دلتنگی - اخبار روز

این روز ها قرار است زندگی جدیدی را تجربه کنم... با تمام پستی ها و بلندی هایش ، با تمام غربت ها و دلتنگي هایش، با بغض ها و گریه هایش ، با سختی ها و تجربه هایش ، با ... زندگی دانشجویی ... آن هم از نوع خوابگاهی اش ... زندگی ای که مستقل شدن، بزرگ شدن و رشد را با سختی ها و دلتنگي ها و غریبی های. گفتنی نیست ولی بی تو کماکان در من نفسی هست دلی هست ولی جانی نیست...! ......................................................................................................................................... بابایی گلی من ،از تو برای من فقط یه عشق مونده که نمی دونم با دلتنگي هاش چیکار کنم؟ هر روز بزرگتر میشه و بیشتر بهونه اتو میگیره ،هر روز ب. روزها بدجنس شده اند ! از شنبه اش بگیر تا پنج شنبه دلتنگي ها را قایم می کنند آن وقت شب ها در دل تاریکی یواشکی دست به دست می کنند آن ها را بیچاره ! صبح که بیدار می شود می بیند تمام خانه اش تلنبار شده از دلتنگي بغض می کند از همان اول صبح اش .................................................................................... متاسفم اما دیگه اون همه دوست ذاشتن و دلتنگي و عشق نتونست بچربه چون من و دلتنگي هام و عشقم دیگه خسته شدیم  می فهمی خستگی یعنی چی؟؟؟ خستگی یعنی هزار بار دور باطل زدند و هربار فهمیدن که بقیه مهم ترند  دلتنگي خالی این فصل سایه ها، یاد خیال فراموش شده ای را زنده میکند. --------------------------------------------------- دنی. روزای بارونی، تیکه هایی از یه احساس گم شده تو من زنده میشه. فکر کنم همه مون همین طوری باشیم. یه احساس قدیمی، که هیچ وقت درست نفهمیدی مال کدوم خاطره یا اتفاقه. چیزی که عجیبه، اینه ک.
فصل دلتنگي سرآید چون که در دیدار مادست هایت را بگیرم ، گویمت ... دلدار ما
پادشاهی می کنی در دل و سرها می زنمهرکه را غیر از تو باشد در پسِ دیوار ما
در خیالم یک شبی درگیر لبهایت شدمبوسه حدّم می زنی هر بار با اقرار ما
تا که مستیم از نگاهت ، قبله را گم می کنمچند گیلاسی دگر پ. نگاهت کافیست تا دوباره در هوای آمدنت بمیرم تو همیشه دعوتی ، راس ساعت دلتنگي . . . ! . . . . من وجودم به تو مدیون و دلم مامن توست آرزویم نظری روی تو و دیدن توست من اگر دور ز تو هستم و دلتنگ شدم با صدای خوش تو غرق در آهنگ شدم . . . . . . . هرچه دلتنگي هست ، حرفهایی که گره در گره است تو بیا تا به . ب که باران می بارید و یا دیروز که پاییز دَر می زد و برای آمدن عجله داشت و یا خورشیدی که کم سو شده و زودتر از روز های پیش جایش را به ماه می دهد و قاصدک هایی ک تند و تند این سو و آن سو می روند همه و همه نشانه های خوبی ست حسی شبیه انتظاری برای آمدن تو...... "پاییزِ دلتنگي "در راه است و تو مث. می دانستم که این یاد ناگزیر مرا در برخواهد گرفت. ای از خاطرات, از روز اول تا حسادت ها, تا بی رقیب شدن, قبض و بسط ها و احساس گناه ها, اشارت های نظر ... آه که خاطره ها خوب بلدند که آدم را پیر کنند یا جوان... خاطره ها... آمدند و رفتند بی که نامی و نشانی داشته باشند, سراسر اشارات نظر بود و ارت. همیشه سکوت برایم حریری از آرامش بود که لحظاتی بر پنجره ی ذهن کشیده میشد تا گیسوان شه را شانه ی نظم زده و بیت بیت ردیف کند ترانه ی دل را درهوای بهاری چشمها ، در کنار جوی زلال نگاه تا آیینه ی امروز را به  فکر گذر، غبار آشفتگی بر گیرم و پنجره ی فردا را به شوق ترنم بهار بگشایم .. سکو. image result for ‫<font style=دلتنگي‬‎">سلام!حالم من خوب نیست. دیدی که برخلاف معمول نوشته ام؟ نکنه که تو هم انتظار داشتی تا پس از سرآغاز یک نامه دلتنگي حالم خوب باشد. شاید توکلم به خدای عزیز کمتر از پیش شده یا خیالی که سر تا پای جسم و جانم را فراگرفته مبعوث این احساس دلتنگي است. اما اگر بدون حدس و گمان هایت جرات کنی و از من بپرسی، من صادقانه به تو میگویم که فقدان حضور ی که به او دلبسته ام، مرا به چنین ماتمی دچار کرده است. حال من خوب نیست. احساس میکنم گلویم فشرده شده است و کمی از شدت دردِ رگ گردنم، که ضربان ها را احساس میکنم به ستوه آمده ام. چشم هایم مرطوب شده اند و انگار چیزی دایره شکل در مرکز هنجره ام قفل شده است. داغ است. گرم است و خیلی هم سنگین! تا پیش از این من فکر می که خورشید گرم ترین نقطه این هستی باشد اما اکنون متوجه ام که این هم مثل هرچیز دیگری در این جهان، تنها یک خیال اشتباه بود. ادامه مطلب به تجربه دیگر به من ثابت شده که دلتنگي برای منِ بی تو دلیلش در وصف من است، «بی تو بودن». هربار به این بی تو بودن چشمم می افتد، دلتنگي اجتناب ناپذیر است و هر وقت حواسم از این بی تو بودن پرت شود دمی آسوده ام. و مدام بین این دو حال در نوسانم، بی هیچ نظمی، بی هیچ قاعده ای. نمیدانم، شاید . به تجربه دیگر به من ثابت شده که دلتنگي برای منِ بی تو دلیلش در وصف من است، «بی تو بودن». هربار به این بی تو بودن چشمم می افتد، دلتنگي اجتناب ناپذیر است و هر وقت حواسم از این بی تو بودن پرت شود دمی آسوده ام. و مدام بین این دو حال در نوسانم، بی هیچ نظمی، بی هیچ قاعده ای. نمیدانم، شاید . دلم عجیب هوس کرده که دلتنگ ی باشه که لحظه شماری کنه برای دیدن ی که از شدت دلتنگي بره آلبوم هارو ورق بزنه و دنبال ع اش باشه نمیدونم چرا هرچی بزرگتر میشم دلم کمتر تنگ میشه برای آدما حالا این خوبه یا بد رو نمیدونم ولی هرچی هست من دوست ندارم اینجوری بشم:/ سلام مرد من :)) خیلی دلم برات تنگ شده. به این امید اومدم اینجا و از دلتنگي هام نوشتم که تو هم یه روز بیای و از دلتنگي هات برای من بگی. هیچ چیزی توی این دنیا از بین نمیره.حتی دوست داشتن های که هر روز بهت می گم. اگر بگم دوستت دارم. یه روزی این رو از زبون تو در واقعیت می شنوم. :))) عشق من مر. از بس که علاقه را سر دوانیده ای از بس که میان شالی ها پای دویده ای زندگی را پای هیچ بر باد داده ای تو باید می دیدی پرواز ترینگ را آبستن لاکپشت را شکار واشک را من از تمام دلتنگي گذشتم از تمام مرگ گذشتم زیر باران بی شک رفته ای میل آن دارم ببارم کبوتر به چه کار من می آید ما کجای ماجرا . رفت عشق و مرا اب و بدمست گذاشت
تنها وسط کوچه ی بن بست گذاشت
دلتنگي ات آرام سراغم آمد
از پشت به روی چشم من دست گذاشت جلیل صفربیگی دلتنگي تو جان است...جان من برگ نیست که با نسیم تکان خورد ابر نیست که با باد برود موج نیست که نرسیده برگردد اشک نیست که بریزد و تمام شد دلتنگي تو ریشه های زندگی اند که چنان شاخه شاخه از دل خاک بیرون می زنند ریشه در جانم میکشد و تا تنور گرم نگاهت آرام میگیرد و با هر پلکت پرنده ای در م. تو نیستی وخورشید غمگین تراز همیشه غروب خواهد کرد ومن دلتنگ ترازفردا به تو فکرمیکنم چقدردوست داشتنی می شوی زمانی که در آغوش من جای می گیری وقتی چهره رنجور وچشمان مهربانت درنگاهم خیره می شود خوشبخت ترین انسان روی زمینم اکنون که بازوان دیگری پیکرت رادرآغوش می گیرد کلمه های سیاه. گاهـ ـی حجـ ـم ِ دلــــتنـگی هایـ ـم آن قــَ ـــ ـدر زیـاد میشود که دنیــــا با تمام ِ وسعتش برایـَم تنگ میشود … … دلتنــگـم… دلتنـــــگ ی کـــــه گردش روزگــــارش به من که رسیــــد از حرکـت ایستـاد… دلتنگ ی که دلتنگي هایم را ندید… دلتنگ ِ خود َم… خودی که مدتهــــ ــــ ــا. در کنار برکه دلتنگي هایم نشسته ام و ثانیه های نبودنت را می شمارم... می رسم به ساعت تنهایی... درخت خشکیده خیالم، امیدی به سبز شدن برگ هایش ندارد وقتی که تو نیستی تا بر زیر سایه آرزوهایش آرام بنشینیم و برای هم، از هم بگوییم.. که نه من تو را تنها خواهم گذاشت و نه تو مرا... چقدر خوش خیال . دلتنگ که باشی
از آسمان سنگم بباره
بازم جاش خالیه....
بارون که جای خودشو داره...nilooگل تقدیم شما اولین دلتنگي .. دلتنگي از ته ته ته قلبم ... تو همین سن بود :) اولین شجاعت ها برای ِ ابراز حسم ! برای ِ اثبات ِ یه علاقه به خودم .. یا به اون .. من خیلی خوشبختم :) اصلا برای اولین بار تونستم برای ِ خوشبخت بودنم دلیله خفنی بیارم . کلا حس میکنم عادمه خوشبختیم ولی این مدت ، بهم اثبات شد .. عمیق. http://up.shamsipour-ac.ir/uploads/images/1396/62_%d8%b9%da%a9%d8%b3%db%b0%db%b0%db%b7%db%b5.jpg
دلتنگي یعنی اینکه بشینی به خاطراتت با مادرت فکر کنی
اونوقت یه لبخند بیاد رو لبت ولی چند لحظه بعد…
شوری اشکهای لعنتی، شیرینی اون خاطره ها رو از یادت ببرند...
پ.ن.مادرم سپیده دم چهارم دی ماه 1396 مسافر آسمونها شد
مادرم اینک آرامش داری و دلتنگي روزهای بی تو را فقط کنار سنگی سرد که پناه ماست سپری میکنم....
همچنان وعده ی بخشایش شاهنشاهش
می کشد گمشدگان را به زیارتگاهش

نه در آیینه فهم است؛ نه در شیشه وهم
عاقلان آینه خوانندش و مستان آهش

به من از آتش او در شب پروانه شدن
نرسیده است به جز دلهره جانکاهش

از هم آغوشی دریا به فراموشی خاک
ماهی عمر چه دید از سفر کوتاهش؟
دلتنگي میکنه
چنان مشتاقم ای دلبربه دیدارت که از دوری
برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را
بیا تایک زمان امروز خوش باشیم در خلوت
که در عالم نمی داند ی احوال فردا را تقدیر ما در فراز و نشیب امید و دلتنگي جریان دارد.
در آن زمان، من به آینده ای ساده و خوش ، سرشار از آرزوهای دلپذیر ، به تجربه ها و تعهدات مشترک اعتقاد داشتم اما آن هنگام بهترین دوران زندگی من بود و فقط حالا که برای همیشه از چنگ من گریخته است، فقط حالا ، آن را میفهمم. ( همون فکر کن. تکرار یک حرف تکراری، تکراری نمی شود خیلی وقت ها .. تکرار حرفی که تکرارش جلا می دهد دل را و صیقلی می کند رنگ دلتنگي های رنگ و رو رفته ای که  حالا وارد 5 سالگی اش شد..  5 سال نبودن و بودن کنار هم...نبودن یک دل و بودن یک دل دیگر... که بود هرچه گذاشت و نبود هرچه بود را ندید...  چطور می . همسر شهید م ع حرم گفت: لحظه ای که داشت وسایل خود را جمع می کرد من هم به او کمک می ، لحظه سختی بود ولی با این وجود تمام دلتنگي هایم را میان وسایل سفرش گذاشتم تا با خود ببرد. برای ستایش تو همین کلمات روز مره کافی است همین که کجا می روی .. دلتنگم همین گل و سنگریزه کافی است تا از تو بتی بسازم ....
شمس لنگرودی عنوان از کتاب دلتنگي های نقاش خیابان چهل و هشتم گرفته شده ( از سری خط خطی های نصف شبی)
دستم را بالا میبرم... و آسمان را پایین میکشم... میخواهم بزرگی زمین را نشان آسمان دهم! تا بداند گمشده من نه در آغوش او...بلکه در این خاک بی انتهاست... انقدر از دلتنگي هایم برایش خواهم گفت تا سرخ شود... تا نم نم بگرید... آن وقت رهایش میکنم و میدانم ی هرگز نخواهد دانست غم آن غروب بارانی هم. دلتنگي ام را از تو پنهان می کنم ، برگرد هر جور باشد چهره خندان می کنم ، برگرد با اینکه از این گریه های غم گریزی نیست بعد از تو آن را زیر باران می کنم ، برگرد بوی نوازش های دستان تو را دارد گیسوی خود را تا پریشان می کنم ، برگرد آرام می گیرد در آغوشم به جای تو بغض غریبی را که مهمان می . پاییز
چه ظالمانه
صبح امیدم را
کوتاه
و شبهای دلتنگي ام را
طولانی می کند!!
1393-7-20
ع :سیدابراهیم میری
یه روزهایی دلت تنگ میشه..برای گذشته ای که خودت ازش رد شدی..به زور هم نه که انتخ و به دلخواه..ولی گذشته..دلت تنگ میشه برای یه بو، یه ترانه، یه شعر، یه نگاه، یه خنده، یه ..یه روزایی که نه یه لحظه هایی پر میشی از دلتنگي..اصلن میشی خود دلتنگي..عمیقن میگیری..مثل یه بغض..یا یه آسمون ابری..کا. آدمی به همه چیز عادت میکند بالا ه، به دوری ها، به نبودن ها، به هرچه که روزی داشت و دیگر ند ... یک روز، دو روز، چند روز، اصلا تو بگو چندسال، اما بالا ه یک روز کمرنگ میشود همه چیز به جز حس دلتنگيش که به آن نمیشود عادت کرد هربار یک جور غافلگیرت میکند. شاید هم که دلتنگي از آن دست احساسات. وسعت دلتنگي‏هایم به اندازه‏ی همه‏ ی راه‏های نرفته و جاهای ندیده است و از همین روست که بخشی از این اندوه را از پس هر سفری از دست می‏ دهم اما.... کو تا پایان دلتنگي؟؟؟ کو تا پایانِ نوردیدن همه‏ ی راه‏ها و دیدن همه‏ ی جای ها؟؟؟ و اگر چه مرگ حقیقتی است تلخ ( تلخ؟ ) و همین حقیقت تلخ .   دلتنگي که دست خود آدم نیست... آخه عزیز دلکم   حال آدم عاشق که دست خودش نیست... ع ی می بیند... ترانه ای می شنود... خطی می خواند... اصلا هیچی هم نشده... یهو دلش تنگ یارش می شود... حالا بیا وُ درستش کن!!!   آدمِ دلتنگ که منطق سرش نمی شود... وقتی دل، تنگ بشود دیگر هیچ چیز سرِ جا. صدای پای یار ماه در آسمان نیمه ابری در حال خود نمایی است، در حال نشان دادن راه به پیغام بر یار باد در حال وزیدن است با وزش های آرام و تندش آهنگی سو ک را در حال نواختن است، آهنگی آغشته از دلتنگي، آهنگی برآمده از دلی مملو از درد فراق یار فریبا نمیدانم الان در چ حالی هستی اما احساسم . ح جیمی عزیزم، سلام. ح که امیدوارم خوب باشد و حالم را نمیدانم راستش بگویم خوب یا نه. بد که نیستم اما رک و راست برایت بگویم که دل تنگم. آنقدر که ع هایت و خواندن پیام های قدیمی ات و شنیدن صدای ضبط شده ات دیگر افاقه نمی کند. هر وقت تنها میشوم و ذهن مجالی پیدا میکند برای فکر تو اول و ا تم.