علی ع از خدا نیز تنهاتر است - اخبار روز

انقدر تشنه بودم که یه "مراقب خودت باش"برام حکم آب حیات رو داشت......

برای دختر عاطفی و احساساتی ای که یکی از سخت ترین و عجیب ترین سالهای زندگیش رو بالا ه هر جوری بود داشت پشت سر میذاشت هر حرکت عاطفی و حمایتی و مراقبتی ای میتونست دوباره عاشقش کنه ....و این رفتارا رو زیاد دید...و ه. دلم خواست برم... همین الان...  دیگه خسته شدم... نه اینکه این روزا بد باشه؛ نه خیلی خوبه... این روزا هوا عالیه... عالی... ازون هواها که دلت میخواد ساعت ها وایسی و نفس بکشی... پول بچه ها هم جور شده... مجید هم در حد دهن بستن و نفس کشیدن یچیزی براش جور شده... از طرف طبیعت هم فعلا در موضع قدرت ه. دستی به کیف می کشد و اجازه ی عبور می دهد، افتاب پس کله ام می خورد و دباره افکار سر وکله شان پیدا میشود، وارد حرم شدم اما در موردش فکر ن ، به عشق فکر می یا به عاشق شدن، صدای گریه ی دختری جوان از آن طرف میله ها نگاهم را می د تا نگاهش میکنم نگاهم می کند ، از زیر نگاهش فرار میکنم و خودم ر. اشکان هیکلی بود و موهای فرفریِ پُ ُشت داشت که وقتی تابستونا بلندشون می کرد شبیه مارسلو، فوتبالیست برزیلی می شد! خیلی بچه عجیب غریبی بود و راستش، من خیلی ازش خوشم نمیومد: بد دهن بود و زیاد توهین می کرد و من همیشه یه جورایی سعی می ازش فاصله بگیرم. خونه اشکان اینا توی محله ما بود، ا. گاهی به این فکر می کنم که آدم ها چقدر وقت و پول و اعصاب شون رو صرف کارهای اشتباهی می کنند که ناشی از بی تجربه بودن شونه. یا خودشون رو از لذت هایی از زندگی محروم می کنند چون اصلاً خبر ندارند که چنین لذت هایی هم وجود داره! از چیزهای خیلی کوچیک و ساده بگیرید تا تصمیم ها و اتفاق های بزر. حس بدی بود وقتی بعد از ی عالمه روز تلاش تنهایی و خب نتیجه مقبول؛ حتی 10 دقیقه هم سهم تو نشه که بهت خسته نباشید بگن... دلم گرفت... انتظار داشتم لااقل بعد از اینکه آ ین نفر هم رفت و من موندم و ی عالمه کار تنهایی؛ به اندازه ی خسته نباشید و تشکر خشک و خالی هم که شده صدام کنه و بشونه و برام . آهنگ علی زند ی به نام باز بهار اومد - آهنگ جدید موزیک - آهنگ جدید علی زند ی - باز بهار اومد new ali zand vakili - baz bahar. آهنگ علی زند ی به نام باز بهار آمد - رز موزیک آهنگ جدید علی زند ی به نام باز بهار آمد new ali zand vakili - baz bahar omad. باز بهار اومد گلارو وا کرد آ رو زمستونو سیا کرد آهنگ جدید علی زند ی . آهنگ علی زند ی به نام باز بهار اومد - آهنگ جدید موزیک - آهنگ جدید علی زند ی - باز بهار اومد new ali zand vakili - baz bahar. آهنگ علی زند ی به نام باز بهار آمد - رز موزیک آهنگ جدید علی زند ی به نام باز بهار آمد new ali zand vakili - baz bahar omad. باز بهار اومد گلارو وا کرد آ رو زمستونو سیا کرد آهنگ جدید علی زند ی . آهنگ علی زند ی به نام باز بهار اومد - آهنگ جدید موزیک - آهنگ جدید علی زند ی - باز بهار اومد new ali zand vakili - baz bahar. آهنگ علی زند ی به نام باز بهار آمد - رز موزیک آهنگ جدید علی زند ی به نام باز بهار آمد new ali zand vakili - baz bahar omad. باز بهار اومد گلارو وا کرد آ رو زمستونو سیا کرد آهنگ جدید علی زند ی . انقدر نیایید و بگویید لینک کنیم همدیگر را... اگر میخواستم جایی لینک بشوم خودم را ارهایش را بلد بودم و اصلا سراغ وبلاگ نویسی نمی آمدم. من در زندگی غیرمجازی هم زیاد با ی لینک نمیشوم شما در این دنیای وانفسای مجازی که جای خود دارید... اما واقعا نمیدانم این کارم درست است یانه! همین که . بازم سرم پر از افکار شده و مستاصل شدم از اینکه حال بد خودم رو خوب کنم احتمالا باید برم تنها کافه ای چیزی .. یه قهوه با یه کیک سفارش بدم و با خودم خلوت کنم... ولی میترسم خیلی..وقتی تنهایی حال خودت رو خوب میکنی خیلی خوبه بی نیاز از دیگرانی. وابسته بهشون نیستی. ماسک یه آدم قدرتمند و متک. انسان ها در عصر حاضر بسیار تنها شده اند که یک بخش مهم و تاثیر گذارش به تکنولوژی مربوط می شود،اما تکنولوژی ی ری خوبی برای انسانها دارد و یک سری بدی، زمانی که تلفن اختراع نشده بود ما برای ارتباط با خانواده باید سفر می کردیم تا به خانواده مان سر بزنیم با بودن تلفن کم کم ارتباطات و ر. از بچه گی تو فامیل همه یه طرف بودند، بابای ما (که خیلی وقتا هیچ طرفی نبود) طرفشون نبود. جلوش بحث می د اما ت می موند. حرفای تحریک کننده می زدند که باهاشون بحث کنه، باهاشون شوخیای کنایه آمیز می کرد و می خندید و حس ذله شون می کرد. نمی دونم توی گذشته چه اتفاقی افتاده بود که همه کشته مرد. ✔ لطف بفرمایید بگید از کدام نوشته این شاعر عزیز خوشتون اومده. و یا حداقل اون جمله زیبایی رو که دوست داشتین رو کامنت بفرمایید. پیشاپیش متشکرم 1
جلوی آینه بایست
رو به روی خودت
و در فکر
به این نگاه کن
که مردان آهنین چگونه باید
زیباییت را در حرکت یک ضرب تحمل کنند

این . یه روزا و ساعتا و ثانیه هایی هست که همش منتظری..منتظری تا چیزی که میخای و بهش برسی...کاری ام ازت برنمیاد فقط باید بشینی دعا کنی و ماس کنی و خدا رو و بهش بگی تو خودت قول دادی..بخوانید مرا تا استجابت کنم شما را...قول دادی و قسم خوردی...بهش بگی چجوری ازت نا امید باشم وقتی که تو رو نخاندم . هر روز دارم خودم رو غربال میکنم... هر روز هر روز هر روز... سخته خیلی سخت... اینکه تازه بعد اینهمه سال بفهمی که باید خودت رو تغییر بدی نه دیگران رو و شروع کنی به تغییر خودت و... اینکه میگم تازه منظورم قصه امروز نیست...سالهاست و البته امسال خیلی بیشتر... و تنهاتر شدم... اعتراف سخته... فقط ا. من این روزها بیشتر از هرچیزی احساس تنهایی می کنم. پدر و مادر من هر دو زنده هستن. یه خواهر هم دارم. ولی اینها فقط یه سری اسم و عنوان الکیه. من درواقع هیچکدوم از اعضای خانوادمو اونطور که باید داشته باشم ندارم. من یه دختر تنها ام. پدرم بیماری روانی داره. مادرم هم نه پول زیادی داره و نه. امشب صمیمی ترین آدم زندگیمو، دختری که شاید بیشتر غم و شادی های منو میدونه و اگه بعضی چیزا رو هم نمیدونه بخاطر اینه که از بس گند بدی زدم روم نمیشه بهش بگم، همین امشب تو همین یه ساعتی که گذشت طوری ناراحت و نگرانش که فکر کنم تا حالا پیش نیومده بود. از یه جمع دوستانه دیگه بیرون کشیدم. یادآوری دهم:
وقتی که عطای شاعری را به لقلایش بخشیدم.
این ع متعلق به سال هزار و سیصد و هفتاد و دو است. مکان کتابخانه ی پارک شهر است و حاضران در ع شرکت کنندگان در جلسات هفتگی دفتر شعر جوان هستند. حضور در این جلسات اولین تلاش جدی من به عنوان یک جوان تازه رسیده برای ایجاد روابط اجتماعی در حوزه های مورد علاقه ام بود. از دوران دبستان حس می که استعداد نوشتن و سرودن در من فوران می کند و در این زمینه یک مدعی تمام و کمال بودم. در دفتر شعرم چیزهایی می نوشتم و گمان می که مشغول باز مسیر جدیدی در ادبیات هستم. تمام اینها با اولین شعرخوانی در دفتر شعر جوان رنگ باخت و آن چنان مورد هجوم واقع شدم که اگر لجبازی ذاتی ام برای کم نیاوردن نبود باید دمم را روی کولم میگذاشتم و میرفتم و دیگر در محافل ادبی آفت نمی شدم. اما خب الحمدلله پر روتر از این حرفها بودم. با پشتکاری که امروز برایم عجیب مینماید شروع به مطالعه و کار . روزی حداقل سه چهار شعر میگفتم و برای بالا بردن توان تئوری ام کتابهای مختلف می خواندم. از همان ابتدا در میان اعضای اصلی جلسه دوستانی پیدا و حس می که به نهایت آرزویم رسیده ام و در حوزه ی مورد علاقه ام دوستانی دارم و دیگر نیازی ندارم با انی که به نظرم سطحی بودند معا کنم. حس خیلی خوبی داشتم و تمام هفته را منتظر می ماندم تا روز جلسه برسد و به سوی پارک شهر پرواز کنم. در بحثها شرکت می و ناخودآگاه باعث ایجاد چالش میشدم در بسیاری از موارد اعضای با تجربه تر و باسوادتر جلسه حس از خج م در می آمدند. من اما حس گرم بودم. با گسترده شدن روابط بی تجربگی ها و خامی من در ارتباط بیشتر عیان می شد و پررویی هایم در پافشاری بر نظراتم که در بسیاری از موارد ممکن بود درست نباشند هم لج در می آورد. البته من بی تقصیر بودم. از کودکی هیچ وقت در میان همسالانم محبوب نبودم. نه فوتبالم خوب بود و نه جنس علایقم با دیگران همخوان بود. به علت تا حدودی اهل مطالعه بودنم دایم مشغول اظهار فضل بودم و تقریبا هیچ دوستی در هیچ یک از دوره های زندگی ام تا آن زمان از سر رغبت با من معا نمی کرد. در دفتر شعر جوان هم این مشکل به نوعی دیگر رخ می نمود. من برای دوستان گذشته ام شأنی قائل نبودم و از پس زده شدن توسط آنها خیلی ناراحت نمی شدم اما این دوستان جدید تمام تجسم تمام رویاهای چند ساله ی من بودند. هر چه بیشتر تلاش می نگاهشان دارم رفتارهایم غیرطبیعی تر میشد. یک بار به ی که فکر می خیلی صمیمی ایم گفتم فلانی و فلانی هم را دوست دارند و او هم که در نهان به آن دختر نظر داشت رفت حرف مرا کف دست او گذاشت و گفت این پژمان بچه بچه است و نباید با او رفت و آمد کنید. این شاید اولین حس خنجر از پشت خوردن در زندگی من بود. البته تنها معیوب آن جمع من نبودم. قدرت طلبی، باندبازی، غیبت و مسائلی از این دست اینجا هم حضور پررنگی داشتند. هر از گاهی ی سیبل جمع میشد و تمام بدیهایش را روی دایره میریختند. چند وقت بعد به همان آقایی که پشت من حرف زده بود شک د که از جانب جایی شده بیاید و ببیند اینجا چه خبر است؟ اعضای شورای دفتر شعر جوان مرحوم قیصر امین پور، مرحوم سید حسن حسینی، محمدرضا عبدالملکیان، ساعد باقری و فاطمه راکعی بودند که تقریبا هیچکدام جز در موارد معدود در جلسات حضور نداشتند و مسئول گرداندن نشست ها شهرام رجب زاده بود. بعد از مدتی به دلیلی که هرگز نفهمیدم چه بود او و همسرش با مدیریت مشکل پیدا د و از آنجا انشعاب د و دیگر جلسات در کتابخانه ی پارک شهر تشکیل نشد. قرار شد جلسات شعر در منزل بچه ها برگزار شود. جزییات آن روزها را فراموش کرده ام. در نهایت کم کم در میان آن جمع تنهاتر می شدم. آ ین باری که آن بچه ها را با هم دیدم، سر زده به جلسه رفتم و آنها از مراسم و مناسکی عجیب با من حرف زدند و کارهایی غریب انجام دادند. وقتی از آنجا خارج شدم میان دو حس سرگردان بودم. نمیدانستم از سادگی ام استفاده کرده اند و سر کارم گذاشته اند تا بخندند یا برای این که مرا برای همیشه از جمعشان برانند آن اداها را درآورده اند. این که دیگر بعد از آن جلسه ی پیگیر من نشد و فقط یکی از دوستان برای گرفتن دیوان بیدل که پیش ام مانده بود سراغم آمد ظن دوم را تقویت می کرد. به هر حال من دوباره تنها شده بودم. بعد از آن همه بالا و پایین به ارزش و اهمیت خانواده ام پی بردم که در هر شرایطی پذیرایم بودند. آن تجربه چند حسن داشت اول این که من عطای شاعر شدن را به لقایش بخشیدم. دوم این که متوجه شدم پشت ظاهر انسانها پیچیدگی های غریبی وجود دارد و سوم این که تصمیم گرفتم به جای ادبیات، سینما را دنبال کنم. امروز که نگاه میکنم این مسیر طولانی از ادبیات به سینمای داستانی و سپس مستند، به جای آن که پیگیری شغل یا علاقه باشد، سیر و سلوکی درونی برای یافتن جایگاه خودم در جامعه و نسبت همه ی ما با خدا بود. * نقد زیر جشنواره ای بوده و دارای محدودیت کلمات ، اما مستند مذکور بسیار بیش از این جای صحبت دارد که انشالله هنگام اکران عمومی آن یادداشتی مبسوط تر برایش خواهم نوشت. ماس دعا :) منبع سایت نقدسینما https://moviereviewmag.com/4425 "آقای کاف ، آقای میم" نمی شود با سینما درگیر باشید و اسمی از سید مرت. ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻏﻢ ﺍﻧﮕﯿﺰ ﻧﯿﺴﺖ ! ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻧﺎﻡ ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺳﺖ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﯿﺪﺍﺭﯼ ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﻏﻤﮕﯿﻨﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺑﯽ ﮐﺎﺑﻮﺱ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ! ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ! ﺳﺮﺩﺕ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﺮﻑ ﺭﻭﯼ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﻫ. قصه ی قدیمی آدم و آدم آیینه ای اش... مجازی بودن از اونجا شروع شد که... نه! اول چند سکانس از زندگی من: نزدیک امتحانات رفتم به کتابخونه ی نزدیک خونه و غرق حل مساله بودم که حس ی کنارم ایستاده و با لبخند به من نگاه میکنه دوست قدیمی من! از دیدنش چنان خوشحال شدم که هرگز نمیشد با دیدن آپلود .
تحریف دوم - نا امیدی!
پرسش ۱ :
چرا گرایش مردم جامعه ایران روز به روز به تنهایی بیشتر می شود؟ چه اتفاقی در جامعه ایران رخ داده که مردم جمع گریز شده اند و تنهایی را ترجیح می دهند؟و پرسش ۲ - ۲ - در چه شرایطی می توانیم «تنهایی» را به مشارکت و «ذهن انبار» را به «ذهن سرشار» تبدیل . اعصابم دهبه خاطر یه کرمآره فقط و فقط بخاطر یه کرم مرطوب کننده کوفتیمن چرا انقدر احمق جلوه میکنمچرا انقدر به بقیه سواری میدم؟جوری که الان حاضر نیستن پایین بیانتا کی باید به بقیه سرویس بدم؟حالم از خودم بهم میخورهمیفهمماما انقدر خودم رو به نفهمی زدم که همه فکر میکنن مخنگمنمیفهممدارن ازم سو استفاده میکنن و احتمالا تو دلشون به یتم میخندنهمه ی اینام بخاطر یه کرم کوفتیهالبته فقط یه کرم نیستاین آ ین موردش بودچند وقت پیشا چو اومده بود خونه مونگفت یه کرم مرطوب کننده بیار بزنم به دستاممنم آوردماونم گفت چه کرم خوبیهمنم یه روز که رفتیم فروشگاهرفتم یدونه از همون کرم خودم که نسبتا هم گرونه یدمدفعه بعد که اومد خونه مون دادم بهشحالا چو اومده خونمونبرگشته میگه راستی نارنجی اون کرمه تموم شد هابعدشم با یه لبخند حال بهم زن بهم حالی میکنه که باید برم یدونه دیگه براش بگیرم!!!حالم از لحنش و خنده ش بهم خوردانگار که داره یه بچه خنگ رو گول میزنه که بهش سرویس بد ه بچاپتشیه چند تایی هم هندونه زیر بغلم گذاشت که کاملا م کنههمش تقصیر خودمهخودم یت که دفعه اول بهش سرویس دادمکه حالا تا آ عمرم بخواد ازم سواری بگیرهخودمم و محبت های بیخودم به مردمی که لیاقتش رو ندارنجنبه ش رو ندارنیه بار که یه کاری رو براشون میکنیفکر میکنن وظیفه ته و حق به جانب میخوان که دوباره و دوباره و دوباره بهشون سرویس بدیموضوع همین یه کرم نیستکه اگه بود یه به جهنم میگفتم و دیگه کوفتم براش نمیگرفتمموضوع اینه که یه عده سوارم شدن و دیگه نمیتونم پایین شون بیارماونقدر که میرن سر کمدم و از لباس و بقیه وسایلم اگه بخوان واسه خودشون برمیدارنانگار که اومدن به یه فروشگاه رایگانمیاندر کمد رو باز میکننیه دست لباس رو میپسندنپرو میکنناگه اندازه بود که میگن خب این اندازه ماست دیگه اندازه تو نمیشه و انگار که دارن در حقم لطف میکنن و یه بار اضافه از رو دوشم بر میدارن میچپوننش تو کیف شون و میرناگر هم اندازه شون نباشه یه چهارتا حرف بارم میکنن که س گنده یکم کمتر بخور اندازه ی شدی و... بعدم لباسه رو پرت میکنن ته کمد و میرنخسته مبخدا خسته شدماصلا بحث چهارتا تیکه لباس و وسیله مز ف نیستمن از حماقتم میسوزمکه بار و بارها شنیدم همین لاشخورا که میچاپنم بابتش مس ه م انقدر احمق جلوه میکنم که حتی جلوی روی خودم مس ه م میکننمثل اینکه دارن جلوی یه خنگه نفهم که هیچی نمیفهمه حرف میزننیه بار گلی یه کفش یده بودمنم بعد ها رفتم از همون مغازه یه کفش کوهنوردی که خیلی گرون تر بود یدمخونه شون که بودم خواهرش جلوی چشمای خودم برگشت به گلی گفت کفشات رو با کفشای این عوض کن کفشای این جنسش بهتره و نو تره واسه خودت چند وقت دیگه میشه جنسش خوب نیستگلی هم برگشت گفت نه از این کفشا خوشم نمیاد خیلی بزرگنو من تمام مدت مثل اسگلا داشتم نگاه می چه بسا که گلی از کفش من خوشش میومد و برش میداشت و منم با کفشای بنجل اون برمیگشتم خونه!!!و تازه احتمالا کلی هم منت سرم میذاشتن که کفشای زشتت رو برداشتیم و داریم کفشای خوشگل گلی رو بهت میدیمحالا انگار من خودم چلاق بودم و وقتی رفتم اون مغازه نمیتونستم خودم برم از کفشای گلی بردارمیا یه بار دیگم گلی اومده بود خونه مونیه تقویم چرم داشتم که تازه یده بودمشتقویمه چشمش رو گرفتبرگشت گفت چند وقتیه چیزی بهم ندادیبچه که بودی همیشه کلی چیز میز بهمون میدادیحالا انگار من خیریه دارموظیفه م امداد رسانی به ایناستبعدشم م کرد و تقویمه رو برداشت و رفتیا یه بار دیگه یه مداد فشاری گرون یدمغیب شدچند وقت بعد رفتم خونه شون دیدم یه مداد فشاری دقیقا مثل مداد فشاری من دست گلیهدیگه منه خنگ به عقلم نرسید که شاید واسه خودم باشهتعجبم کرده بودم که چطور ممکنه گلی مداد فشاری به این گرونی ب هباغصه برگشتم بهش گفتم منم یه مداد فشاری این شکلی و دقیقا به همین رنگ داشتم که گم شدبا پر رو یی تمام زل زد تو چشام و گفت این مدادفشاری توئه دیگهبعدشم مس ه م کرد که من خنگم و خودم نفهمیدمو من به خودم و ساده لوحیم لعنت میفرستادم که چرا انقدر ساده م که حتی یه لحظه هم به خودم اجازه ندادم که فکر کنم شاید گلی مداد فشاریم رو یدهآره یدهاسم این کار به جز ی چی میتونه باشه؟هزاران هزار مورد اینجوری هست که بخوام بگم مثنوی هفتاد من میشهتازه جالبش اینجاس که همیشه هم ازم توقع دارنو همیشه هم بهم میگن که خیلی خسیس تشریف دارم !نمیدونم والالابد انتظار دارن من خودم برم براشون ید کنم و با پیک بفرستم درب منزلشوننمیدونم شایدم واقعا احمق و خنگمآره حتما هستماگه نیستم پس اسم این کارم چی میتونه باشهاگه اطرافیانم پر توقع هستن چرا از بقیه این توقع ها رو ندارن؟چرا همه تا به من میرسن میخوان سرم سوار شن؟چرا از بقیه این انتظار ها رو ندارن؟پس حتما مشکل از منهپس حتما درست فهمیدنمن یه احمقه دست و پا چلفتی ام که حتی عرضه دفاع از حق خودم رو هم ندارمیه بدبخت منزوی که فکر میکنه واسه اینکه بقیه ازش راضی باشن باید تا میتونه بهشون سرویس بدههیچوقتم به هیچ هیچی نگه که یه وقت ناراحت شون نکن ه یه وقت ی ازش نرنج ه از اینی که هست تنهاتر نشهاصلا از این تنها تر هم مگه ممکنه بشه؟ اعصابم دهبه خاطر یه کرمآره فقط و فقط بخاطر یه کرم مرطوب کننده کوفتیمن چرا انقدر احمق جلوه میکنمچرا انقدر به بقیه سواری میدم؟جوری که الان حاضر نیستن پایین بیانتا کی باید به بقیه سرویس بدم؟حالم از خودم بهم میخورهمیفهمماما انقدر خودم رو به نفهمی زدم که همه فکر میکنن مخنگمنمیفهممدارن ازم سو استفاده میکنن و احتمالا تو دلشون به یتم میخندنهمه ی اینام بخاطر یه کرم کوفتیهالبته فقط یه کرم نیستاین آ ین موردش بودچند وقت پیشا چو اومده بود خونه مونگفت یه کرم مرطوب کننده بیار بزنم به دستاممنم آوردماونم گفت چه کرم خوبیهمنم یه روز که رفتیم فروشگاهرفتم یدونه از همون کرم خودم که نسبتا هم گرونه یدمدفعه بعد که اومد خونه مون دادم بهشحالا چو اومده خونمونبرگشته میگه راستی نارنجی اون کرمه تموم شد هابعدشم با یه لبخند حال بهم زن بهم حالی میکنه که باید برم یدونه دیگه براش بگیرم!!!حالم از لحنش و خنده ش بهم خوردانگار که داره یه بچه خنگ رو گول میزنه که بهش سرویس بد ه بچاپتشیه چند تایی هم هندونه زیر بغلم گذاشت که کاملا م کنههمش تقصیر خودمهخودم یت که دفعه اول بهش سرویس دادمکه حالا تا آ عمرم بخواد ازم سواری بگیرهخودمم و محبت های بیخودم به مردمی که لیاقتش رو ندارنجنبه ش رو ندارنیه بار که یه کاری رو براشون میکنیفکر میکنن وظیفه ته و حق به جانب میخوان که دوباره و دوباره و دوباره بهشون سرویس بدیموضوع همین یه کرم نیستکه اگه بود یه به جهنم میگفتم و دیگه کوفتم براش نمیگرفتمموضوع اینه که یه عده سوارم شدن و دیگه نمیتونم پایین شون بیارماونقدر که میرن سر کمدم و از لباس و بقیه وسایلم اگه بخوان واسه خودشون برمیدارنانگار که اومدن به یه فروشگاه رایگانمیاندر کمد رو باز میکننیه دست لباس رو میپسندنپرو میکنناگه اندازه بود که میگن خب این اندازه ماست دیگه اندازه تو نمیشه و انگار که دارن در حقم لطف میکنن و یه بار اضافه از رو دوشم بر میدارن میچپوننش تو کیف شون و میرناگر هم اندازه شون نباشه یه چهارتا حرف بارم میکنن که س گنده یکم کمتر بخور اندازه ی شدی و... بعدم لباسه رو پرت میکنن ته کمد و میرنخسته مبخدا خسته شدماصلا بحث چهارتا تیکه لباس و وسیله مز ف نیستمن از حماقتم میسوزمکه بار و بارها شنیدم همین لاشخورا که میچاپنم بابتش مس ه م انقدر احمق جلوه میکنم که حتی جلوی روی خودم مس ه م میکننمثل اینکه دارن جلوی یه خنگه نفهم که هیچی نمیفهمه حرف میزننیه بار گلی یه کفش یده بودمنم بعد ها رفتم از همون مغازه یه کفش کوهنوردی که خیلی گرون تر بود یدمخونه شون که بودم خواهرش جلوی چشمای خودم برگشت به گلی گفت کفشات رو با کفشای این عوض کن کفشای این جنسش بهتره و نو تره واسه خودت چند وقت دیگه میشه جنسش خوب نیستگلی هم برگشت گفت نه از این کفشا خوشم نمیاد خیلی بزرگنو من تمام مدت مثل اسگلا داشتم نگاه می چه بسا که گلی از کفش من خوشش میومد و برش میداشت و منم با کفشای بنجل اون برمیگشتم خونه!!!و تازه احتمالا کلی هم منت سرم میذاشتن که کفشای زشتت رو برداشتیم و داریم کفشای خوشگل گلی رو بهت میدیمحالا انگار من خودم چلاق بودم و وقتی رفتم اون مغازه نمیتونستم خودم برم از کفشای گلی بردارمیا یه بار دیگم گلی اومده بود خونه مونیه تقویم چرم داشتم که تازه یده بودمشتقویمه چشمش رو گرفتبرگشت گفت چند وقتیه چیزی بهم ندادیبچه که بودی همیشه کلی چیز میز بهمون میدادیحالا انگار من خیریه دارموظیفه م امداد رسانی به ایناستبعدشم م کرد و تقویمه رو برداشت و رفتیا یه بار دیگه یه مداد فشاری گرون یدمغیب شدچند وقت بعد رفتم خونه شون دیدم یه مداد فشاری دقیقا مثل مداد فشاری من دست گلیهدیگه منه خنگ به عقلم نرسید که شاید واسه خودم باشهتعجبم کرده بودم که چطور ممکنه گلی مداد فشاری به این گرونی ب هباغصه برگشتم بهش گفتم منم یه مداد فشاری این شکلی و دقیقا به همین رنگ داشتم که گم شدبا پر رو یی تمام زل زد تو چشام و گفت این مدادفشاری توئه دیگهبعدشم مس ه م کرد که من خنگم و خودم نفهمیدمو من به خودم و ساده لوحیم لعنت میفرستادم که چرا انقدر ساده م که حتی یه لحظه هم به خودم اجازه ندادم که فکر کنم شاید گلی مداد فشاریم رو یدهآره یدهاسم این کار به جز ی چی میتونه باشه؟هزاران هزار مورد اینجوری هست که بخوام بگم مثنوی هفتاد من میشهتازه جالبش اینجاس که همیشه هم ازم توقع دارنو همیشه هم بهم میگن که خیلی خسیس تشریف دارم !نمیدونم والالابد انتظار دارن من خودم برم براشون ید کنم و با پیک بفرستم درب منزلشوننمیدونم شایدم واقعا احمق و خنگمآره حتما هستماگه نیستم پس اسم این کارم چی میتونه باشهاگه اطرافیانم پر توقع هستن چرا از بقیه این توقع ها رو ندارن؟چرا همه تا به من میرسن میخوان سرم سوار شن؟چرا از بقیه این انتظار ها رو ندارن؟پس حتما مشکل از منهپس حتما درست فهمیدنمن یه احمقه دست و پا چلفتی ام که حتی عرضه دفاع از حق خودم رو هم ندارمیه بدبخت منزوی که فکر میکنه واسه اینکه بقیه ازش راضی باشن باید تا میتونه بهشون سرویس بدههیچوقتم به هیچ هیچی نگه که یه وقت ناراحت شون نکن ه یه وقت ی ازش نرنج ه واسه همه بچه ی خوبی باش ه از اینی که هست تنهاتر نشهاصلا از این تنها تر هم مگه ممکنه بشه؟ بریدگی یا تلاشِ شاعر برای پیوند یادداشتی برای کتاب چنین شدید تو را نمی دانستم محمدرضا ضیغمی؛ نشر مایا؛ ۱۳۹۵ از هرچه هست پناه می برم به هر چه نیست -محمدرضا ضیغمی هر کلمه آغاز هجرتی ست از من به تو؛ ص ۳۴ فصل پنجم- جایی دیگر نوشته ام: «باز ِ کتاب نیز به قدرِ خواندنِ آن مهم است. اغلب، . این دختر خوب نوشته همین که تهرانی نیستم خودش یه دلیله که دوسم داره! خیلی عاشقتم، اینو جدی میگم. این پسره بابکم خط قرمزش تا حدی این بود که تهرانی نباشم فقط. بیچاره از دست دخترای تهرانی خیلی عذاب کشیده. ولی بهش گفتم هه هه هه من شهرستانیم که هیچ، خیلیم شهرستانیم.
دیدین توی ایران . آهنگ علی زند ی به نام آ ین رویا - آهنگ جدید موزیک - آهنگ جدید علی زند ی - آ ین رویا new ali zand vakili - akharin roya ( تیتراژ مجموعه تلویزیونی "مادر" آهنگ علی زند ی آ ین رویا با بهترین کیفیت همراه با متن ...10 مارس 2018 آهنگ علی زند ی آ ین رویا. ali zand vakili akharin roya. آهنگ علی زند ی بنام آ ین رویا. مرا بگیر آتش. آهنگ علی زند ی به نام آ ین رویا - آهنگ جدید موزیک - آهنگ جدید علی زند ی - آ ین رویا new ali zand vakili - akharin roya ( تیتراژ مجموعه تلویزیونی "مادر" آهنگ علی زند ی آ ین رویا با بهترین کیفیت همراه با متن ...10 مارس 2018 آهنگ علی زند ی آ ین رویا. ali zand vakili akharin roya. آهنگ علی زند ی بنام آ ین رویا. مرا بگیر آتش. وصیت تاریخی یک شهید ی وصیتنامه شهید داوود احمدی بیغش : « باسمه تعالی بسم رب ال و الصدیقین وصیت نامه به نام خداوند و با ستایش بیکران از محبوبی که نعمت را به ما ارزانی داشت و با درود بر رسول گرامی حضرت محمد {ص} که با ابلاغ رس ، بشریت را از جهل و گمراهی رها ساخت و با درود بر دوازده اخت. چگونه با تنهایی پس از طلاق کنار بیاییم؟
احساس تنهایی، احساس ناخوشایندی است که در اثر کاستی در شبکه روابط اجتماعی فرد و یا فاصله داشتن بین روابطی که فرد تمایل دارد که داشته باشد و آن چیز که هم اکنون دارد، به وجود می آید.«بارون» و «بیرن» در کتاب روانشناسی اجتماعی مینویسند: احسا.
15- فرگرد بزرگی


خواهان ، شایسته ترین اساطیر هر سرزمین هستند. حکیم ارد بزرگ

آدم بزرگ به راستی ، خویش را باور دارد. حکیم ارد بزرگ

هر چه بزرگتر باشی تنهاتر هستی . حکیم ارد بزرگ

آدم بزرگ، برای شادی مردم و آبادی سرزمین خویش، از خود گذشتگی و جانفشانی می کن.
نگارنده :اِنی کاظمی و تاریخ آن گوشه ایستاده است، گویی با لبانش می گرید، می گرید به سرنوشت این مرد، این در وطن خویش غریب و می خندد به این قوم، این پیروان مومن محمد … به گزارش نیمه حرف.کام،
متنی که در ادامه می خوانید از کتاب “هبوط” علی شریعتی به مناسبت سالروز بعثت گرامی گلچین شده است. «سال ها گذشت و گذشت و تاریخ، این خبرنگار کنجکاو و پر تلاش و خستگی ناشناسی که همه جهان را همیشه پرسه می زند و هر جا خبری هست حاضر است و در هر گوشه ای از زمین حادثه ای رخ می دهد خود را هر جا که باشد به شتاب می رساند، اکنون به مدینه آمده است، اینجا خبرهاست، مردی پس از پانزده سال تنهایی و انزوای در غار حراء و تفکر در خلوت خاموش ستاره باران آسمان کویر، بر دامنه کوه آمده است و پیام آورده است و با جانی که از آتشی مرموز شعله گرفته است و با شه ای که از پیام های اسرارآمیز آسمانی بارور است، با خیالی که در تنهایی ت پانزده سال تفکر و تامل های بلند و عمیق با خویشتن لطافت شعر و جذبه سحر یافته است، با دلی که در زیر باران های وحی، باغ های م سبزی در آن شکفته است و با روحی که نوازش مرموز و مهربان دست الهام رنگ ها و لکه ها و غبارهای پلیدی زندگی خاکی و آلودگی های غلیظ را شستشو داده است و وزش نسیم های ناپیدای رحمت خداوندی او را در رهگذر خویش خشک کرده و عشقی به لطافت روح فرشتگان، به جذبه نیرومند خورشید. http://shariati.nimeharf.com/wp-content/uploads/2014/05/sargarmi98.ir_dr.shariati1.jpg و تاریخ به این مرد می نگرد، به اینکه پس از پانزده سال عزلت در غار تنهایی بزرگ و دردناک خویش اکنون آمده است و چهره اش تافته از سوز درونِ ملتهب و مرموزش، دست و پایش مرتعش از ز له ای که به روح بی انتهایش افتاده و فریاد می کشد: ای مردم! بت های خویش را بشکنید! از این لجنزار زندگی عفن و روزمرگی پلید و بی درد و پست به درآیید، پرواز کنید، این دل آسمان، این بام بلند آرزوهای بزرگ، این خدای پرشکوه که جامه آسمان را در بر دارد و اشک های ستارگان را بر گونه و با چشم خویش، خورشید، شما را هر روز می نگرد تا از شما یکی از این مرداب برآید و به سوی او پر کشد! ای مردم! در میان شما کیست که پیام مرا بشنود؟ ای مردم! من گنجینه پنهانی صدها پیامی است که در تنهایی پانزده سال ریاضت، عبادت و تفکر در غار، در دل کوهستان، در قلب درازی که شما در بسترهای آرام خود ه بودید و من بیدار بودم، در زیر باران مهتاب های هر شب، در گفت و گوی پنهانی خویش با ستارگان خاموش، بر روی هم انباشته ام، بر روی هم نهاده ام و اکنون فشار طاقت فرسای این آیات سنگین و دردناک و سنگینی خفقان آور این پیغام های بسیاری که برای گفتن بیت می کنند و چنان به خشم بر دیواره ام می کوبد که استخوان های ناتوانش به فغان می آیند…… ای مردم! کیست که اندکی از بار سنگین و سوزانی را که جانم را به ستوه آورده است برگیرد؟ با سرانگشت احساس خویش کمی از آن بر دارد و بر دوش جان سبکبار خود بنهد؟ مرا سبکبارتر کند… در میان شما ی نیست که به یاری من بشتابد؟ و تاریخ ایستاده است و می نگرد، مرد را و مردم را! و می بیند که صدها و هزارها عرب بدوی، از مدینه و مکه، از قریش و بنی هاشم و حتی از خانواده عبدالمطلب،خانواده شخص پیغمبر، همه بر او ازدحام کرده اند و او را همچون ی که گویی نمایش می دهد در میان گرفته اند و با چشمان احمق و دهان های زشت و سیاهی که از تعجب بازمانده اند و هر یک به خمیازه غاری و یا حفره قبری می مانند مرد را می نگرند، فریادهایش را می شنوند، هاب هایش را می بینند، می بینند. این مردم، مهاجر، انصار، قریش و بنی هاشم،همه گرداگردش را گرفته و با لبخندی آرام و چشمانی بی درد و قیافه ای شکفته از خوشحالی، سری تکان می دهند و با خود می گویند: آفرین، آفرین، عالی است، عالی، به به، به به! خیلی هنرمند است، چه خوب بازی می کند…. این مرد باعث افتخار ماست ……. تا حالا در عرب ی مثل او نیامده ……. و مرد همچنان فریاد می کشد، مردم را می خواند: آیا ی نیست که این بار، این آوار! و مردم همچنان ایستاده اند و می نگرند و لذت می برند و افتخار می کنند، به به به به!!! و تاریخ آن گوشه ایستاده است و از دور می نگرد، زیر لب لبخند تلخ و دردناک دارد،گویی با لبانش می گرید، می گرید به سرنوشت این مرد، این در وطن خویش غریب و می خندد به این قوم، این پیروان مومن محمد، این مهاجران و انصار و از خود می پرسد آیا از میان اینان ی پیش نخواهد آمد؟……. پیش نخواهد آمد تا ببیند که این پیغمبری که در انبوه مومنان صادقش چنین بی و بیگانه و مجهول مانده است چه می گوید؟ چه می کشد؟ چه می خواهد؟ آن بار سنگین، آن آوار خفقان آوری که از آن این هه می نالد چیست؟ او را کمک کند، او را سبکبارتر کند…….. اما هیچ قدم پیش ننهاد، پیغمبر، تنها فریاد می کشید و به خود می پیچید، صدایش گرفته بود و چهره اش خسته و ش ته شده بود و قومش،مهاجران و انصارش، همچنان ایستاده بودند و او را می نگریستند، می ستودند، مباهات می د، به!به به! عالی است!
و تاریخ همچنان از دور می نگریست و با لبخندی پنهانی و تلخش می گریست و زیر لب به درد می گفت: “پیغمبری اولوالعزم، صاحب کتاب و رس ! و در میان انبوه امتش اینچنین غریب! در میان انبوه قومش اینچنین بیگانه، در انبوه خاندان و عشیره اش این چنین تنها! و در میان گرم ترین و متعصب ترین مومنانش این چنین مجهول! ی معجزه اش کتاب و امتش امی!شترداران دلال پیشه سازندگان گور برای دفن زنده دختران خویش! که یعنی حمیت، یعنی غیرت” ناگهان!
تاریخ بر خود لرزید! ناگهان چه می بینم؟برخاست، سرکشید، نزدیک آمد، با گام های کنجکاو و مرتعشی نزدیک آمده، تندتر کرد، به میان صف مهاجران و انصار آمده، درصف مقدم یاران، یک قدم جلوتر، به طرف جلو خم شد…
چه می بینم؟ این کیست؟ این مسافر کیست؟ این عرب نیست، پیداست از سفری دور می آید، پیداست که سال ها آواره بوده….. پیداست که از کویری سوخته می رسد. اِ، این چهره را می شناسم! او را دیده ام…..این همان…..در کنار آن آتشکده……..ها…….در آن کلیسا……… که از پنجره ناگهان به بیرون پرید…… این سلمان است!
و بعد سلمان ماند، در نخستین دیدار ایمان آورد و دیگر تا پایان عمر آرام گرفت و”سلمان منا” شد و صاحب سرّ “پیام آور”شد و محمد با او، خود را در انبوه مهاجران و انصار،آن کوه سنگینی را که بر اش آوار شده بود سبک تر احساس می کرد چه، سلمان بخشی از آن را بر دوش جانش گرفت، هرگاه دردها بر جانش می ریخت سلمان را فرا می خواند، در چشمه ای نا آشنای او ناله می کرد، در گفت و گوی با او فریاد می زد و آسوده می شد. اما، اما علی جز چاه های پیرامون مدینه، چاه های نخلستان ها صاحب سری نداشت، اگر می داشت چرا سر در حلقوم چاه برد؟ چرا از شهر و خانه و خانواده اش به نخلستان ها پنا برد؟ چرا تنها بنالد؟ چرا دردهای بی رحم و سنگینش را ناچار باید در چاه ریزد؟ اینها جز به خاطر آن است که علی تنهاست؟ در میان شیعیان نیز تنهاست. علی از محمد تنهاتر است! محمد سلمان را یافت اما علی تا پایان حیاتش تنها ماند… از میان خیل شیعیانش جز چاه های پیرامون مدینه ی نداشت….» میخوام مثل بچه ها بنویسم، آره عمدا مثل بچه ها. بابایی خوبم... انقدر دلم برات تنگ شده که نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم. همیشه گفتم این همه دور بودن برام سخت نیست و اصلا چه اهمیتی داره این وابستگیهای خونی و کوفت و زهر مار؟ ولی امشب برای خودم مینویسم که چه قدر دلتنگ بوی تند پیرهنت هستم. . نامه محمد نظری، زندانی زندان رجایی شهر، بعد از هشتاد و یک روز اعتصاب غذا، با این جمله شروع می شود: «من بی ترین زندانی این شهرم»او از مسوولان ناامید شده و از مردم طلب استمداد می کند: « بیست و چهار سال است پشت میله های زندانم، از مهاباد تا ارومیه و رجایی شهر و هر روز بی تر از روز پیش و تنهاتر شده ام. پدر، مادر و برادرم رهسپار گورستان بوکان شده اند و جز شما مردم ی را ندارم.»نظری اهل شاهین دژ آذربایجان غربی است . یکی از برادرانش شهید شده و دو برادر دیگرش از اعضای پاسداران هستند. محمد روز نهم دادماه سال 1373 و چهار ماه پس از پیوستنش به حزب دموکرات کردستان، در خانه خواهرش در شهر بوکان دستگیر شده.پرونده اش را در ابتدا به شعبه یک دادگاه انقلاب می فرستند اما چندی بعد به دلایل نامعلوم، این پرونده این بار برای رسیدگی به دادگاه دیگری با ریاست قاضی «جلیلی زاده» منتقل شود.او در یک دادگاه چند دقیقه ای بدون حضور به محکوم می شود. نظری مدت پنج سال به اتهام اقدام علیه امنیت ملی و محاربه از طریق عضویت در حزب دموکرات کردستان، با حکم در حبس به سر می برد و سال 1378 و روز عید قربان مشمول یک درجه عفو شده و حکم او به زندان ابد کاهش می یابد.این زندانی بر اساس قانون مجازات ی جدید که از سال 1392 اجرایی شده، خواهان اعاده دادرسی است. درخواستی که ده ها بار نوشته و امضا کرده ولی هیچ پاسخی مبنی بر قبول یا رد این درخواست دریافت نکرده است. بر اساس ماده 10، 90، 120 و 728 قانون مجازات ی، حکم حبس ابد محمد نظری از چندین سال پیش، باید به 15 سال حبس تبدیل می شد، قانونی که در مورد این زندانی نادیده گرفته شده است.«بهمن احمدی امویی» در کتاب «زندگی در زندان» ش درباره نظری نوشته: « او ۲۲ ساله بود که بازداشت شد و حالا در سال بیستم زندانش است. شصت ساله به نظر می رسد… گاهی با خودم می گویم شاید حتی سیستم قضایی ایران هم در فهرست زندانی های خود نامی از او نداشته باشد.»زندانیان زندان رجایی شهر می گویند محمد نظری مردی آرام و صلح طلب است. او اهل مجادله یا درگیری نیست. گاه سال های متمادی، یک ملاقاتی ندارد.«بهروز جاوید تهرانی» فعال و هم بندی سابق محمد نظری هم چنین برداشتی از شخصیت این زندانی دارد: « محمد نظری یکی از ت ترین بچه های سالن بود و تا برای خوردن یک استکان چای به اتاقش نمی رفتیم، شانس هم کلام شدن با او را پیدا نمی کردیم. محمد هیچ گاه اعتراض نمی­کرد و شرایط زندان را هرچه بود تحمل می­کرد، نه برای اینکه 24 سال زندان انگیزه و میل اعتراض را از وی گرفته بود، معلوم بود که روحیه اش همین گونه آرام است. همین موضوع من را مطمئن می­کند امروز که به چنین اعتص دست زده، یعنی کارد به استخوانش رسیده است.»به گفته یکی از هم بندیان سابق محمد نظری: « او جزو گروهی از زندانیان کرد بود که زمان ریاست هاشمی شاهرودی در قوه قضاییه با وساطتت جلالی جلالی زاده، سنندج در مجلس ششم توانست از حکم برهد.»نظری جزو یک گروه نه نفره بود که سال 1386 به دلایل نامعلوم به زندان رجایی شهر منتقل شدند. از آن نه نفر، «ظاهر مصطفوی» و «محمدمهدی زالیه» در زندان درگذشتند، چهار نفر آزاد شده و سه نفرشان کماکان در زندانند. زندانیانی که به گفته «مسعود باستانی» هم بندی سابق آنها، در زندان رجایی شهر «گم شده اند.»او که شش سال در حبس بوده، در یکی از گزارش هایش درباره زندانیان محبوس در زندان رجایی شهر با عنوان «زندانیانی که گم شده اند» می نویسد: «نظری چندی پیش دست به اعتصاب غذا زد. چرا که مدت ۱۹ سال است که بلاتکلیف است. می­گوید تکلیفش را روشن کنند. آنان می­گویند بعد از این همه سال تصویر روشنی از خانواده هایشان بخاطر ندارند٬ محمد نظری می­گفت ای کاش همان روز اول کار را تمام می­ د.»مادر محمد نظری در زمان حیاتش برای او تلاش کرده. بعد از مراجعه به بیت ی به او می گویند: « خدا را شکر کن که نشده و زنده است.»نظری بعدها در گفت و گو با کمپین بین المللی می گوید شنیدن همین حرف و ناامیدی از پسرش باعث شده مادرش سکته مغزی کرده و فوت کند.«رضا شریف بوکانی» ، زندانی سابق که در طول دوران حبسش از دوستان نزدیک محمد نظری بوده در گفت و گو با ایران وایرمی گوید: «اولین بار محمد سال 1391 حدود 40 روز دست به اعتصاب غذا زد. او گفت «یا یا مرگ» اما با وعده های دروغین مسئوولان اعتصابش را ش ت.»این روزها تنهایی محمد نظری و اینکه خانواده ایی برای پیگیری جریان پرونده اش ندارد، موضوع مورد توجه کاربران دنیای مجازی است. رضا بوکانی می گوید پدر و مادر محمد در طول دوران حبس او و در انتظار اش درگذشتند ولی برادرانش روش و منش متفاوتی دارند: « نظری در یک خانواده اهل تشیع بزرگ شد. یکی از برادرانش شهید شده و دو تا از آنها از اعضای پاسداران بودند و حتی یکی از آنها فرمانده عملیاتی در شاهین دژ استان آذربایجان غربی بوده. محمد اما در سال های اول جوانی به حزب دموکرات کردستان پیوست و فقط مدت چهار ماه در این حزب فعالیت کرد. او در اولین یتش در شهرستان بوکان توسط نیروهای بازداشت شد.»نظری بارها برای رضا بوکانی در زندان تعریف کرده که قاضی جلیلی زاده که مسوول رسیدگی به پرونده اش بوده، به مادرش گفته پسرش مستحق مرگ است چون از ما بوده و به حزب دموکرات پیوسته : «او به مادر نظری گفته بود من جای شما بودم، خودم طناب دار را دور گردن محمد می انداختم، چون از ما بود ولی سراغ گروه های معاند رفت.»این روزها گروهی از هم بندیان سابق محمد نظری مصمم شده اند خارج از دایره جنجال های خبری و با دوری گرفتن از فضای مجازی، مسیر کمک به او را پیدا کنند. آنها حاضر به طرح نامشان نشده اما چندین بار گرد هم جمع شده اند تا راه موثری برای نجات این زندانی از بن بست پیدا کنند.آنها در مرحله نخست متوجه شده اند از آن جایی که نظری با نیابت قضایی از ارومیه به گوهردشت منتقل شده، اساسا هیچ پرونده ای در دادگستری استان البرز و تهران نداشته و هیچ نهاد قضایی خودش را متولی پاسخگویی به جریان این زندانی نمی داند و معمولا همه درخواست ها را به دادگاهی در ارومیه ارجاع می دهند.این گروه در اولین اقدام شان نسبت به استخدام یک برای محمد نظری قدم برمی دارند. انتخ که از سوی دوستان نظری استخدام شده با مراجعه به ارومیه و پس از پیگیری ماجرا موفق به مطالعه این پرونده قدیمی می شود. آنها مصمم هستند مستقیما به مقامات قضایی مراجعه کرده و پرونده مبهم و تلخ این زندانی را به سرانجام برسانند.یکی از زندانیان فعلی بند چهار زندان رجایی شهر که مدت شش ماه با محمد نظری هم اتاقی بوده می گوید آن طور که از محمد نظری شنیده، اداره اطلاعات ارومیه به دلایل کاملا شخصی مانع او می شوند.او به عفو محمد نظری اشاره می کند: «در جریان پیگیری های خواهرش، چند سال پیش با درخواست عفو او موافقت د. حتی گزارش حسن اخلاقش از زندان رجایی شهر برای مقامات قضایی ارسال شد و نامه اش نوشته شد اما اداره اطلاعات ارومیه جلوی اش را گرفتند. بعدها گفت باشد آزاد نمی کنید؟ لااقل من را به زندان ارومیه منتقل کنید تا گاهی خواهرم را ببینم اما باز هم نامه دادند که نه با و نه با انتقال تو، موافقت نمی کنیم.»



دارم به این فکر می کنم که چقدر شنیدن حرف های عاطفه مند را دوست داشتم و سالها به روی خودم نیاوردم و فقط غصه ی نشنید نشان را خوردم . بعضی هاشان را می دانستم بعضی هاشان را حدس می زدم بعضی هاشان را در نگاه ها و رفتارهای عزیزانم بارها دیدم و حس و لمس . اما نشنیدم . گوش بقیه از من پر . دختری در وسط یک اتاق خالی به صندلی ای که پایه هایش به زمین پیچ شده، بسته شده است. کم کم دارد بیدار می شود و چشمان زاغش از لای پلک هایش برق می زند. کنار در میزی ست که روی آن یک ضبط و یک چسب پنج سانتی قرار گرفته. نه... نه... نه... بازم توی این اب شده... بازم تو... سلام. ظهر بخیر خوشگل خانوم. با. ۱۵ درصد افراد جامعه سیگار می کشند news .ir/n/2347469 سلامت نیوز: معاون پیشگیری و درمان اعتیاد سازمان بهزیستی گفت: بیش از ۱۵ درصد افراد جامعه سیگار می کشند، به خصوص جوانان گرایش بیشتری به این موضوع دارند. به گزارش سلامت نیوز، محسن روشن پژوه در مصاحبه با خبرگزاری صدا و سیما افزود: یکی از . ده سال از زمان بازداشت زانیار و لقمان مرادی می گذرد، این دو زندانی ایام ده سال اخیر را در فشار ناشی از محکومیت به سر برده اند. زانیار مرادی که اکنون دهمین سال حبس خود را در زندان رجایی شهر کرج سپری می کند به بهانه فرارسیدن سالروز بازداشت خود نامه ای سرگشاده نوشته است و با طرح احساسات خود به دشواری های این مدت و امید به آینده سخن گفته است.

نامه زانیار مرادی را عینا در ادامه بخوانید:
“ای معنای زندگیممدت ها بود می خواستم برایت بنویسم اما نمی دانستم چگونه و با چه زبانی. که گر زبانی هم باشد درمانده بودم از پیدا قلمی، که بتوانم رنگ زیستنم با تو را به تصویر بکشم. نوشتنی که مصادف شد با غم از دست دادن پدرم که مرا سرگردان از پناه بردن به ناکجاآباد رهسپار کرد. ناکجاآبادی که مانده ام چگونه تسکینی برای آن بیابم. اکنون در این سرگردانی بیشتر از هر زمانی نیاز دارم دردهای رسوخ شده در ام را به تصویر بکشم و از ناگفته هایی که دلی را برای همدرد شدنم نیافته ام سخن بگویم.
در این ده سال ننوشتنم از تو و فرو رفتن در خویشتن، مانده ام که از کجا با تو هم کلام شوم. از غم دوریت بگویم یا از شکنجه ها و با مرگ زیستنم؟ یا شاید هم از دلتنگی هایم در کوچه پس کوچه های مریوان و آرامش دل انگیز آبیدر و زریبار که از حسرت ده ساله اش تنها نامش برایم باقی مانده است. یا از دیده ام بگویم که کوهسالان دوستش دارم و تمامی شکنجه ها و دوری ها و شبانه با مرگ زیستن ها به امید در آغوش کشیدنش هیچ می شود. یا شاید هم از مادری بگویم که زیستن برایش ساختن و سوختن با دردهای بی پایانی بود و جز اشک های خونینی که لبخند را برای چهره اش غریبه کرده بود و این روزها با ترور پدر تنهاتر و خسته تر از تمامی این سالیان به انتظار نشسته است.
از هر چه که بخواهم بنویسم رنگ و بویی جز درد نخواهد داشت، درد هایی که ناخواسته در این ده سال، وجودم را فراگرفته است. تنها راه رهایی دردهایم از این روزهای پر از درد برابر است با زیباترین روز زیستنم که روزی جز زادروز تو نیست. تبریک گفتن این زادروز، بدون هرگونه در آغوش کشیدنی، و دیداری یا بوسه ای در ده سال اسارتم از من گرفته شده و تنها تصور بوی عطر تن تو است که می تواند مرا از این دردها دور و ذهنم را آزاد و دستانم را رها کند و اینگونه چشمانم را می بندم و تو را در آیینه می بینم، و با چشمان در آیینه نشسته ات اینگونه سخن می گویم.
نازنینم که بی تو دریایی از خون در دارم
این روزها که بیش از سه هزار و سیصد روز اسارتم با دوری از تو شده است، به جای لمس دستان تو، دستانم را میله های آهنین به جرمی ناکرده پوشانده است و دیدگانم به اجبار سیم های خاردار و دیوارهای بلند زندان را نظاره گر شده است که بجز به آغوش کشیدنت در خیال شبانه ام چیزی برایم باقی نمانده است. در این شبانه های بی پایان در خود فرو رفته ام و مانده ام. عاشقانه های فروغ را که با تو تولدی دوباره یافتم را برایت به تصویر بکشم یا شبانه های شاملو را. شاید با آن ها، عشق و برایم با تو معنا پیدا کند و اینگونه چشمانم را به سروده های شاملو می سپارم و آیدایش که درخت و خنجر و خاطره اش بود؛ با نام تو آینه ام می شود و شبانه هایش که سرور عشق و زندگی و مقاومت است با تو معنایی ابدی پیدا می کند.نازنینم، رویایی ترین رویای زندگیم
دست هایت را در دست هایم می بینم و با تو ه ن زیبایی های آبیدر و زریبار می شوم و با بوسه های بی پایانی در وزش نسیم دل انگیز غروبش تمامی رنج ها ودردهایم را به فراموشی می سپارم و تلخی های زیستن بر این زمین پر از جنگ و خون را با تو به بادی می سپارم. در نگاههایت، زیستن با تو را در جهانی بدون خشم وخون و جهانی که در آن انسانیت بالاترین معنای زندگی می شود را تصور می کنم. در این رویای سخت اما نه چندان دور همراه با تو، هم تمام ک نی می شوم که دستانشان بوی صلح را برایمان به ارمغان بیاورد و جز شادی و خنده چیزی بر لبانشان نباشد.
وقتی که خاطرات گذشته در دل خاموشم بیدار می شوند به یاد آرزوهای در خاک رفته و غم های کهن، روزگاران از کف رفته را در روح خود زنده می کنم. با دیدگانی اشک بار یاد از عزیزانی می کنم که دیری است اسیر شب جاودان مرگ شده اند. و این بار با یاد آنان در باد با تو پرواز می کنم و با تو از به خون غلتیدگان پادگان سنندج می گذرم و در میان غرش گلوله ها و در غبار مرگ آلود بمب های شیمیایی سردشت و حلبچه، رهسپار سنجار سیه پوش از هجوم ارتجاع می شوم. و باز در این پرواز بی پایان با مقاومتی از جنس کوبانی و عفرین همراه می شوم و دوباره با بالهای زخمی در بی سرانجامی فریادهای رهایی از قاتلین نامرئی ۱۸ تیر به خون نشسته تا به فریاد در خون غلتیدگان دی ماه ۹۶، پرواز بی پایانی را از سر می گیرم. با تو بالهایم هیچ گاه خسته نخواهد شد.
نازنینم، ای زیباترینم، ای عشق
این خطوط در هم تنیده برایم چیزی جز رویا نیست و تصور با تو بودن در آینده ای نامعلوم برایم رویایی ترین رویایی است که جز به رویا بودنش به چیز دیگری نمی توانم دلخوش باشم. در این دلخوشی و گذر از تمامی بوسه ها و درآغوش کشیدنت روزی را به تصویر می کشم که در نبود مهربانی های پدرم و جای خالی و پای کوبیش در پیوند ابدی با تو، پیوندی قلبی خواهم پیوست. پیوندی نه به معنای قرار دادی اش، بلکه به معنای تعهدی از عمق وجودمان که قلب هایمان را برای همیشه از آن هم خواهد کرد و امید زنده بودنم جز آن روز، روز دیگری نیست.
عزیزکمنامه هایم را به آتش بکشچرا که شعرهایی در آن برایم سروده ایدارها را ب ا دارکه اینجا انسان ها راتنها برای کلامیبه دار می کشند
بانوی منتو اگر سرود سبزت را بخوانیخار به چشمانت می کشندو تیع بر گلویت می گذارندو آتش می گذارندبه من سیاه گیسوانت
زانیار مرادی، زندانی رجایی شهر”
در خصوص نویسنده این نامه گفتنی است، حدود ۴ سال از موعد مقرر نافرجام برای برگزاری دادگاه کیفری زانیار و لقمان مرادی زندانیان محکوم به می گذرد. پرونده این دو زندانی محبوس در زندان رجایی شهر کرج کماکان در هاله ای از ابهام است و با وجود نص صریح قانون در بحث اطاله دادرسی و درخواست های مکرر این دو زندانی همچنان هیچ چشم اندازی از محاکمه و تعیین فرجام پرونده آنان دیده نمی شود. این زندانیان که سالهاست بلاتکلیف در معرض اتهاماتی جدی به سر می برند در سابه فقدان اسناد مستدل، در صورت برگزاری دادگاه از احتمال بالایی برای تبرئه و رهایی از حکم برخوردار هستند. علاوه بر اطاله دادرسی، این دو زندانی از مشکلات پزشکی نیز رنج می برند.لازم به یادآوری است، زانیار و لقمان مرادی در حالی به اتهام قتل فرزند مریوان به محکوم شده اند که این اتهام بارها از سوی این دو زندانی رد شده است. پرونده زانیار مرادی که به همراه پسرعمویش لقمان مرادی به محکوم شده است، به دلیل وجود نقایصی در پرونده همواره مورد نقد نهادهای م ع بوده.
این دو زندانی کرد زندان رجائی شهر کرج روز چهارشنبه اول دی ماه ۱۳۸۹، به حکم قاضی صلواتی در دادگاه شعبه ۱۵ انقلاب تهران، با اتهام عضویت در “کومله” و دست داشتن در قتل پسر مریوان در شامگاه ۱۴ تیر ۱۳۸۸ به محکوم شده اند. این درحالی است که این دو زندانی بارها اعلام کرده اند زیر فشارها و تهدیدها مجبور به پذیرفتن قتل شده اند.
اردیبهشت ماه ۹۶، زانیار و لقمان مرادی با نگارش نامه ای سرگشاده به افکار عمومی، ضمن ارائه جزییات آ ین تحولات پرونده خود بر موضوع شکنجه های اعمالی بر آنان و سناریوسازی دستگاه امنیتی تاکیده د.
خیلی بچه بودم...تصویری که اون زمان از مامانم داشتم یه خانوم مهربون و خوشگل بود با موهایی که بلن تا پایین کمرش بود...همیشه وقتی از خواب بیدار میشدیم جفتمون جلوی اینه برس به دست مینشستیم...اول موهای منو شونه میکرد و میبافت...هر روز یه مدل...یه روز بافت فرانسوی میزد...یه روز دوگوش میب.