من و داداشم - اخبار روز

رفتم بلندگوها اب بود! برای بزرگترین جشن حکومتی بلندگوها درست نبودند! هی قطع و وصل میشدن یعنی گفتن بلندگوها مربوط به اداره تبلیغاته . . داداشم یهو اومد :) یعنی وقتی راه افتاده بود نگفته بود راه افتادم سرود جمهوری رو پخش من هی وسطش گریه ام می گرفت نمتونستم درست بخونم تا حالا وسط خی. بازسازی منزل از ساخت و ساز صداش بیشتره. مخ ما رو خوردن از بس صدای فرز اومد....خیلی خوابم میاد. خیلی....دوباره نوبت گرفتم ببینم چرا خونریزی تموم نمیشه. ...بابا یه مشکل مالی داره، یه بارقه های امیدی از اون دورا پیدا شده بود. امیدوارم سراب نباشه....داداشم تا چند ماه دیگه خانمش رو میاره ط. دو سال میگذره از ا ین نوشته ای که پست چقد زود داره همه چی میگذره این روزها این حرف ها و این اتفاقات و معلوم نیست عاقبت ما چه خواهد شد هر ی میره یه سمتی رفیقم ی کشوری داداشم ی کشوری خودم اینجا.. دلم هوس کربلا تو اربعین کرده از طرفیم پزشکی میخوام... اصن نمیدونم چرا دارم اینارو مینوسم . چند روز پیش داشتم به سمیرا (بهار نارنج) اینو میگفتم :))) من فقط نمیدونم چه سری تو این داستانه که بابام صبح ها که بیدار میشه این رس ش رو هیچوقت فراموش نمیکنه و کولر خونه رو خاموش میکنه؟!: یعنی از ساعت ۶ صبح به بعد من تو اتاقم بدلیل گرماااا رسماً میپزم فقط...
البته رس ِ همه پدرها و م. ناشناخته ها
توی مسافرتمون من توی یه سوسک پیدا و بعد از این که موجود بیچاره رو به جمیع ارواح پیوستاندم ؛از شاخکش گرفتم و توی کل خونه دور افتخار زدم.
داداشم و پسر هام و و مامان و م با دیدن سوسک مرحوم ، یا شروع به جیغ بنفش کشیدن یا فرار و بعدش که مرحوم سوسک رو تو ی سطل دفن کلی نصیبم شد :)
نمیخوام قضیه رو تیش کنم ولی این صحنه که من 150 سانتی در حالی که یه سوسک 5 سانتی دستمه و دارم دنبال داداشم که 190 سانت قد داره میکنم و اون در حالی که داره به جد و آباد من و سوسک مرحوم میده،فرار میکنه واقعا خیلیییی خنده داره.
بعضی وقتا ، بعضی ترسا واقعا احمقانه و خنده دارن.
نمیگم من خیلی نترس و شجاعم، اتفاقا من یکی از ترسو ترین آدمایی هستم که وجود داره جوری که حتی از راننده شدنم میترسم و هر چی از اول تابستون تا حالا با خودم کلنجار رفتم که برم کلاس رانندگی ثبت نام کنم،نتونستم.
قضیه اینه که تا کی میخوام خودمو پشت ترسام قایم کنم و ن بمونم؟
الان که فکرشو میکنم، میبنم خیلی از ترسایی که الان باهاشون مواجهم خنده دارن ولی واقعا منو از پیشرفت باز داشتن و تنها راه ش ت دادنشون روبه رو شدن باهاشون و مقاومت ه.
ولی سوال اصلی اینه که تا چه حد میتونم مقاومت کنم؟ممکنه یه روزی تسلیم بشم و برای بار هزارم به ترسام ببازم؟ وسیله ای از خونمون توسط پدر و پسر و داماد و برادر خونه نشکنه صلوات :
از اونواع بازی ها تو وسط خونه دارند، بازی میکنند! از وسطی گرفته تا فوتبال و بسکتبال ! خدایا دم عیدی بر ما رحمی فرما !!
پدر : داداشم پسر : علی برادرزاده ام دوماد : دوم برادر : داداش کوچکه

پدر : فقط وسایلی که. سلام داداشم 17 شهریور عقد کرد و من خواهر شوهر شدم اسم خوبی نداره خواهر شوهر ولی من سعی میکنم یه خواهر شوهر دوست داشتنی باشم سعی میکنم مثل یه خواهر برا عروسمون باشم عروسمون حدود یه سال از من بزرگتره......شب عید غدیر وقتی میخواست بله رو بگه گفت با توکل بر خدا و رضایت پدر و مادرم بله .... ۱_یکی از کارهای که ما انجام میدیم هر زمان میریم مهمونی ،داخل پوسته های شکلات قند یا آجیل میریزیم و میذاریم داخل ظرف شکلات مهمون بعدی غافلگیر میشه ۲_ ب نزدیک صبح هوا خیلی سرد بود .چشمام باز نمیشد داداشم رو صدا زدم یه پتو برام بیاره ،اونم خواب چون پتو ها بالای کمد دیواری بودن یه مو. دقیق یادمه چهار سال و خورده ای داشتم و تازه خواندن و نوشتن یادمیگرفتم، تلویزیون پخش میکرد، خواهر و برادر میخ کوب شده، چهارتا چشم رهن کرده زل زده بودند به صفحه تلویزیونی که مطمئنا اینچ کمی داشت. تیتراژ آغازین سریال در حال پخش بود، رسید به اسم نویسنده، فونت اسم نویسنده خیلی دلرب. ب به برادر زنگیدیم برای احوالپرسی... داشتم باهاش میحرفیدم که یهو گفت باید برم بعدا بهت زنگ میزنم... چهار ساعت بعد زنگید... +چرا الان زنگیدی؟خیلی دیره... -آخه یه نی نی به دنیا اومد... +واااایییی -میخوای ع شو ببینی؟؟ +آره...بفرست برام.. -یکم قربون صدقم برو +عزیزم،داداشم،قربونت برم،تو عشق. - کاش پدرم شهید شود خشکم زد . گفتم : دخترم این چه دعاییه ؟ گفت : آخه بابام موجیه ! گفتم : خوب انشالله خوب شود . چرا دعا می کنی شهید بشه ؟ با گریه گفت : آخه هروقت موج می گیردش حال خوشو نمی فهمه و منو و مامانم و داداشم رو کتک می زنه ! اما مشکل ما این نیست ! گفتم : پس مشکل چیه ؟ درحالی که سعی م. خیلی داغون میشی وقتی یکی از تکیه گاهات دیگه نباشه یا باشه و کلا باهات یه رفتار دیگه داشته باشه داداشم میدونم حرفام بد بود تورو خدا ببخش منو خودت خوب میدونی چقدر دوست دارم بزار پای بچگیم و برام همون داداش قبل باش خیلی دوست دارم داداش داشتیم شام میخوردیم،داداشم کع جلوی تی وی بود یهو داد زد سوسک....خیلی وحشتناک بود سر سفره...من....سوسک...تازه پروازم میکرد....مامان سلاح(جارو )رو برداشت رفت بکشه اونو که یهو پرواز کرد...آشپز خونه هم اپن هست ....هیچی یه راست اومد سمت منو خواهرم....خواهرم لیوان نوشابشو گرفت و فرار کرد...منم . بدجوری سرماخوردم و گلوم درد میکنه... یه چند روزی قهر و نرفتم سره کار... شوهری داره کلاس میره... مامان بابا بهمراه داداشم دارن میرن مسافرت... هفته پیش مامان بابا مادرشوهر پدرشوهرمو بهمراه ما دعوت شام خونشون... خیلی خوب بود... هفته قبلش هم بهمراه همسری رفتیم یکی از این شهرای نزدیک و کل. سلام داداشم امشب داخل کانل بودم لینک وبلاگ رو گذاشتی میدونستم کامل که الان بازهم باهمون دل رنجور همون قلم توانایی که داری وصدالبته خیلی سوز اور ودردناک متنهایی نوشتی که دل سنگ رو هم اب میکنه راستش تا امشب نیومدم چون امادگی خوندن متنهاتو نداشتم گفتم شاید حین خواندن تحمل نکنم نمیدونم چه حکمتی است که این قلم توانا و این متنها که مینویسی همشون فقط ازشون دلتنگی وحسرت و خواندنشون گریه میاره چرا هربار متنهاتو میخونم قلبم میخواد ازجا دربیاد مگه ما چه گناهی کردیم مگه خودت چه گناهی کردی که ازروزی که پارو زمین گزاشتی باید پسری با اون سن کم هم نقش پدر هم مادر برای برادر و خواهرهای دسالش باشه حالا که که با ازدست دادن جوانیت و بزرگ خواهر برادرها باید بشینی و موفقیتشون و زندگیشون رو که با تکیه به شما ساختن نظاره کنی باید بجای پدر ومادر نداشته امان وظیفه ای کمرشن به عهده بگیری و جسم های بی جان سمیه ونعمت رو تو اوج جوانی به اغوش بکشی بلد نیستم متن بنویسم یا حرفهای دلمو به قلم بیارم ولی همینقد ازخدا دلگیرم مگه میشه اینهمه غم وناراحتی ودلش تگی و فقط برا یکنفر قرار بدی این عد نیست داداشم نبی از اول زندگی زجر کشیده سختی دیده خدایا دیگه مستحق این امتحانات نبوده نیست .چشام خیس شده صفحه رو نمیبینم فقط خدایا به بزرگیت قسمت میدم که به داداش بزرگم صبر بدی .از یاد داشتهای مسعود پریشب با داداشم صحبت می که خونه ی یکی از فامیلا بود. خانم خونه و دختراش هم اومدن سلام و احوال پرسی.من هیچ وقت نمیتونستم برای ناخنای پام لاک بزنم همیشه باید ی برام انجام میداد که معمولا یکی از همین دخترا انجام میداد. چندماهه که خودمم یادگرفتم و اون شب که باش صحبت می ناخنای لاک زده م رو بش نشون دادم و گفتم ببییییین لاک زدم

تازگیا عصرا که می شه دلم می گیره، همینجوری، امروزم مثل عصرای ست، تو شهر خودمون که بودم با زن داداشم و دو تا از دوستام خیلی صمیم بودم ، هر وقت دلم می گرفت زنگ می زدم خونه ای بیام؟؟ اما اینجا از همشون دورم، این جور وقتا واقعا،می فهمم اینی که می گن قدر همو بدونیم یعنی چی!!!!!! قدر ه. هدیه دوم رو با چند روز تاخیر برای خودم یدم توی هدیه اول گفته بودم که دومیش رو فردا برا خودم میگیرم ولی خوب مغازه ها بسته بودن و بعدم که رفتیم مسافرت و نشد حالا هدیه دومم رو میگم هدیه دومم به خودم در واقع یه سیم کارت ایرانسل با قابلیت 4g هست حالا دلیل این هدیه چی بود؟ داداشم که گوش. رفتیم خونشون....تو حسینیه کنار خونشون نشستع بودن...
سویل اینقد گریع کردع بود دگ بی حس بود...
گنگ بود !! یکیو میشناختم وقتی مامانش بوت کرد مث اون نع گریع کردع نع چیزی میگف... بع سویل گفتم اگ دلت پرع جلو خودتو نگیر گریع کن...گف عز ساعت 7گریع میکنم دگ نا ندارم... پدرش شب خ دع و شب ایست ق. میخواستم و و مادربزرگم رو ناهار دعوت کنم، گفتن خونه تون نمیایم بچه داری، داریم میریم لواسون، ناهار بیار. منم مرغ و بند و بساط ساندویچ مرغ رو راه انداختم. (آلبالو پلو میخواستم بپزم. گفتن ساندویچ بیار). خلاصه جاتون خالی. کلی به ارواحشون صلوات فرستادم که نیومدن خونه ام. عمو لواسونی. امروز با احمد [داداشم] بیرون بودیم.تو راه برگشت داشتیم درمورد اینکه لذت بخش ترین چیز توی زندگی چیه حرف میزدیم من:لذت بخش ترین چیز توی دنیا یه کامپیوتر و اینترنت نامحدود با سرعت بالاست!بدون هیچ ی که بخواد درمورد زیاد نشستنت گیر بده احمد:لذت بخش ترین چیز اینه که بری "مسلم" یه پرس گ. از دست این لپ تاپ خسته شدم. اون روزی شارژرش اب شد، بردم تعمیر؛ همون شب که شارژرو تحویل گرفتم سیستم عامل لپ تاپم پرید؛سعی از رو نت نصبش کنم تا جایی پیش میرفت و بعد کنسل میشد؛ داداشم روش ویندوز نصب کرد فعلا و درگیر نصب سیستم عامل خودشم هست؛ امروز شارژرش سوخت و کلی تو نت گشتیم مثلا . ماااهرررررر؟؟؟ یعنی چی که گفتی تو هم خوش باش؟؟؟؟ تو چته؟؟؟معلوم هس چرا باهام فاز دعوا برداشتی؟؟؟ بابا من آدمم بفهم ناراحت میشم از همه دوست و آشنا و رفیق و همه خوردم تو هم بیا بزن برو رفیق.... ....... علی شیراز؟؟؟ داداشی ینی دیگه مهر به بعد بهم سر نمیزنی؟؟ تو غلط میکنی عزیز هفته ای یه. خونه مامان بزرگ تو اتاق رو تخت دراز کشیده بودم از زیر در بوی سیگار میومد با خودم فک شاید ای اومده...فقط اون بود که سیگار میکشید...ولی صداش نمیومد رفتم بیرون مامان بزرگمو سر سفره سیگار به دست در حال سرفه دیدم میگم ننه این چیه میکشی رفتی قاطی دودیا؟ میگه نه شب س دارم واس داداشم سیگا. محمدبافاطمه د ارک داشتندمنچ بازی می د،محمدوفاطمه خانه هم داشتند،محمدوفاطمه دورازچشم والدین اینکارهارامی د،محمدگفت بابام داره سمتم میاداون توکارنخ تسبیح هست لوندی چیزی راگلدسته به آب ندی،فاطمه گفت باشه فهمیدم هیجان حالیش نیست اخبارفقط میفهمه من دارم میرم،محمدگفت به دادا. بعد ما اینقدر درگیر مراسم حنابندون داداشم بودیم که اصلا یادمون رفت ساعت چند سال تحویله، به خودمون که اومدیم دیدیم 10 دقیقه زودتر از موعود روبوسیامونو کردیم و سال نو رو تبریگ گفتیم! :)) تو اون هیر ویری هم به نیت سال جدید برای همه حافظ باز ، بعد برای خودم چی اومده باشه خوبه؟! گویند س. denj-meysam.blog.ir
چند روز پیش پسر م بعد حدود دو سال اومد خونه مون.
من چون معمولا خونه بودم دوست و رفیق بیرون از فامیل نداشتم.دوستای من پسر و پسر هام بودن.قدیمی ترین و صمیمی ترین دوستمم همین پسر م که سابقه دوستی مون برمیگرده به حدود حدود ۱۶سال پیش.

طریقه دوستی مون هم یه طور جالبی شروع شد.
همون حدود ۱۶سال پیش داداش بزرگم اینا یه مدت کوتاهی رو ما با زندگی می .پسر مم گاهی اوقات میومد تا به خواهرش که زن داداشم باشه سر بزنه.در یکی ازین دفعات من تو اتاق داداشم اینا بودم و پسر مم بود، به من گفت شطرنج بازی میکنی؟منم که علاقه زیادی به بازی شطرنج داشتم و دارم،گفتم آره.و همزمان بازی و رفاقتمون از همون لحظه شروع شد. ❤️

کم کم صمیمی تر شدیم و رفت و آمد هامون بیشتر شد. اغلب اوقات که وقتش آزاد بود میومد و باهم بودیم.خاطرات خوب زیاد دارم ازش.چه شب زنده داری هایی که باهم نداشتیم و سونی بازی نکردیم.چقدر ترانه های زیبا و به یادموندی تو نوارکاست برام پر کرد .دهه شصت هفتادی ها خوب با نوارکاست خاطره دارن.الآن من کلی نوارکاست دارم که تو جعبه بالای کمد هستن و دارن خاک میخورن،و متاسفانه بلااستفاده شدن.

پسر م حدود ۷ - ۸ سالی میشه ازدواج کرده و رفته تو جرگه متاهلین و مشغول کارو زندگی شده.دیگه کمتر همو می بینیم.چند روز پیشم حدود دو سالی گذشته بود از آ ین باری که به خونه مون اومده بود.
دیروز عالی بود عالیا ینی یه چیزی بود که بهش میگن فوقالعاده اوم شاید کمی اغراق باشه ولی از زندگیه خفاشی و خون اشامی بهتره خلاصه ک با دوستم بازار رفتیم ید کردیم ناهار حوردیم در نهایت رفتیم بازار تره بار کمی سبزیجات و اینام گرفتیم امروزم ک داداشم اومده اوم برام کادو گرفته و نه این. امروز را چطور گذر د ؟ به نام خدا با غوره گذروندم فردا را هم خواهم گذراند :(

داداشم میخواست بره ید مامان گفت شکلاتی ؛ مایی ؛پشمک حاج امرالله بگیر ؛غوره سرد اذیت میشید میگم مامان اون پشمک حاج عبدالله ست مامان :امرالله ست من :امرالله دوست بابا بزرگ بود فوت کرد ما امشب نه پشمک ح. بچه ها حال داداشم خوب نیس... خودش نمیدونه سرفه های شدیدش به خاطر اینه که غده های گردنش به ریه ش متاستاز شده... نمیدونه که باز تو گردنش غده ها رشد و باید واسه بار سوم عمل شه... نمیدونه که باید شیمی درمانی شه... خدایا چرا اینقدر ناامیدم؟؟ خدایا شایان نباشه منم نمیتونم... پریشب مامان و ش. منظور از ماها. ما آدم ها نیست! ما وبلاگ نویسا هم نیست! بلکه ما بی کارهایی که از شب تا صبح بیداریم، بعد یه پست نمیای بذاریم واسه یک طنز ... هم نیست! منظورم ما «ایرانی»هاست! قبول کنین ما ایرانیا رفتار مشترک خیلی داریم! قصد ت یب ندارما! اتفاقا با ت یب خیلیم مخالفم! ولی فک کنم از نظر شبیه. سلام داداشم امشب داخل کانل بودم لینک وبلاگ رو گزاشتی میدونستم کامل که الان بازهم باهمون دل رنجور همون قلم توانایی که داری وصدالبته خیلی سوز اور ودردناک متنهایی نوشتی که دل سنگ رو هم اب میکنه راستش تا امشب نیومدم چون امادگی خوندن متنهاتو نداشتم گفتم شاید حین خواندن تحمل نکنم نمیدونم چه حکمتی است که این قلم توانا و این متنها که مینویسی همشون فقط ازشون دلتنگی وحسرت و خواندنشون گریه میاره چرا هربار متنهاتو میخونم قلبم میخواد ازجا دربیاد مگه ما چه گناهی کردیم مگه خودت چه گناهی کردی که ازروزی که پارو زمین گزاشتی باید پسری با اون سن کم هم نقش پدر هم مادر برای برادر و خواهرهای دسالش باشه حالا که که با ازدست دادن جوانیت و بزرگ

خواهر برادرها باید بشینی و موفقیتشون و زندگیشون رو که با تکیه به شما ساختن نظاره کنی باید بجای پدر ومادر نداشته امان وظیفه ای کمرشن به عهده بگیری و جسم های بی جان سمیه ونعمت رو تو اوج جوانی به اغوش بکشی بلد نیستم متن بنویسم یا حرفهای دلمو به قلم بیارم ولی همینقد ازخدا دلگیرم مگه میشه اینهمه غم وناراحتی ودلش تگی و فقط برا یکنفر قرار بدی این عد نیست داداشم نبی از اول زندگی زجر کشیده سختی دیده خدایا دیگه مستحق این امتحانات نبوده نیست .چشام خیس شده صفحه رو نمیبینم فقط خدایا به بزرگیت قسمت میدم که به داداش بزرگم صبر بدی این جون بی ارزش منو بگیری و به عمرش اضافه کنی با قلم مسعود
چند شب قبل با داداشم توی راه خونه مامان اینا بودیم که تصادف روزها هم میان و میرن منم خوبم ولی شما باور نکنید نمیدونم چه مرگیه که حتی حوصله خودمم ندارم بم از بس خوابهای عجیب و غریب دیدم و داد و بیداد که خودم ترسیدم .... فعلا همینا شایدم برم سفر مامان که جزیره نیست اینجا اصلا خوب نیس. یه بنده خدای توی وبلاگ م نظر خصوصی گذاشته که من ع شما را تویی اینستاگرام دیدم و نظر ش در مورد من گذاشته " شما اصلا زشت نیستین که اتفاقا (جای داداشم باشین شما) چشمای خیلی قشنگی دارین " که من اصلا زشت نیستم اتفاقا چشایی قشنگی دارم استغفرالله ربی اتوب الیه خواهر من، حاج خانم شما خود. رفتیم دیروز عید دیدنی , تا اف اف را برداشتن و گفتن کیه ؟خواهرم هول کرد و به ح سوالی گفت شما؟! یعنی ما که پشت در غش کردیم از خنده :))مورد دوم خونه پسرعمم بود که داداشم قبلش بخواهر گفت تو هیچی نگو , من میگم . تا گفتن کیه؟اونمگفت سلام , ما پسرعموی مادرتون هستیم , تا بهم نگاه کردیم باز کلی. نصف شبی تو اون سرما پا شدم رو داداشم پتو انداختم. بعد رو پتو خو ده بود. خواستم پتو رو بکشم بیرون بیدار شد. خاک بر سر چنان با پشت دست کوبوند دم دهنم که : + خیلی خیلی خیلی کمبود خواب دارم خیلی خیلی و بدترین شکنجه اینکه خوابم نمیبره. + چندروزه پنل وبم وا نمیشد. تا مرز ساخت وبلاگ در ویران. همیشه نگران شدن و مضطرب شدن و ...خوب نیست گاهی باید بی تفاوت بود و معتدل ... آماده شده بودم که برم خونه خواهری که خانداداش رو بهم کرد و گفت کجا میری؟ گفتم خونه خواهری ! گفت :صبر کن خودمو با ماشین میرسونمت ! گفتم : نه ممنونم با مترو میرم ! گفت : لج نکن اصلا تو میدونی مترو کجاست ؟ اصلا مید. داداش کوچکم ، بجای اینکه روز اول تو آب نمک بخوابوننش گویا تو فلفل خوابوندنش : زبانم رسما از غذاش سوخت : غذا چه عرض کنم : بیشتر فلفله تا املت :


+ امروز نهار منو به املت فلفل تغییر داد : پدر غذای اولیه منو میل نمودند و داداش نهار را با کلی فلفل قرمز و سیاه به املت فلفل تبدیل نم. و اینک جام جهانی ۲۰۱۸ بنظرم آلمان ها قهرمانن ، چون حقشونه... من اولین جام جهانی که دیدم ۲۰۰۶ بود.تقریبا همون سال بود که دیگه فوتبال دیدن رو شروع که سال ۲۰۰۶ من ۸ سالم بوده. برع تیم های باشگاهی که من فقط طرفداره رئال هستم،تو تیم های ملی به تیم خاصی علاقه ندارم،و دلیل طرفداریام تو ت. سرما خوردم! همین کم بود. خیلی شدید نیست. امیدوارم بیشتر نشه. مامانم امروز اومد و خونه رو مرتب کرد برای فردا که مهمون میاد. خیلی هم استرس داشت. گفتم یه جارو و گردگیریه دیگه. مگه میخوای خونه ت ی کنی؟ به جابجایی وسایلم ادامه میده البته! اصرار داره حتما جای همه چیز عوض شه. می گم خب دلیل.