دخترک ماه نشین - اخبار روز

#نامه_ی_دوازدهم. سلام موی خوب و مهربانم. نامه ای کوتاه برایت مینویسم. در طی 21+7 روز آینده خواهم فهمید که آیا تمایلی به زیستن در من هست یا نه. تنها در صورتی که میلی درونی داشته باشم، آن را ادامه خواهم داد. فکر میکنم منشا تمام مشکلاتی که داشته ام همین است نمیدانستم که آیا واقعا دوست دارم زندگی کنم؟ یا گلدانی بی ریشه در دست دارم. یادت هست یک روز برایمان گفتی، " فهمیدن مشکل،تقریبا همه چیزه." ؟ من تازه فهمیده ام که این سالها چه ام بوده است. مو ممکن است در نقطه ای دور در قلب من در قلب دخترک بنفش دریاهای تو یک دخترکی در حال زیستن باشد که میلی به زیستن نداشته باشد. من پیدایش میکنم. با او حرف میزنم. چشمهایش کلید این حال نابسامان است. بعد شنیدن حرفهایش یا زندگی میکنم یا به دنیایی زیباتر میروم. میدانی که پرواز در ارتفاعی کوتاه بالهای "لعو" را دچار انسداد شریان های حیاتی رویاهایش میکند و اگر ادامه دهد یک روز خیلی خیلی معمولی که آفت یا بارانی یا برفی ست بطور خیلی ناگهانی با لبخندی روی لبهایش سقوط میکند و میمیرد. تو که این را نمیخواهی؟ خودم هم همینطور. دخترک غمگین درونم منتظر من است. دوستدار تو : راسن. همان دخترک بنفش دریاها همان سنجاب کوچولوی تو همان بچه : ) که دوستت دارد.. از جان و دل بیشتر از جان و دل.. مراقب خودت باش 96/7/6 1:28 بامداد. ع پایینی یه تابلو فرش هست. (بافنده ش، عبدالعلی نوروزی)ع دخترک های گل به دست رو خیلی دوست دارم. انگار احساس شگفت انگیزی، در پسِ نگاهشون هست. یادمه یه بار بچگی هام، با دختر زیر نور مهتاب نشسته بودیم و دختر داشت در مورد "ماه" بهم توضیح میداد. با گنجایش ذهن ک نه م، ماه چقدر برام شگفت انگیز بود. انگار با تعریف های دختر ، خودم رو، روی سطح ماه تصور می . حالا چرا این داستان رو نوشتم، با دیدن دختر تو ع ، ناخودآگاه یاد زمان کودکیم و احساساتش افتادم. ع ی که در قالب وبلاگم هست رو هم دوست دارم.
+ گـرفته دختـرکـی عطـر و بوی نرگس ها نگــاه او شــده همـرنـگ روی نرگس ها (طارق اسانی)+ ظهر میاد خونمون، بریم ملاقات . نمیدونم منم باهاشون برم یا نه. حالم کمی مساعد نیست. بقول دوستی، هوا بس ناجوانمردانه گرم است. خورشید منو با کوزه اشتباه گرفته، قصد پختم رو داره. میرمحمدباقر استرآبادى از دانشمندان عصر صفوی ست، در دانش و بینش روزگار خویش یگانه بود و در خصال پسندیده، مردانه، مشهور است در ایام جوانی در مدرسه ن بودی و دانش آموختی. روزی شمه ای از مرتبت و پاکی او به نزد پادشاه عصر گفتگویی شده بود. برای آزمایش وی دوشیزه ای را واداشتند که شب هن. نگاهی به چشمانم انداخت، انگار پاسخی برای سوالم نداشت، با کمی تردید پاسخ داد: نمیدانم، این داستانی است که ما هیچ یک نمیدانیم بنظر خودم هم همینطور بود، فهمیدنش آسان نیست، شاید هم فهمیدنی نیست، شاید هم نباید دانست، گاهی در ندانستن آرامشی هست که در دانایی نیست، نمیگویم جهل خوب ا. "گشت ارشاد را چه به من؟" دخترک آهسته به راه خود ادامه داد، دوباره به فکر فرو رفت! چارقد خود را برانداز کرد، چارقدی نبود نهایتا در حد یک کف دست ادامه مطلب عشق،مظهر ضعف و سستی دخترک بود... عهد کرد دیگر هرگز مبتلایش نشود! 24 آگوست 2015 امروز امتحان پایان ترم زبان بود، بعد از 5 ماه کلاس رفتن، واقعا خسته شده بودم، هر روز باید مسیر طولانی ای رو تا کلاس می رفتم و برمی گشتم، از فردا دو هفته تعطیل هستم، دخترک هم از فردا می ره مهد جدید و حالا باید همه نیروم رو بزارم برای اینکه به مهدکودک جدیدش عادت کنه... امش. مکان: نمایش گاه کتاب روی های محوطه دخترک از غرفه کودک و نوجوان اومد بیرون و به مامانش گفت: مامان ببین چیا گرفتیم و زارررت پلاستیکشو خالی کرد وسط چمنا :)) ما هم پقی زدیم زیر خنده :دی دخترک سفر رفقا تبریز اردبیل روستا دختر امپراطور فرحناز سراب جهادی برادران خواهران خانواده تنش برگشت تنهایی
#قدیمی_طور #ابهام_نگاشت محکوم به مرگ بود...شاید هم تنهایی... دختری که جلوی آینه به چشمهای خودش نگاه نمیکند ... تــــــــــــرس از دیدن شعله های یخ زده در چشمش... ترس از دیدن موهای قیچی خورده... تـــــــــــرس از رنگ پریده و لبی ترک خورده... تــــیغ به دست روبروی آینه قدی اتاقش ایستاده است... شاید حکایتش همان. قسمت اول: رو به دخترک با لحن سوالی گفت: با هم بریم؟؟ دخترک حوصله اداره و ادای برخورد رسمی درآوردن را نداشت، ترجیح داد چند دقیقه تنها بودن را با گَز خیابان بگذراند. کمی قدم زد، بجای کتاب فروشی اشتباهی وارد نوشت افزار کناریش شده بود، با دیدن دفتر و قلم، پازل های بچگانه، توپ و اسبا. رفته بودیم شهر بازى و از همون دور دخترک چرخ و فلک رو نشون کرده بود که سوار بشه. چند ماه قبل که اومده بودیم، غیر از قطار که من و باباش هم به زور خودمون رو توی صندلی ها جاداده بودیم و کنارش بودیم، دختر تقریبا هیچ وسیله دیگه ای سوار نشد.. ولی ایندفعه با ذوق به طرف چرخ و فلک کالسکه شکل . دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده برای شیطنت های بی وقفه،بی خیالی هر روزه، ناز و کرشمه ی من وآیینه،خنده های بلندو بی دلیل، برای آن احساسات مهار نشدنی... حالا اما...دخترک حساس و نازک نارنجی درونم چه بی هوا این همه بزرگ شده.. چه قدی کشیده طاقتم.. ضرب آهنگ قلبم چه آرام و منطقی میزند... قسمت اول: رو به دخترک با لحن سوالی گفت: با هم بریم؟؟ دخترک حوصله اداره و ادای برخورد رسمی درآوردن را نداشت، ترجیح داد چند دقیقه تنها بودن را با گَز خیابان بگذراند. کمی قدم زد، بجای کتاب فروشی اشتباهی وارد نوشت افزار کناریش شده بود، با دیدن دفتر و قلم، پازل های بچگانه، توپ و اسبا. میخواستم سکوت کنم اما تا کی ؟! دخترک به خیالش که مذهبی است،به خیالش چادر مادرمان را به سر کرده... کاش هرگز  نمی‌دیدم، لحظه ای که با عشوه و ناز در مقابل فروشنده مغازه دلبری میکرد... (زمانی که با بوی عطرش که تا شعاع چند متری اطرافش پر شده بود تمام مردی را به هم ریخته بود...) زمانی . از شر.ع مدرسه رفتن زینب خانوم ما هرروز شاهد معلم بازی های ایشون هستیم با شاگردان فرضی حرکات کلمات حالات چهره ی مربیهاش کامل توی رفتار و بازی هاش هویداس تکیه کلامهای مربیهای عزیزش نوع برخورد با هر کودک و محبتهای مربیهایش به ک ن از ابتدای راه صادقانه با هم حرف میزنیم حتی روزهایی . این دختره کلا دیوونه است ! از دیروز ک پیشنهاد خاطره نویسی به من داده زد به سرم ک بیام و اینجا خاطراتمونو بنویسم ! خدایا ممنونم ک این دخترک دیوونه رو بهم دادی ! امروز صبح همین ک خواستم بهش اس ام اس بدم ک فسقلی پاشو دیدم بهم زنگ زد ! وای خدا این دختره خیلی خوبه با هم کلی حرف زدیم و کلی. لابه لای نوشته های


عاشقانه ام


حقیقتی


پنهان است....!


آنجا دخترک زیبایست


که هنوز هم


مرا


دوست ندارد!!


1395/3/13
و من به طرز عاشقانه ای، اینجا را دوست دارم. و تمام کلماتم را، و عنوان هایم را و شماره هایم را و موضوع هایم را. دختری را در نظر بگیرید که دلش میخواهد توی کارهای خانه به مادرش کمک کند به همین خاطر هر روز با اشتیاق شروع می کند به شستن ظرف ها .. هر روز هم از مادرش می پرسد "مشکلی در ظرف شستنم نیست؟" و وی با خوشرویی اطمینان خاطر می دهد که کار دخترکش عالیست و ظرف ها چقدر تمیزند و برق می زنند. اما دخ. امشب خیلی سریع به چیزی که به ذهنم رسیده بود جواب دادم نه!
من فردا باید یه داستان تحویل بدم، یه ص از ته ذهنم می گفت متن امشب برای وبلاگ رو یه چیزی غیر از این داستان بنویس!
نه!
امشب اون داستان رو منتشر می کنم و شما هم لطف می کنید تا فردا صبح، برای بهتر شدنش هر تغییری به ذهن تون می. هرچه بیشتر میگذرد بیشتر به این موضوع پی میبرم که جرات کندن و رفتنم کمتر میشود من آدمی که هر جا نمیتوانستم به این پرسش پاسخ دهم که آیا ارزشش را دارد یا نه؟ میب و میرفتم بدون خداحافظی کوله ام را برمیداشتم در حالی که سعی می دستهایم نلرزد و نبینند که منِ دل ش ته چشمانش چگونه ح ِ غریب. دوشنبه هفتم مارس 2016 صبح دخترک رو میزارم مهد؟ قراره های درون یه سر بیاد پیشم، تو راه برگشت از مهد بهش زنگ می زنم و می گم بیاد کافه کنار مهد دخترک تا اونجا همو ببینیم، میاد صبحانه میخوریم و حرف می زنیم، بعدش ساعت دو وقت مشاور دارم، دو ساعتی وقت دارم میرم چند تا فروشگاه می بینم و سا. دخترکی میگفت بعد از هر هم آغوشی با همسرش..او را بسان حرفهای روانشناسان در آغوش می کشد..تشکر میکند..محبت میکند..نوازش میکند...بیرون میبرد.. ج میکند..ارامش روحی دخترک برایش خیلی باارزش است...حتی اگر خودش در هم اغوشی به نهایت نرسد...ولی بانوی زیبایش برایش مهم است... آنگونه ک دخترک با شو. سخت ترین کار دنیا گفتن "گریه نکن" به یه که خودت از غمش داری اشک می ریزی... خب دوست زیبای من، دخترک، گریه نکن... با گریه که چیزی درست نمی شه. .. میشه؟ داشتن یک شناخت سطحی اولیه برای طالب و مطلوب (خواستگاری کننده و شونده) ا امی ست. یعنی وقتی از والده ام می پرسم که: «والده جان! دخترک چند ساله است؟ چند خواهر و برادر دارد؟ پدرش چه کاره است؟ خودش چه می کند؟ کلاً قضیه از چه قرار است؟» نگوید: «نمی دونم، خودت برو ازش بپرس!» و یک جواب تک ک. شماره جدید ماهنامه همشهری ماه منتشر شد. این شماره به بررسی تعطیلی برندهای معروف تولیدی مانند شرکت ارج، آزمایش و.. در ت یازدهم پرداخته است. ع دختر - ع دختر خارجی - ع دختر غمگین - ع دختر زیبای ایرانی - ع دختر خوشگل تهرانی - ع دختر - ع دختر برای پروفایل - ع دختر ناز دخترن دیگه ع دختر ایرانی مشهور به آنجلینا جولی فرهاد مجیدی و دخترش ع دختر ایرانی جذاب ع از عاطفه رضوی و همسرش و دخترش موتور سواری دختران دخترای تهرون دختر تهرا. دخترک زیبای من؛ تقویم رو ورق میزنیم و میریم دوسال پیش همچین روزهایی که تصمیم بر رفتن تو قوت گرفت و انواع راه ها مطالعه میشد....این روزها دو سال پیش من بودم و خون بازی و گریه و استراحت مطلق و افسردگی مطلق و و خستگی...... پارسال این روزها من بودم و زندگی جدید و مهاجرت و شهر جدید و خوشح. همیشه به شوخی می گفتم روزی که دخترک بتونه بگه قسطنطنیه، یعنی که حرف زدن یاد گرفته..! و هر چند وقت یک بار که ی می پرسید دختر حرف میزنه یا نه، می گفتم: بگو قسطنطنیه..! و ایندفعه واقعا گفت..یعنی تقریبا! قستن تنه! دخترک حرف می زنه! دیگه رسما حرف می زنه و تقریبا همه چی میگه.. و باز هم یکهو ش. اولین بار که فکر آبان میتواند اسم زیبایی باشد, ی بود اسمش یادم نیست, فروتن و خزر معصومی بازی می د, آنموقع میخواستم دختری داشته باشم و اسمش هم حتما آبان بگذارم, اسمهای شروع با آ هنوز خیلی چیپ نشده بود... بعد تر که یک دنیا انرژی منفی ا ز م. و به سمتم هدایت شد, به آبان مشکوک شدم, م.و متول. دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده برای شیطنت های بی وقفه، بیخیالی های هر روزه، ناز و کرشمه های من و آینه خنده های بلند و بی دلیل، برای آن احساسات مهار نشدنی، حالا اما، دخترک حساس و نازک نارنجی درونم چه بی هوا این همه بزرگ شده! چه قدی کشیده طاقتم! ضرباهنگ قلبم چه آرام و منطقی میز. بعضی آهنگ ها باعث میشن که حتی دلت برای دخترک مو مشکی تنهایی که توی اتوبوس سرش و چسبونده بود به شیشه و یه لحظه، فقط یه لحظه نگاش به نگاهت گره خورد و یه لبخند بهم زدین هم تنگ بشه.
این افات درباره ی دخترک خج ی است که در یک مدرسه ی شبانه روزی زندگی می کند. او موهای بافته شده ی زیبایی دارد تا جایی ادامه مطلب خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟ تاریخ : بیست و چهارم آبان ۱۳۹۲ به نظر من حتما این متن رو بخونید خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟ خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟ خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟ اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا می شنید! بی. دخترک دیگه دنیایی نداشت!:)نَمونْدِعْ بودْ رویـآیـ بَرآشْ بعد اون روز سخت و بدون استرس ، چند روزی هوای دل حال بارانی نداشت ، امروز حالش خوب بود و صاف ، حتی هوای آفت هم اورا عصبی نمیکرد صبح فقط به امید عصر بیدار شده بود که دوستی که بعد ۲۹ اردیبهشت اورا ندید،ببیند دوستی با ی نداشت،اینکه فقط بااین فرد خیلی خوب بودو به دلش مینشست بخاطر دوری. گردنبند نقره - طرح آوای دخترک

جهت سفارش و یا مشاوره ، کد 15372 را به سامانه 3000470673 ارسال کنیدسایت فروش اینترنتی : www.bigbag.co ارتباط ، مشاوره ، سفارش و ید تلفنینمایندگی مرکزی (شیراز) : 07132301902نمایندگی تهران : 02144975133 - 09211363884رضایت شما اعتبار ماست . کانال_تلگرام_بیگ_بگhttps://telegram.me/bigbagteamصفحه_ی_اینستاگرام_بیگ_بگ https://instagram.com/bigbag.coصفحه_ی_اینستاگرام_بیگ_بگ https://instagram.com/bigbag_digital یونیسف سال ها پیش 8 اکتبر را به عنوان روز جهانی کودک نامگذاری کرد. این روز برای اهمیت به حقوق ک ن و تلاش برای ایجاد فضای مثبت و سرشار از ارامش برای رشد ک ن اینگونه نام گرفته است.از قضا سال 1995 (1374) هم دقیقا 8 اکتبر (16 مهر) دخترکی متولد شد. دخترک در جنوب غربی آسیا در جنوب شرق ایران در دل.
حالا کجا داریم میریم: جهنم؟ بهشت؟ برزخ؟
"ن" دخترک ۱۵ یا ۱۶ ساله از همکلاسی و دوستش "ع" میپرسد و هر دو توی دوربین موبایل میخندند
[دقیقه ۱:۴۰ از کلیپ]

ویدیو را ظهر روز شنبه ۲۹مهر با موبایل از خودشان ضبط کرده اند وقتی که دو نفری پیاده در خیابان راه میروند و به سمت پل چم.