شیدا - اخبار روز

#شمس_تبریزی #مولانا داستان اولین دیدار شمس و مولانا روزی شمس تبریزی وارد مجلس مولاناشد ، مولانا درکنارحوضی نشسته بود وچندین کتاب دربرداشت . شمس تبریزی می پرسد: این چه کتابهایی است؟ مولانا می گوید: قیل وقال است . شمس می فرماید: ترابااینها چکاراست ؟ وبالفور دست درازکرده و کتابهار. ای امید دل من کجایی،همچو بختم کنارم نیایی آشنا سوز و دیر آشنایی،یا بلای دل مبتلایی تو غارتگر عقل و هوشی،ز آزار جانم چه کوشی چو نی دارم در جان وشی چه خواهم از تو جز نگاهی ،چه خواهی از جانم،چه خواهی ندارم جز عشقت گناهی بر سیه بختی من گواهی،چون دو چشم مستت دل سیاهی کو به غیر از آغو. ماییم و سرکویی، پر فتنهٔ ناپیدا آسوده درو والا، آهسته درو شيدا در وی سر سرجویان گردان شده از گردن در وی دل جانبازان تنها شده از تنها بر لالهٔ بستانش مجنون شده صد لیلی بر ماه شبستانش وامق شده صد عذرا خوانیست درین خانه، گسترده به خون دل لوزینهٔ او وحشت، پالودهٔ او سودا با نقد یدا. "اوائل انقلاب سال شصت من و فلانی اومدیم تهران، من پیش آقای علیزاده اومده بودم. کارم تموم شد گفتم بشینیم سر تمرین شما؟ اون موقع گروه شيدا و عارف با هم بودن ار تر بزرگ با هم تمرین می ، اون موقع من تازه شروع کرده بودم، فلانی ولی خیلی از من جلوتر بود، شاید ده سال، همه ی ردیف رو بلد . راهی کربلا دل شيدا نمی شود این نامه جز به دست تو امضا نمی شود من با نسیم پرچم تو زنده ام حسین این زندگی بدون تو آقا نمی شود با تو همیشه آبرویم حفظ می شود هر که شد گدای تو رسوا نمی شود بی مزد از درِ تو گدا برنگشته است دیگر ی شبیه تو پیدا نمی شود نعم ال دست مرا زودتر بگیر خورده زمین ک. آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان توام فردا چرا نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما . آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان توام فردا چرا نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما . اشعار حافظ زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست غزل 30 زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست راه هزار چاره گر از چار سو ببست تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان بگشود نافه ای و در آرزو ببست اشعار حافظ _ غزلیات حافظ شيدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست ساقی به چند رنگ م. 1-محسن بلندو---ارشدمکانیک---ساعت:17:00---1396/6/72-وحید غلامی-ارشدمکانیک---ساعت:08:00---1396/6/83-طاهره نوذ ور-ارشدکامپیوتر---ساعت:09:00---1396/6/84-محمد هیربد--ارشدمکانیک----ساعت:09:30---1396/6/85-سروش مسعودنیا-ارشدمکانیک-ساعت:10:00---1396/6/86-علی چریکی فرد--ارشدمکانیک-ساعت:11:00----1396/6/87-علیرضا حیدری--ارشدمکانیک-ساعت:11:.
دخترکم ساز می نوازد... صدای سه تار در دست فرشتگان آسمان...حلقه به حلقه فرشتگان ایستاده اند به تماشا... مشتی خاک منتظر روحی از نور... روح اما سرمی تابد از دستور ... من، نه ... ج از تو را نتوانم... نور تکرار می کند خواسته را و باز هم روح انکار...نور این بار صدا را به یاری می خواهد... فرشتگان به دستور، بر کالبد خاکی وارد می شوند و سازها به صدا در می آید... روح واله و شيدای نوای ساز... چرخ ن می رود و می رود و بر کالبد خاکی وارد می شود.... به دستور نور، فرشتگان خارج می شوند و روح شيدا در کالبد خاکی می ماند، بی قرار و مجنون تا که کی باز برسد به نور، به معبود... بانگ گردشهای چرخ است این که خلق، می سرایندش به تنبور و به حلق ما همه اجزای آدم بوده ایم، از بهشت این نغمه ها بشنوده ایم کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را؟ کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را؟ غیبت نکرده ای که شوَم طالب حضور پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را با صد هزار جلوه برون آمدی که من با صد هزار دیده تماشا کنم تو را چشم به صد مجاهده آیینه ساز شد تا من به یک مشاهده شيدا کنم تو را بالای خود در آینـﮥ . آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان توام فردا چرا نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما . شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فریبنده زاد و فریبا بمیرد شب مرگ تنها نشیند به موجی رود گوشه ای دور و تنها بمیرد در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب که خود در میان غزل ها بمیرد گروهی بر آنند که این مرغ شيدا کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد شب مرگ از بیم آنجا شتابد که از مرگ غافل شود تا بمیرد من ا. آمـدی جــانـم به قربــانـــت ولـی حالا چرا ؟ ----- بی وفا،بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چــرا ؟ نوشدارویی و بعد از مرگ ســهراب آمــــدی ----- ســـنگدل این زودتـر می خواســتی حالا چـــرا ؟ عمر ما ار مهـلت امروز و فـردای تو نیســــت ----- مـن که یـــک امـــروز مهـــمان توام فــردا . چهارشنبه، 27 اردیبهشت، مصادف با جشن پایان سال پیش دبستانی گلهای بهشت، برنامه های متنوع فرهنگی به همت کتابدار بخش کودک، زهرا آقایی و  با حضور 5 تن از اعضای فعالِ بخش کودک و نوجوان کتابخانه علامه امینی برگزار گردید. این برنامه ها عبارتند از: 1-   قصه‌گویی و نمایش خلاق از . حالا چرا+ شهریار آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان توام فردا چرا نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم دیگر اکنون با جو. بنازم آنکه دایم گفتگوی کربلا دارد دلی چون جابر اندر جستجوی کربلا دارد به یاد کاروان اربعینی با گریه می گوید همی بوسم خاکی را که بوی کربلا دارد . . . سفر به دنبال سر تو / سپر بودم برای دختر تو چهل منزل کتک خوردم برادر / به جرم این که بودم خواهر تو . . . چهل روزه که بوی گل نیومد / صدای چه. آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان توام فردا چرا نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما . از همون اولشم از ناصر یا به قول چاپلوس ترین ادم روی کره خاکی بعد نگار یعنی ف * جان* بدم میومد. همیشه وقتی میاد خونمون برای ف یه هدیه میاره یه کتاب ترجمه شده از خودش چه میدونم کلی احترام و علاقه و قسم میخورم که اصلا حسودیم نمشه یا به خودم نمیگم که کاش جای ف بودم فقط اعصابم از این خور. باغ دین یک بار دیگر گشته آباد و مصفا
یک گل تازه در این گ ار گردیده شکوفا
پای زد بر خاک فرزندی ز فرزندان زهرا(س)
ماه مات و محو این زیبایی رخسار و سیما
تکیه زد بر کوهی و خورشید شد محو تماشا
فرش راه صادق آل محمد(ص) دیده ی ما
آسمانی ها ، زمینی ها همه شادند امروز
دست بیع. شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فریبنده زاد و فریبا بمیرد شب مرگ تنها نشیند به موجی رود گوشه ای دور و تنها بمیرد در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب که خود در میان غزلها بمیرد گروهی بر آنند کاین مرغ شيدا کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد شب مرگ از بیم آنجا شتابد که از مرگ غافل شود تا بمیرد من این نکته گیرم که باور ن ندیدم که قویی به صحرا بمیرد چو روزی ز آغوش دریا برآمد شبی هم در آغوش دریا بمیرد تو دریای من بودی آغوش وا کن که می خواهد این قوی زیبا بمیرد مهدی حمیدی آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان توام فردا چرا نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما . حجم : ۱٫۳۵ مگابایت متن نوحه ی شوریده و شيدای توام حاج محمود کریمی شوریده وشيدای توام شیرینی رویای منی تا به قیامت پایه توام دین منی دنیای منی آقای منی آه با شهیدان تو یا حسین آه بر سر خان تو یاحسین آه به دلم حسرت کربلا آه کربلا کربلا کربلا … فانی در ذات احدی جان ابوفاضل مددی عاشق. *حرف دلی پاییزی برای مهربان ترینم...* بوسه در کوچه های خاطره ها در خزان دل شيدا گم شد دوستت دارمی که او می گفت زرد و پژمرد و بی وفا گم شد...! *** این روزها دل پر دردم فقط باران میخواهد... گلو گیر شده ابرهای باران زای دلم...! پی نوشت 1: پژمرده و دلخسته ترین عاشق زارم جانم بستانید ! چو بی عشق . *حرف دلی پاییزی برای مهربان ترینم...* بوسه در کوچه های خاطره ها در خزان دل شيدا گم شد دوستت دارمی که او می گفت زرد و پژمرد و بی وفا گم شد...! *** این روزها دل پر دردم فقط باران میخواهد... گلو گیر شده ابرهای باران زای دلم...! پی نوشت 1: پژمرده و دلخسته ترین عاشق زارم جانم بستانید ! چو بی عشق .
هر چی آرزوی خوبه مال تو... دوستت دارم گُلم، این حس زیبا مال تو
آرزو دارم تمام بهترین ها مال تو

هر غزل یک باغ گل هر بیت یک طرح لطیف باغ کاشی کاری گل های مینا مال تو
جلوه ی زیبایی یک آسمان اشعار ناب
آبی افسانه ی دنیای نیما مال تو

یک بغل آغوش گرم اندازه ی تن پوش تو مایه ی آرامشم! پنهان و پیدا مال تو
در نگاهت دور از هر ساحلی تا رفت و رفت
قایق احساس من بر موج دریا مال تو

یوسفی ماندم به دور از وسوسه اما گُلم شاکلید قفل آغوش زلیخا مال تو
باد مجنون می کند هر بند من را گل نشان
در نفس هایم نشان مُهر لیلا مال تو

شمس من صد مثنوی می ریزد از هر خنده ات شاعر دیوانه ات لبریز و شيدا مال تو
گرچه چیزی لایق چشمت ندارم چاره چیست
"دوستت دارم گُلم" تنهای تنها مال تو... بعد از سال1350 برخی از افراد خانواده از جمله هوشنگ، بیژن، پشنگ و ارسلان برای فراگیری موسیقی آکادمیک به تهران آمده و در دانشکدۀ هنرهای زیبا به تحصیل مشغول شدند(ارژنگ در آن دوره در رشتۀ نقاشی تحصیل می کرد). پس ازچندی کامکارها به اتّفاق محمّد رضا لطفی، حسین علیزاده، پرویز مشکاتیان. ( 19 ) === من در سفرهای درون و برون تن های فراوان دیده ام همه خسته از کار عشق تن هایی تب دار که مسافران شيدا از عطر بخار تن آنان تن به تن مدهوش گشته اند و مسافران نازک دل وامانده در میانه راه با بها نه ای ترک سفر کرده اند تا رویای شانه به شانه شدن تن را با تن عشق از ذهن بدر کنند. نیز نگا. احساس می کنم به مرحله ی تازه ای از زندگیم رسیده ام. مرحله ای که در عین پیوستگی با گذشته، عناصر تازه ای دارد. یکی از این ها، میل شدیدم به تحلیل تمام آن چیزی است که در ذهنم می گذرد و تعللم در ارتباط با دیگران، تا زمانی که بهتر خود را درک کنم. بارها پیش آمده این روزها که در صحبت با افر. امروز اگر شعر بگویم زیباست در حسرت او مهر بجویم زیباست امروز اگر حبیب مهمان خداست با دلشدگان حبیب جویم زیباست عمریست که اسطوره ایران بودند آهنگ همه ، عشق فراوان بودند در زندگیم نقش فراوان داشتند از نقش حبیب ، خوب بگویم زیباست دیریست که در خاطر ما حک شده است با رفتن وی قلب همه ل.
دل اگه میگه صبورم ,خود فریبی میکنه دل اگه میگه صبورم ,خود فریبی میکنه آخه دل باهمه احساس غریبی میکنه تجربه گفته بهش ,نصیب تو درد و غمه واسه این بوده, که حسِ بی نصیبی میکنهدل اگه گفته نمیخواد همصدا ی باتو باشه واسه این بود ه که ,احساسِ عجیبی میکنه میدونه رفتن تو ,مردنِ دل یا که ش ت دست این زمونه بود,که نانجیبی میکنه حالا دل ,میگه صبورم !ولی باورت نشه صبر گریه هاش تمومه !ناشکیبی میکنه اگه دل پای سکوت نشسته , چمپاته زده دلشو باد میزنه دل که "لهیبی" میکنه آره سوخته دل ما, فکر خودت باش عزیزم که دلت ازحالا جام , فکر رقیبی میکنه
فرزانه شيدا 23 اسفند 1388 یکشنیه 14.03.2010-mars-søndag ز حد بگذشت مشتاقیّ و صبر اندر غمت یارا! به وصل خود دوایی کن دل دیوانه ما را علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد؛ مگر لیلی کند درمان، غم مجنون شيدا را! گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان نبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را چو بنمودیّ و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل؛ بباید چاره . تازه های نت خواندن رمان قلب سنگی کار در منزل بسته بندی در مشهد95 متن پایان سخنرانی رمان زمستان داغ آهنگ یحوبشی همه م معین شهر صندل کجاست انواع مدل های تفنگ ترک هرم ناقس ترسیم ماکت ترکیب حجم آهنگ درسته پول ندارم ولی دل که دارم تحمیل اغنیه ودلی علی مغلوب آهنگ گل نورس کوروش رضوان ف. آمـدی جــانـم به قربــانـــت ولـی حالا چرا ؟ ----- بی وفا،بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چــرا ؟ نوشدارویی و بعد از مرگ ســهراب آمــــدی ----- ســـنگدل این زودتـر می خواســتی حالا چـــرا ؟ عمر ما ار مهـلت امروز و فـردای تو نیســــت ----- مـن که یـــک امـــروز مهـــمان توام فــردا . آمدی جانم به قربانت ولی حالا چر وفا حالا که من افتاده ام از پا چرانوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدیسنگدل این زودتر می خواستی حالا چراعمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیستمن که یک امروز مهمان توام فردا چرانازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایمدیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چراوه ک. زبام عرش می آید اشارتهای پنهانی تمام لحظه ها پر می شود از عطر عرفانی صدای عشق می آید از آنسوی نهایتها معطر میشود عالم از این آوای سبحانی نوای سبز توحید است تا هفت آسمان جاری نوای آشنای نغمه های سبز قرآنی به سمت نور میخواند ی دلهای شيدا را به بزم عشق میخواند ی ما را به مهمانی فرا. شيدا، فرار می کنم از روزی که بخواهی از عاشقی هایت برایم بگویی، فرار می کنم از روزی که در چنان مسیری بخواهی راهنمایت باشم. فقط توی دلم برای تو و همه ی دخترانی که دوستشان دارم، آرزو می کنم عاشقی با دلی کهنه نصیبنتان شود. آرزو می کنم ی باشد که ی را برای عشق ورزیدن بخواهد، و آرزو میکن. پاو وینت اتو واگنر لینک و ید پایین توضیحات دسته بندی : پاو وینت نوع فایل : .ppt ( قابل ویرایش و آماده پرینت ) قسمتی از متن .ppt : تعداد اسلاید : 16 اسلاید مکتب معماری وین اتو واگنر تاریخ معماری معاصر اول پیش مدرن الهه کردوالش آبادی تانیا زورمند زیر نظر قلیچ خانی شيدا غریب پیکاسو یک تابلو به هنگام شروع نه فکر شده است نه برنامه ریزی شده در حین کار همانطور که افکار تغییر می کند تابلو نیز دگرگون می شود. واین تابلو عصر صنعت و تکنولوژی ...
دریافت فایل
ف ِدست ها**به:شيدا شکروی**ای خ که خلق ما کردی
خود تودانی و خود، چهاکردیک شان های بی نهایت را
زیورِ مخملین سَما کردیماه را درمیانِ اختر ها
قوی آواره و رها کردیروز و شب را پیِ هم افکندی
با مه و مهر آشنا. ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا به وصل خود دوایی کن دل دیوانهٔ ما را علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد مگر لیلی کند درمان غم مجنون شيدا را گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان نبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل بباید چاره ای کن.