د و هم خیلی بدتر از قبل شدند خیلی گریه د و مامانم خندید و با اخم گفت - اخبار روز


گفته بودی نزنم حرف دلم را به ی زده ام حرف دلم را به خدا ، بدتر شد روی فرش دل من جوهری از عشق تو ریخت امدم پاک عشق تورا ، بدتر شد
#ناشناس http://uupload.ir/files/oe78_%d9%87%d9%84%d9%86%d8%a7.jpg هلنا: از اینکه داری پیر میشی ناراحت نیستی؟ ایزاک: معلومه که نه، همه چیز داره بدتر میشه. آدمای بدتر، هوای بدتر، جنگ های بدتر و ...خوشحالم که دارم میمیرم. فانی و ال اندر برگمان daheh60 از کجا معلوم که همین الان زمان در اینجا حضور نداشته باشند . از دل ش ته شما ها چطوری می تونه زمان ، خودش رو نیاره تو این مجلس ، و نبینه شماها رو ! حتما زمان ، من یقین دارم که توی این مجلس حاضر هست . اما ما به علت این که خیلی گناه داریم ، ما به علت این که خیلی گنه کار هستیم ، ما به علت ای. آخ که چه قدر خستمخیلی زیاااد...دوشنبه روز خیلی خوبی بود...کلی آدم مهم و خوبو دیدمولی تا وقتی عالی بود که فهمیدم مامان دوستم فوت شده هفته پیش...چه قدررر ناراحت کنندس...بعد دیگه تا شب از فکرش نمیتونستم بگذرم.شب بود حدودای دوازدهونیم شب که همسایمون یهو شرو کرد به گریه .بدجوری گریه میک. بابام wc بود . مامانم رفت دم در wc ، پرسید هر دلار چند سنتِ؟ : قیافه منو ابجیم : بابام : ۱۰۰ سنت ..مامانم اومد نشست . بهش گفتم من اگه جا بابا بودم طلاقت میدادم :/ تو دستشویی هم آسایش نداره بنده خدا .. بعض آدما ساخته نشدن برا دوست داشتن و این چیزا. تعارف که نداریم. دردسرت نمی دم. تقصیر تو نبود پیمان جان. دارم اشک می ریزم. نمی خوام با تو یا احدالناسی باشم. نه که نخوام، خاک من این شکلیه. تقصیر تو نبود. اذیتتم ، ببخش. اگر این مردمی که دوستشونم دارم نبودند میشد تنهایی سر کنم. حوصله ی ر. به نام خدا هفته پیش بابام زنگ زد. گفت دلم برات تنگ شده بود گفتم باهات حرف بزنم. تا یک ساعت فقط داشتم گریه می . اینقدر دلم گرفت. امشب زنگ زدم به مامانم و فهمیدم همه نشستن رو پشت بوم و باهم هستن و همونجا تو تلفن بغض . از این طرف هفته بعد هم امتحان دارم. اینقدر دلم گرفته. داشتم گریه می ه. تو چشمک می زنی
من لبخند...

می نشینیم
خیلی خسته ایم

بند ماسکت را باز می کنی
کمی گره اش سفت است
ولی باز می شود
من هم برش می دارم
می گذارم روی میز
کنار مال تو

این جا خیلی دور است
یک قهوه خانه
آن سوی صداها
من شیر مرغ سفارش می دهم
تو
جان آدمیزاد


*س. دارم با خودم فکر می کنم که چکار کنم از این چند روز آ تابستون نهایت استفاده رو م.من رقیبایی دارم که خیلی از من بهترن.خیلی جلوترن.شاید تاالان همه چیز رو چند بار خونده باشن و دوره کرده باشن.ولی اینا برای من مهم نیست.مهم اینه که من خودمم.مهم اینه که من می خوام چکار کنم.من می خوام تا رو. بستن چشم هایت چیزی را تغییر نمی دهد. هیچ چیز فقط به خاطر اینکه تو آنچه را دارد اتفاق می افتد نمی بینی٬ ناپدید نمی شود. در حقیقت بار دیگری که چشم هایت را باز کنی اوضاع حتی خیلی بدتر خواهد بود. دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم این چنین است. چشم هایت را کاملا باز نگه دار. فقط یک ترسو چ. لقب! یک اپیدمی بد 1080 به نام خدا. دو سه ماه قبل، از دارابکلا بر من مهمانانی وارد شدند. گپ و گفت هایی کردیم. از زمین و زمان و آسمان. یکی هم این بود که آنها می گفتند دارابکلا مدتی ست بدجوری روی مردم اسم می گذارند. یعنی لقبِ بد می تراشند. می گفتند از قدیم هم بدتر شده. روی همه حتی روی نوجو. سلام چطوری پسرک مامان؟منم خوبم خوشگلم.دیروز رفتم سونو آقای گفتن که سن شما 20هفته و یک روزه یعنی امروز 20هفته و دو روزه بعد تاریخ دنیا اومدن شما رو گفت 19اذر.البته هنوز قطعی نیست. راستی اسم خوشگل مامانو انتخاب کردیم شد عرشیای مامان وزن شما 296گرم بود و سونوی انومالی بود دیروز.خدا رو. امروز بر ع همه ی های دیگه روز خوبی بود حداقل اینکه هی وقت تلف ن رسیدم درسام رو بخونم و البته باز هم بساط بازی بر پا بود اما کمتر خب خیلی مهمه که آدم توی زندگیش یه سری چیزا براش مهم باشه مثل اینکه هر روز دوش بگیره یا n صفحه کتاب بخونه یا از اینجور کارای منظم از نظم خیلی خوشم می آد ام.
به نظرم قورمه سبزی رو باید جزو معجزات ثبت کنن! یکی از راه های حل مشکلات شویی و تحکیم خانواده ست! هروقت دلخوری ای هست یه وعده درستش کنید :))
ب قورمه سبزی درست . چند روز بود غذاهامون خوب نبود. به غذا بی میل شدم و حتی انتخاب اینکه چی درست کنم سخت شده. شب که از خونه مامانم برمی گشت. یکی از اخلاقهای آقای همسر اینه که در مقابل دیگران خیلی پشتت هست و خیلی هواتو داره البته تا اینجای کار خوبه اما از اونطرف هم انتظار داره منم همه جا پشتش باشم و هواشو داشته باشم منم خب همینطورم اما همیشه هم حق رو به همسر نمیدم و اونم بدش میاد از این موضوع چند روزی بود که م تصادف کر. از دنیا به این بزرگی و این همه آدم،سه طبقه ساختمون و کل در و همسایه، فقط تنهایی و تنها گوشه مبل نشستن سهم مامانم شده، بمیرم برات الهی عزیزم :-(.خدایا تنهایی هاشو پر کن.اون تو نیست که تنهایی برازنده اش باشه.انسانه،یک انسان لطیف با عواطف مادرانه. اینروزا خیلی بخاطرمامانم ناراحتم. خیلی برامون زحمت میکشه اما یکارایی میکنه که من اعصابم خورد میشه وباهاش دعوا میکنم، بعدش خیلی ناراحت میشم از کارم. مثلا ب ساعت دوازده خسته از بیرون برگشتیم، صبح زودم که باید میرفتیم سرکار، من یعنی حتی حوصله نداشتم صورتم رو بشورم برم بخوابم. د. حس خوب ینی چی؟ ینی من به همه آرزوهام رسیده باشم و خوشحال باشم یا بتونم از همین شرایطی ک الان دارم راضی باشم؟ می دونی خیلی چیزا الان خوبه و خیلی چیزهام خوب نیست خوبی خیلی چیزها حیفه در مقابل بدی چیزای دیگه مثلا امروز روز شادی بود ولی من تمام بی اعصاب و دپرسم :/ + دلم برا کتاب خوندن . احساس میکنم افتادم تو آب بعد از اونجایی که شنا بلد نیستم،طبیعتا دارم خفه میشم. وضعیت ظاهری قضیه مشکلی ندارما. ولی مثلا میبینم مامانم از زندگیش راضی نیست،انگار به یه نقطه ای رسیده که میبینه اون چیزی که میخواد نشد.اخیرا هم یهو میزنه زیر گریه و تقی به توقی انگار میشکنه میزیره زمی. سر همون قضیه نوبت گرفتن آزمایشگاه مامانم شدید مخالف بود که من برم واسه نوبت . اونم تنهایی. همش میگفت: مامان له میشی. مامان شلوغه. میریزن رو سرت. له میشیالبته چون خیلی زود رفته بودم و نفر اول هم وارد شدم و اینکه فقط قرار بود دفترچه ها رو بگذاریم تریپ له شدن نبود. ضمن اینکه خودم میفهمم که جایی که له بشم نرم.حالا مامانم ساعت 6 صبح زنگ زده .گوشی رو برداشتم مامانم میگه: مامان غزل. خوبی؟ له نشدی؟من:نه مامان. سالمم. له نشدم. مامان: خداحافظ
ادامه دارد... همیشه برای انتخاب یه آتلیه عکاسی کودک مردد بودم.آخه بچه من خیلی شیطونه و با هر ی هم سازگار نیس تا این که سه سیب رو انتخاب و بهشون اعتماد . من از آتلیه سه سیب خیلی راضی هستم. کارشون عالیه برای عکاسی از کوچولوی ما قشنگ وقت گزاشتن.حس کمکمون که نی نی ما بخنده و حس عکاسای خوبی ازش ثبت بشه.با این که کوچولوی ما غریبی میکرد و کلی اذیت کرد از سر صحنه فرار میکرد میدویید بغل ما ولی عکاس عزیز حس با حوصله عکاسیو انجام داد .
از اعتمادم به این عکاسی خیلی خوشحالم برای این که نتیجه ع ها خیلی عالی شد و برای ما و کودکمون خاطره ی خیلی خوبی باقی موند

از همتون خواهش میکنم واسم خیلی دعا کنید که خیلی محتاجم.
اللهم عجل لولیک الفرج هر از گاهی وقتی دوستتان با شما درد و دل میکند به او بگویید که خیلی زندگی سختی داشته است. اظهار تاسف کنید و سعی کنید گریه اش بندازید ! سعی نکنید با حرفهایی مثل : "خدا بزرگه ، غصه نخور ، خیلی ها از تو بدتر هستند" او را آرام کنید .. میدانید ؛ آدمها گاهی نیاز دارند که برایشان دل بسوزانید.. موقع انتخابات که بود ، گروه فامیلی ما غوغایی بود .با یکی از آشنا ها که طرفدار بود (دیگه یه مایه ی ننگی برای هر خانواده ای لازمه) بحث سر اینکه میخواس به منتخب رای بده .مامانم گفت اگه میخوای شب جز نون خشک و آب چیزی برای خوردن نداشته باشی برو بهش رای بده .عاقو گذشت و گذشت و گذشت رسید ب. دخترکه گریوکی .. دلیل گریه م هزارتاست . اولیش اینکه آهنگی که گوش میدم داره خفم میکنه ولی خودآزاری دارم میفهمی ؟دومیش اینکه مامانم آذر ماه میره کربلا ..سومیش اینکه از سریال friends خوشم نمیاد .اون چیزی نیست که فکر می .حالا حق میدین گریه کنم ؟حیف اون پمادی که زدی به صورتت .شُستی بُر !خا. نقطه ی مقابل سفری که براتون توی دو- سه تا پست پیش وصفش رو ، سفریه که الان دارم ازش برمی گردم. مسافرت با خانواده رو تقریباً می شه گفت دوست ندارم. مامانم یه آدم وسواسیه که یه ذره راه دور بره میگرنش می گیره و توی جای مورد نظر فقط و فقط دنبال یده. ید لباس و این چیزا نه! ید مواد غذایی! انگ.
گفتم: چرا تی؟ یه چیزی بگو!
_گفت: با بعضی از آدما میشه ساعت ها حرف زد، بدون اینکه لازم باشه لباتو وا کنی..
با نگاه بهشون،
با زل زدن توو چ ون همه ی حرفاتو میزنی و اونم میشنوه؛
تو هم همینجور حرفای اونو میشنوی..
_گفتم: ولی تو خیلی کم با من صحبت میکنی!
_گفت:
من با اونایی که. یک روز عید حضرت حسن (ع ) و حسین (ع ) به حجره جدشان حضرت رسول الله (ص ) وارد شدند و فرمودند: یا جداّه امروز روز عید است و فرزندان عرب همه با لباسهاى رنگارنگ خود را آراسته اند و لباسهاى نو پوشیده اند و ما لباس نو نداریم و براى همین کار هم خدمت شما آمده ایم که فکرى بحال ما کنید. حضرت حال . تو اتاقم بودم که مامانم از طبقه پایین صدام کرد که بیام تا از پله ها داشتم پایین میرفتم صدای مامانم از طبقه بالا اومد که گفت نرو پایین ! منم شنیدم که صدات کرد! این داستان واقعی نیست پس لطفا تو بخش نظرات ننویسید که دروغه ! دیروز مامان زنگ زده بود به م،درمورد یه چیزی سوال کنه،بعد یهو گفت باشه بهش میگم خودش پولش رو باهات حساب کن!چشمام گرد شد که من چه حس با م دارم!

مامانم گفت جون میگه من فلان چیز رو خیلی وقته که میخوام بدم به محدثه،پولش رو هم نمیخوام!
یعنی از دیروز تا حالا توی شوک هستم.
هی با خو. مامانم که بهم گفت به جای اینکه سرخ و سفید شم کلی خندیدم! :)) خواستگار ندیده ام دیگه.ظاهرا 10 ماه پیش صحبت همه میدونستن به جز من !
منتظر بودن کنکورم تموم شه
نمیدونم شاید م.... بهترین گزینه برای منه هم فامیل نزدیکه (مامانم که عاشقشه دلش میخواد به زور جواب بله از من براش بگیره! :دی )
. سلام مامان شرمنده میدونم خیلی وقته چیزی برات ننوشتم. نه محرم نوشتم نه این روزا . محرمی که باید یه متن برای تو داشت. این روزا که دها صفحه برای تو داره اما چکار کنم که مال این حرفا نیستم خیلی بدم لیاقتتو نداشتمو ندارم ا ش شدی برام یه حسرت اره مامان یه حسرت ای قربون مامان گلم برم دلم . عموی آ ی نیما امروز اومده بود اینجا، به نظر من و خانواده ام انسان فهمیده ای نیست؛ چند تا طعنه به خانواده ام انداخت و تمام مشکلات من رو سطحی و قابل حل و آسون و ناچیز گرفت و رفت. اعصاب من و مامانم خیلی خورد شد چون علاوه بر اون حرف ها اومد گفت که من از طرف اونا نیومدم و خودم سر خود اوم. عموی آ ی نیما امروز اومده بود اینجا، به نظر من و خانواده ام انسان فهمیده ای نیست؛ چند تا طعنه به خانواده ام انداخت و تمام مشکلات من رو سطحی و قابل حل و آسون و ناچیز گرفت و رفت. اعصاب من و مامانم خیلی خورد شد چون علاوه بر اون حرف ها اومد گفت که من از طرف اونا نیومدم و خودم سر خود اوم. از 27 اسفندماه 95 بابامو ندیدم. دلم براش خیلی تنگ شده. احتمالا آ ماه فروردین بیاد. امیدوارم ها و عموم ادا در نیارن و مثل بابام یک ماه پیش مادرشون بمونن. یا اینکه عزراییل مادربزرگ مارو هم با خودش ببره. چیه همش میره سراغ جوونا،یه نگاهی هم به پیرا بندازه. خدایا میشه مادربزرگ منو هم بب. بستن چشم هایت چیزی را تغییر نمی دهد. هیچ چیز فقط به خاطر اینکه تو آنچه را دارد اتفاق می افتد نمی بینی٬ ناپدید نمی شود. در حقیقت بار دیگری که چشم هایت را باز کنی اوضاع حتی خیلی بدتر خواهد بود. دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم این چنین است. چشم هایت را کاملا باز نگه دار. فقط یک ترسو چ. بدبختی زندگی اونجا شروع میشه که بخاطر ی که نیست بجنگی #شهرزاد بدتر از اون موقعیه که بفهمی که همه چی دروغ بوده #شهرزاد بدتراز بدتر اون اینه که بخاطر اون زندگیت تموم بشه #شهرزاد بدترازبدتراز بدتر اون اینه که بخاطر اون آبروت میره #شهرزاد @deliiiia و افتضاح ترین قسمت اینه که بخاطر این ا. هرچه نشوم ازتو جدا، بدتر شد
از دل مـا نرود مهر و وفــا ، بدتر شد ...
مثـلا خواســتم این بــار موقـر باشــم
و به جای تو، بگویم که شما ، بدتر شد
آسـمان وقـت قـرار من و تــو ابری بود
تـازه با رفتـن تـو وضـع هـوا بد تر شــد.
این متانت به دل سنگ تو تاثیر نکرد
بلکه برع . خوب من از وقتی که مدرسه می رفتم، مامانم خیلی زیاد نمی گذاشتن غیبت کنم، البته فقط من نه ها، خواهر وبرادر هم همیشه از این موضوع ناله می د و دلشان خون بود که مامانم در بدترین شرایط باز هم مجبورشان می کرد بروند مدرسه، مگر این که دور از جان رو به موت بودیم تا بلکم مامان اجازه ی نرفتن .