م ا می توانی م - اخبار روز

جایگاه در حکومت ی تاریخ پخش: 09/10/95 بسم الله الرحمن الرحیم «الهی انطقنی بالهدی و الهمنی قوی» عزیزان پای تلویزیون این بحث را در ایام 9 دی می شنوند. زمانی که پای تلویزیون هستند، 9 دی روزی است که مسأله ی در مقابل بعضی از موج ها با یک تثبیت شد. من امروز به عنوان معلم قرآن می خواهم یک بحث. هیجانات من همچون مذهبی پذیرنده است. می توانی این را درک کنی: هر احساسی «حضوری» بی منتها ست. + مائده های زمینی، آندره ژید. احساس هم مثل سلامتیه، تا هست قدرش رو ... . به هم ریخته ای مرا ... اعصابم، آرام نیست! فنجان آرامش بخش شیرین بیانت، جوابگو نیست! هنوز هم، نمی توانی با حرف هایت، عشق را، در قلبم مجاب کنی ... مامان می گوید که وقتی به حسین سلام می دهی، می توانی بگویی السلام علیک یا جدّاه ! و بعد شما جواب میدهید علیکِ السلام یا ولدتی؟ تقدیم به.... خوبم. خوب باش...! اما به اندازه ی توانت....!!! منتش را هم روی ی نگذار...! خوب بودن یا نبودن، انتخاب توست... می توانی باشی یا نباشی...! اما اگر انتخابت خوب بودن است در انتخابت بمان.... ادامه بده.... اما منتظر نباش برایت کف بزنند... انتظار تلافی هم نداشته نباش....!! خیلیها با خوبی ات غر. خواهرم ! اگر نمی توانی عباس باشی و م ع حرم... زینبی باش و م ع حریم... دختر زینبی حتی برای تبلیغ حجاب ظرافت و زیبایی دستانش را به نمایش نمی گذارد... باید بدانی چگونه می توانی سرمایه خود را بدون مراجعه به بانک، رشد دهی.
همین که ان عشق همیشگی و پایدار رالمس کنی میفهمی که درست همین الان کامل و منحصر به فرد هستی هم چنین می فهمی چیزهای زیادی هست که می توانی به ان ها باور داشته باشی از خودت شروع کن! تو می توانی از هیچ و با دست خالی شروع کنی و از جایی که امید نداری برایت گشایشی حاصل می شود. جین سینسرو به عنوان پرفروش ترین نویسنده و مربی موفقیت توسط نیویورک تایمز معرفی شده است. هوالهادی حضرت علی : و لاتکن ....(نباش از انی که): یَنْهى وَ لا یَنْتَهى، دیگران را نهی می کند اما نهی از دیگران را نمی پذیرد وَ یَأْمُرُ بِما لایَأْتى به آنچه خود به جا نمى آورد دستور مى دهد پ.ن: کی بود در راه عشق آسودگی؟ تا نسازی بر خود آسایش حرام کی توانی زد به راه عشق، گام؟ از دلت بپرس مال کیست ؟ تو مال منی خودم کشفت کرده ام تو با من می خندی با من گریه می کنی درد دلت را به من می گویی دیوانه دلت برایِ من تنگ می شود ضربان قلبت با من بالا می رود با سکوتم ، با صدایم با حضورم ، با غیبتم تو مال منی این بلاها را خودم سرت آورده ام به من می گویی دوستت دارم و دوست. what goes through your mind در ذهن تو چه می گذرد؟ as you sit there looking at me وقتی آنجا نشسته ای و به من می نگری well i can tell from your looks من از نگاهت می توانم بخوانم that you think i’m so oppressed که تصور تو این است که من خیلی تحت فشار هستم! but i don’t need for you to liberate me اما من از تو نمی خواهم تا مرا آزاد کنی my head is not bare سر من نیس. وقتی که خوب هستی چه انتظاری می توانی داشته باشی وقتی در اوج خوبی قرار داری چه توقعی می توانی داشته باشی انتظار بجا و شایسته باید مورد توجه و عنایت و حمایت همه انسانهای دنیا قرار بگیرد انتظار بجا و شایسته کاریست که از خدا هم دیده و شنیده ایم خدا هم از ما در برابر این همه نعمتی که . 1⃣3⃣
چیست این مرگ؟ چگونه به سراغ آدم می آید؟ از کجا پیدایش می شود؟ چرا پیشتر خبرت نمی کند؟ از مادرت زاده می شوی و خیالش هم در سر نداری. غافل از اینکه او هم، مرگ هم با تو از مادر زاییده است. پا به پای تو. قدم به قدم. شاید او مرگ از مادری دیگر، از مادر خود، زاییده باشد! اما با هر نفس. توانایی ک ن

کودک وقتی سن کمی دارد بسیار از او مراقبت می کنیم برایمان شاید جذابتر باشد با او بازی می کنیم. شوخی می کنیم. سعی می کنیم بخندانیمش. از در آغوش گرفتنش، بوسیدنش، کشیدن گونه اش لذت می بریم. این کارها برای ما لذت بخش است حتی وقتی پدر و مادر او هستیم.
کودک بزرگتر می شود. آن جذ ت قبلی را برای ما ندارد، بامزه حرف نمی زند، او نق می زند. دوست دارد به شیوه ای دیگر با او برخورد کنیم. او بزرگتر شده است . ما از او فاصله می گیریم. شاید به خاطر اینکه عادت داریم به چیزی جذب شویم و به سمت چیزی رویم که برای ما مفرح و لذت بخش است. اما کودک ما بزرگتر شده. فکر می کنیم ما مسول تحصیل و درس نخواندنش هستیم. از عواقب درس نخواندش می ترسیم؛ از اینکه مس ه شود؛ از اینکه ش ت بخورد، از اینکه ما ش ت بخوریم؛ در کودکیش هم این اشتباه را می کردیم؛ هرموقع که می خواست کاری کند قاشقش را خودش بگیرد، لباسش را و قتی از دستشویی بیرون می آید تنش کند؛ می گفتیم تو کوچکی، نمی توانی وقتی بزرگ شدی خودت این کار را . یکی از بزرگترین انگیزه ها(توانستن را از او دریغ کردیم) البته ما ممکن است اشتباه کنیم ما ممکن است ناآگاه باشیم و این ناآگاهی ما را از تحقیر بترساند ، از سرزنش.
حالا کودک ما وارد مراحل بالاتر دبستان شده است. و ما بازهم می گوییم نمی توانی. شاید به زبان نگوییم اما عملا نشان می دهیم و وقتی در حال نوشتن تکالیف و تهیه کاردستی است باز هم به واسطه ترس هایمان کاردستی اش را ما درست می کنیم .و قتی با دادن جواب سوالات درسی حتی با یک کودک رقابت می کنیم در صورتی که جواب ندادن و وادار او به فکر راهی برای ورود به یاد گیری است.اما....اما....

**من از امروز به کودکم اجازه می دهم خودش باشد به او نشان می دهم می تواند. شرایطی را فراهم می کنم که با عواقب تصمیمات اشتباهش مواجه شود اما نه آنقدر که ناامید شود. من به کودکم اجازه می دهم تجربه کند و از توانایی هاییش بهره مند شود. من در این مسیر به ترس هایم و به نا آگاهیم از این مسیر هم اعتراف می کنم و سعی می کنم به واقع مسولیت پذیر باشم و راه هایی که مرا توانمند تر میکند را بیاموزم ....... تا زمانی که یک واقعیتی، هر چند تلخ، را نپذیری، نمی توانی کاری کنی. بی ت و انکار، هر چقدر بیشتر طول بکشد، دیرتر به شرایط پایدار می رسی. گام اول این است که بپذیری... آن وقت تحمل شرایط راحت تر است، آن وقت می شود کاری کرد... میخواهم بشنوم صدای ترا
هنوز هم به صدای گذشته در باد دل خوشم
چو مجنونی ساده تمام کوچه خیابان های شهر را گشته ام
از فراق تو به کوه شدم، باز نمی شنوم
دوستت دارم
می توانی دوستم داشته باشی
می توانی ابر شوی و بر چشمان خسته ام بباری
فرود که می آیی، دستت را می بوسم نمی‏توانی زن پرست باشی و روحت آزاد باشد، پول پرست باشی و روحت آزاد باشد و درواقع نمی‏توانی پرست باشی، خشم پرست باشی. پس اگر می‏خواهی واقعاً آزاد باشی، روحت را باید آزاد کنی. چقدر در همین زمینه ما بیانات عجیبی داریم! حدیثی دیدم در شرح نهج البلاغه ابن الحدید که روزی رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به میان اصحاب صفّه‏ رفتند. یکی از آنها گفت: یا رسول اللَّه! من در نَفْس خودم این ح را احساس می‏کنم که اصلًا تمام دنیا و مافیها درنظر من بی‏قیمت است. الآن در نظر من طلا و سنگ یکی است، یعنی هیچ کدام از اینها نمی‏تواند مرا به سوی خودش بکشد. نمی‏خواهد بگوید که استفاده من از طلا و از سنگ یک جور است؛ بلکه قدرت طلا و قدرت سنگ در این که من را به سوی خودش بکشاند یکی است. رسول اکرم نگاهی به او کرد و فرمود: « اذاً انْتَ صِرْتَ حُرّاً ؛ » حالا من می‏توانم به تو بگویم که مرد هستی. [ مرتضی مطهری ، معنوی ، صدرا ، چاپ سی و هفتم ، 1386 ، ص 34 و 35 ] مکن تکیه بر مال و زور و نفر
اگر می توانی از آن کن حذر
شوی خوار گر تکیه بر آن کنی
بود سخت این امتحان بر بشر راه های لاغر شدن و روش لاغر شدن سریع در کمترین زمان : سوخت و ساز بدن انسانها چگونه است ؟ سوخت و ساز بدن هر انسانی متفاوت است بدن یک نفر چربی بیش از حد را دیگر ذخیره می کند و بدن فرد دیگری چربی بیش از حد بدن را می سوزاند اما چگونه آن را کنترل کنیم .... آیا دوست دارید لاغر شوید ؟ به این .
"هوالمحبوب"
انگار دیگر هیچ کجای دنیا برایت امن نیست. حتی دیگر نمی توانی یک تکه از فضای مجازی را برای چرک
نویس هایت انتخاب کنی... چرا که همیشه ی هست لای چرخ آرامشت چوبی فرو کند و این لذتِ
چرخش را از تو و افکارت بگیرد.

خانه فیروزه ای > یاسمن رضائیان: اتفاق بزرگی که در مورد تو افتاده است چیست؟ تا به حال این سؤال را از خودت پرسیده ای؟ شاید دانایی جواب این سؤال باشد. این که می توانی فکر کنی، بپرسی و بدانی. لعنتی تو هیچ وقت حتی فکرش را هم نمی توانی ی! فقط این منم که وقتی هر چه داشتم برایت رو ، منظور خودم را خوب فهمیدم! باید خودت را به آن آدرس لعنتی می رس ! باید این تنها فرصت را غنیمت می دانستی... گاهی شنیدن یک خبر غیرمنتظره، آنقدر دنیایت را متحول می کند، که نمی توانی فوران شادکامی ات را پنهان کنی! این لحظه ها، چه بی اندازه خوبند... - پ.ن: آنقدر که بی اختیار لبخند زدم، ماهیچه های صورتم بی حس شده اند! :)) عنوان فارسی مقاله: پیش بینی انقراض یا انفجار در فرایند انشعاب گ ون-واتسون با سری توانی توزیع فرزندان عنوان انگلیسی مقاله: predicting extinction or explosion in a galton-watson branching process with power series o↵spring distribution برای رایگان مقاله انگلیسی پیش بینی انقراض یا انفجار در فرایند انشعاب گ ون-واتسون با سری توا. اومدم که برنگردم. دست من هم بود و هم نبود. ولی الان دست من نیست. الان دوست دارم زمان صفر بشه. دیگه جلو نره. به اون روزی نرسه که با غم دارم نقل مکان می کنم. من این جا رو دوست دارم، بعد یک عمر دارم به آرامش نزدیک می شم و هنوز نرسیده به اون، از ترس از دست دادنش به خودم می لرزم. چرا؟ چون هی. من عاشقم من ساده ام من بی و مجنون اما تو بازاری ترین معشوقه مفتون فرهاد هم اسطوره نسلی خود آزار است شیرین ولی در هر رگت کف می کند با خون من میروم در قامت خسرو بیایم باز از فکر من تا می توانی تو بزن بیرون می خواهم از اول تورا پیدا کنم ، از نو افسانه شو در قصه ها با جادو و افسون
اگر میدانی که برای استدلال های خصمت جو نداری، می توانی با گوشه و کنایه ای ظریف اعلام کنی که برای قضاوت در این مورد صلاحیت نداری. به این ترتیب به حضار که میان آن ها حسن شهرت داری تلویحا میگویی که حرف خصمت چرند است. این ترفند را وقتی می توانی به کار بری که کاملا مطمئن باشی که حضار ن. هر چقدر هم که ضعیف باشی گاهی اوقات می توانی تکیه گاه باشی تو می توانی تلخی های چای
قهوه و را بنوشی
می دانی برای چه ؟
چرا که دختری چون من
قند روی میز زندگی توست

کژال احمد شاعر کرد عراق
مترجم : بابک صحرانورد همیشه خیال خوب شدم. بلند شدم دویدم و افتادم. من از سیاهی رفتنِ چشم هام دیگه نمی ترسم. خسته ام فقط. حالا دیگه چه فرقی می کنه اومدن یا نیومدن؟ مساله هیچوقت برگشتن نبوده. موندنه که مهمه.
سلامخوبی خدا جان؟من خوب نیستم. بد هم. زیر زبانم قرص قرمز گذاشتند. دهانم شیرین شد ولی کامم نه. کرخت و بی تفاوتم. می فهمم نباید اینجور باشد. و می فهمم بزدلم. تا حالا بزدل بوده ای؟ خیلی سخت است.خیلی. وقتی توهین می شنوی و نمی توانی جواب بدهی چون توان و تحمل اضطراب پیدا شغل جدید را نداری... آه... آن لحظه دلت میخواهد هرگز به دنیا نمی آمدی. آن لحظه پیش خودت شرمنده می شوی و فیش حقوقت میاید جلو چشمت و بغضت را قورت میدهی که ارزش و قیمتت چقدر کم است... و نمی توانی فراموش کنی که خدایت گفته اگر شرایط طوری شد که ایمان و هویتت را زیر اخیه کشیدند هجرت کن و مهاجر برادر مجاهد است و تو... تو هیچ نیستی... تو حتی کارمند نیستی... تو خودفروشی... داری عزت و هویت خودت را ماه به ماه میفروشی و ... و هیچی... تو هیچ نسبتی با هیچ آدم درستی نداری، تو بزدلی... سخت است نه؟ می دانم سخت است و تصورش هم اذیتت کرده. بیا بغلم. بیا. ببخشید اذیت شدی. تو گل منی. نمی گذارم هیچ ی اذیتت کند. نمی گذارم عزیزم... حاالا آرام باش...

عنوان نوشت: شبهای تار را چگونه سپری کنم؟ با نگاهی نو تجربه ای آموزنده عبرتی بزرگ همه چیز را از نوبا توانی بیشتر واراده ای محکم تر آغاز می کنیم
آرامش وامنیت را با دلی سرشار از امید به تماشا می نشینیم
وشکر وسپاس خدای را برای لحظه به لحظه نفس کشیدن هامان به جای می آوریم
ودر نیایشهای شبانگاهی برای مردم سر زمینمان وس. یک وقت هایی هم نفهمی خوب است. اصلا آدم که نباید هر چیزی را بفهمد، بداند. باید یک چیزهایی را نفهمیده گذاشت. اصلا می دانی مشکل کجاست؟ مشکل این است که وقتی یک چیزی را فهمیدی، دیگر نمی توانی نفهمیش. وقتی یک چیزی را دیدی، دیگر نمی توانی نبینیش. وقتی یک چیزی را دانستی، دیگر نمی توانی ب. تو مال مَنی خودم کشفت کرده ام تو با "من" می خندی با "من" گریه می کنی دردِ دلت را با "من" می گوییدیوانه! دلت برایِ "من" تنگ می شود ضربان قلبت با "من" بالا می رود با سکوتم با صدایم با حضورم با غیبتم تو مال مَنی این بلاها را خودم سَرَت آورده ام به "من" می گویی دوستت دارم و دوست داری آن را از . به چمن و زمین و آسمان و آسف نگاه می کنی و تا می توانی و تا می شود مهمل می بافی به جای اینکه مشخصاً به چشم هایی نگاه کنی و چیزی بگویی یا اصلاً اگر دیدی نیازی نیست چیزی هم نگویی.
نگارا، از وِصال خود مرا تا کی جدا داری؟ چــــو شادم می توانی داشت، غمگینَم چرا داری؟... چه دلداری؟! که هر لحظه دلم از غم به جان آری چه غــَم خواری؟! که هر ساعت تنم را در بلا داری... ! صدای اشک ها در روضه ی حسن مجتبی علیه السلام و بچه هایشان ، فرق دارد ! کرامت ِ آقا را می توانی در شدت اشک ِ چشم ها و تفاوت صدای اشک ها ببینی.