوادم قول داده بودم ساعت شیش و نیم غروب خانه هستم . گروه هم میخواست به بازی ایران و مراکش برسه و ببینن و خلاصه تا دشت دوزری و رسیدن به چشمه همه چی خوب بود . خودم بدون کمک از پنج سنگ، سنگ نوردی و کلی لذت برم از قدرت عضلانیم . کنار چشمه یه صحبانه مفصل زدیم با یه گروه تهرانی هم صحبت شدیم به قصد صعود شیخ علی خان آمده بودن . چقدرم سوسول بودن :)) و ادعا داشتن شما به پناهگاه شیخ علی خان نمیرسین و دماوند ما فیلان و بهمان داره ، خب نمیگن تهرانی ها دارن یه اشاره بده ، کلی امکانات میریزن دماوند در حالی که پناهگاه ها و برقی کشی و حتی نصب تابلو های قله به مدد و هزینه مالی کوهنوردای خودمون بوده . نکته : چالابه به پرآو معروفه ، بعد توی همین پرآو چندین قله وجود داره که شیخ علی خان بلندترین قله س ، گاه ، شاودالان ، شنل ... بعد بومی ها خودمون این قله ها رو می شناسیم و بقیه کوهنورد تهرانی ها و ای دیگه فقط شیخ علی خان رو می شناسن که اونم بخاطر غار عمیق توی آسیا معروف هست ، والا شیخ علی خان نسبت به گاه چیزی نبود . بعد از صبحانه با انرژی مضاعف راه افتادیم سمت صعود و تا رسیدن به قله خبری از ناهار نبود. راهنمای گروه هم معین عاشق بود ، ( تازه با یکی از همنوردا دختر گروه نامزد کرده) فقط معین هم دو بار این قله رو اومده بود و مسیر رو بلد بود ، ( یکی و دو بارم از سر عاشقی حواسش پرت شد و از مسیر بی راهه کشیدیم بالا ) و غر هم میزد تقصیر خودتونه قله گاه صعودش زمستانیه . والا بدون یه قطره برف گروه ما مانده بود با شیب سخت و دست به سنگی که داشت ، چه برسه زمستان همه جا سفید باشه ، مسیر یکنواخت ، روحیه آدم خسته میشه . ما که همیشه نهایت خیلی طول می کشید ساعت یک رو قله باشیم . ساعت سه ظهر رسیدیم یعنی معین برنامه زمان بن عالی بود . دقیقا تخمین میزد با سرعت قدم های گروه کی به کجا می رسیم ؟ . 200 متر نزدیک به قله بودیم ، من دیگه واقعا توان نداشتم ، به زور داشتم خودمو میکشیدم بالا . وقتی خیلی خسته میشم هیچ کنترلی رو اعصابم نداره ، چند بار با یسرا تو گروه دعوا شد :)) و نوید فقط می خندید ، میگفت تو ارتفاع 3000 متری برو تو گیس هاش :دی یسرا همیشه خیلی نگران من هست ، هشت ساعت بی وقف راه رفتم ، توان نداشتم ، یسرا مضطرب بهم نگاه می کرد . نوید بهم نزدیک شد . گفت : کوله ت رو سبک کنم راحت بیای بالا ، آنچنان جیغی زدم بالای سرش ، که حق نداری دست به من بزنی : تا ثانیه های آ که برگشتم پایین بی محلم کرد : با تمام قوا سومین نفر رو قله بودم :) نکته : توی گروه باید تحمل سختی رو داشته باشی که با اعضا هماهنگ باشی ، توی راه خیلی بهم گفتن لج نکن چند دقیقه بشین و استراحت کن ، اما لج م به جا بود . اگه هشت نفر بخاطر من هر چند قدم توقف داشته باشن ، تا 4 بعدظهرم به قله نمی رسیدیم ، سعی رو خودم فشار بیارم . ناهار رو در کنار کشفدوزک های بال دار نزدیک قله زدیم بر بدن ، ساعت چهار وقت برگشت بود . حالا یا خدا ! کی میخواست اون مسیر شن اسکی و شیب بالا و سخت رو برگرده ! اصلا یه درصد هم عاقلانه نبود . معین طبق تجربه ی قبلی ، پیشنهاد داد از خط راس گاه و شودالان برگشتیم . یکی از رویاهام این بود قله ی شودالان صعود کنم ، در حالی که یک ساعت تا قله س شودالان فاصله داشتیم . چقدر چقدر شودالان پر از عظمت و زیبایی بود . خدایا توی ارتفاع3000متری چه کارهای که نمیکنی ، این ع قسمت کوچیکی از زیبایی ش بود . ( ع رو یسرا گرفته ) یکی دیگه از رویاهام راه رفتن توی مزرعه علف زار بود که هم قد خودم باشه . دو ساعت بی وقف توی علف زار راه رفتیم، مگه این علف های هرز تمام می شد؟! همه ی بدنم خارش آمد ، نوید و امین و معین همه ش عطسه زدن نوید دیگه خیلی گناه داشت ، من هر چی دستمال کاغذی داشتم بهش داشتم تا این حد حساسیت شدیدی داشت! مامان زنگ زد که الان ساعت شیش و نیم ، قول دادی زودی برگردی بریم عروسی :)) گفتم مامان ، این سودای که من دارم تا 12شب هم نمیرسم پایین شما برین عروسی . ویدو ساعت شیش متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب 5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
دریافت
مدت زمان: 18 ثانیه کم کم هوا تاریک شد ما تو علف زار م م ! ویدا ( نامزد معین ) پیشنهاد داد شب آتیش روشن کنیم همین جا بمانیم تا صبح بیدار باشیم . یسرا بشدت از عقرب می ترسید ، من که آب از سرم گذشت بود هر جا می رسیدم پهن میشدم روی زمین ! پاهام قسمتی از بدنم نبود . با چراغ قوه ی گوشیم راه می رفتم . یسرا هم چراغ قوه نداشت . به یسرا گفتم تو بیا جلو من راه برو که نور برات بزنم . یسرا میگفت سایه خودم میفته جلو پام رو نمیبینم . توی همین مکالمه ی چند دقیقه ، بیست قدم از معین جدا شدم ! وای راه رو گم ! سراسیمه برگشتم سمت لیدر با بغض که گم شدیم ! لیدر هم بنده خدا یه نیم دایره کوچیکی بیشتر از جلو راه خودش رو نمی دید . معین دستش رو آورد بالا گفت من اینجام بیا . با ذوق بدو بدو رفتم سمتش ! تا این حد وضع اب بود . ویدو از آقای نرگسی ( داداش گروه) ، برا آقای نرگس قرار زن بستونم :) متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب 5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
دریافت
مدت زمان: 11 ثانیه امین تپلی خوش اخلاق سعی می کرد توی این استرس ها من بخندم :) هر چند خودش با114کیلو وزن با پشتکار کوه اومده بود ، بعد از سه ماه یه صعود سخت بیای بدون آمادگی ! کم کاری نیست ! در عوضش یه سهراب توی گروه داشتیم ، جان ف من بود : میدونم خیلی دلسوزم بود . چون کوچکترین عضو گروه بودم ، ولی بیش از حد دیگه مواظب بود، سر درد گرفتم از بس بهش تکرار کرد چشم چشم چشم حواسم هست . یه لحظه کوچیک سُر میخوردم سریع منو با کوله تو هوا میگرفت . اعصابم خط خطی شد از دست این بنده خدا : اینجاست که از سر درد شالمو دور سرم محکم پیچیدم . به قول نوید . ق شبیه هندیا شدم :) ع هم از یسرای جان دل که حواسش همیشه به من هست ❤ نکته ی مهم : ما ساعت چهار بعدظهر تا 12شب آب نداشتیم ، چشمه سر راهمون نبود . من و یسرا پنج قلپ بیشتر آب نداشتیم . از تشنگی هلاک شدیم ، به حدی که به گوجه فرنگی هم رحم نکردیم فقط یذره تشنگی رفع بشه! توی کوه حداقل یک و نیم لیتر باید آب بخوری، خیلی عرق میکنی ، من نمک و قند بدنم خیلی کم شده بود . میخواستم بیسکویت هم بخورم تشنه م می شد . در این حد بدبخت بودیم . نمک بدنم رو سهراب با تخمه خوردن تنظیم کرد . و نکته ی آ ، رهرو آنست که آهسته و پیوست برود هم شخصا تکذیب میکنم ! بی خود کرده هر کی گفته، والا خانم اسماعیلی مشکل زانو داشت خیلی سرعت قدم هاش آرام بود . گروه هم باید شب پشت سرهم حرکت می کردیم . پدر پای ما رو در آورد . دو ساعت آ راه بقدری کش آمده بود . زیر پام انگار میخ بود راه می رفتم . باید سرعت راه رفتن بالا، پایین، متوسط کنی که خسته نشی و زود برسی . ساعت12:30 شب بعد از19 ساعت و 36کیلومتر پیاده روی ما رسیدیم به منطقه حفاظت شده نگهبانی و سیر آب شدیم :) اون لحظه ی که منتظر بودیم مینی بوس بیاد. رو آسف دراز کشیدم و آسمان شب بالای سرم پر از ستاره های چشمک زن بود قشنگ ترین لحظه ی زندگی رو بعد از همه ی سختی هام ثبت کرد ، البته با آهنگ شکیلا جان متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب 5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name="autostart" value="false">
دریافت و درد بابام روزی هزار بار بالای سرم ، که هر بار بدون استرس بهم زنگ میزد و آرامش منتقل می کرد نگران نباش دخترم من منتظرتم میدان . خانواده ی خوب از نعمت الهی محسوب میشه ساعت1/30شب به خانه رسیدم و بدون رفتن مثل یه آدم رو به موت خو دم . خدا رو صد هزار مرتبه شکر گذارم من و همنوردام بار دیگر سلامت به خانه برگشتیم ، خدایا شکرت برای عظمتت و زیبایت و مهربانیت و همه ی همه ی خوبیات خاطرات صعود گاه پرآو با قلم یسرا از لحاظ روحی و روانی باید بنویسم که خالی بشم سطح استرس و بیخیالی م از حد معمولی گذشته استرس دارم برای کنکوری که نخواندم استرس دارم برای امیدی که ندارم از بس خواستم و نشده دیگه سرد شدم و تنها کاری که می کنم بیش از حد ممکن می خوابم مامان ازم انتظار داره توی کارهای خانه کمک ش کنم و م.