دخترک ماه نشین - اخبار روز

دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده برای شیطنت های بی وقفه،بی خیالی هر روزه، ناز و کرشمه ی من وآیینه،خنده های بلندو بی دلیل، برای آن احساسات مهار نشدنی... حالا اما...دخترک حساس و نازک نارنجی درونم چه بی هوا این همه بزرگ شده.. چه قدی کشیده طاقتم.. ضرب آهنگ قلبم چه آرام و منطقی میزند... قسمت اول: رو به دخترک با لحن سوالی گفت: با هم بریم؟؟ دخترک حوصله اداره و ادای برخورد رسمی درآوردن را نداشت، ترجیح داد چند دقیقه تنها بودن را با گَز خیابان بگذراند. کمی قدم زد، بجای کتاب فروشی اشتباهی وارد نوشت افزار کناریش شده بود، با دیدن دفتر و قلم، پازل های بچگانه، توپ و اسبا. میخواستم سکوت کنم اما تا کی ؟! دخترک به خیالش که مذهبی است،به خیالش چادر مادرمان را به سر کرده... کاش هرگز  نمی‌دیدم، لحظه ای که با عشوه و ناز در مقابل فروشنده مغازه دلبری میکرد... (زمانی که با بوی عطرش که تا شعاع چند متری اطرافش پر شده بود تمام مردی را به هم ریخته بود...) زمانی . از شر.ع مدرسه رفتن زینب خانوم ما هرروز شاهد معلم بازی های ایشون هستیم با شاگردان فرضی حرکات کلمات حالات چهره ی مربیهاش کامل توی رفتار و بازی هاش هویداس تکیه کلامهای مربیهای عزیزش نوع برخورد با هر کودک و محبتهای مربیهایش به ک ن از ابتدای راه صادقانه با هم حرف میزنیم حتی روزهایی . این دختره کلا دیوونه است ! از دیروز ک پیشنهاد خاطره نویسی به من داده زد به سرم ک بیام و اینجا خاطراتمونو بنویسم ! خدایا ممنونم ک این دخترک دیوونه رو بهم دادی ! امروز صبح همین ک خواستم بهش اس ام اس بدم ک فسقلی پاشو دیدم بهم زنگ زد ! وای خدا این دختره خیلی خوبه با هم کلی حرف زدیم و کلی. لابه لای نوشته های


عاشقانه ام


حقیقتی


پنهان است....!


آنجا دخترک زیبایست


که هنوز هم


مرا


دوست ندارد!!


1395/3/13
و من به طرز عاشقانه ای، اینجا را دوست دارم. و تمام کلماتم را، و عنوان هایم را و شماره هایم را و موضوع هایم را. دختری را در نظر بگیرید که دلش میخواهد توی کارهای خانه به مادرش کمک کند به همین خاطر هر روز با اشتیاق شروع می کند به شستن ظرف ها .. هر روز هم از مادرش می پرسد "مشکلی در ظرف شستنم نیست؟" و وی با خوشرویی اطمینان خاطر می دهد که کار دخترکش عالیست و ظرف ها چقدر تمیزند و برق می زنند. اما دخ. امشب خیلی سریع به چیزی که به ذهنم رسیده بود جواب دادم نه!
من فردا باید یه داستان تحویل بدم، یه ص از ته ذهنم می گفت متن امشب برای وبلاگ رو یه چیزی غیر از این داستان بنویس!
نه!
امشب اون داستان رو منتشر می کنم و شما هم لطف می کنید تا فردا صبح، برای بهتر شدنش هر تغییری به ذهن تون می. هرچه بیشتر میگذرد بیشتر به این موضوع پی میبرم که جرات کندن و رفتنم کمتر میشود من آدمی که هر جا نمیتوانستم به این پرسش پاسخ دهم که آیا ارزشش را دارد یا نه؟ میب و میرفتم بدون خداحافظی کوله ام را برمیداشتم در حالی که سعی می دستهایم نلرزد و نبینند که منِ دل ش ته چشمانش چگونه ح ِ غریب. دوشنبه هفتم مارس 2016 صبح دخترک رو میزارم مهد؟ قراره های درون یه سر بیاد پیشم، تو راه برگشت از مهد بهش زنگ می زنم و می گم بیاد کافه کنار مهد دخترک تا اونجا همو ببینیم، میاد صبحانه میخوریم و حرف می زنیم، بعدش ساعت دو وقت مشاور دارم، دو ساعتی وقت دارم میرم چند تا فروشگاه می بینم و سا. دخترکی میگفت بعد از هر هم آغوشی با همسرش..او را بسان حرفهای روانشناسان در آغوش می کشد..تشکر میکند..محبت میکند..نوازش میکند...بیرون میبرد.. ج میکند..ارامش روحی دخترک برایش خیلی باارزش است...حتی اگر خودش در هم اغوشی به نهایت نرسد...ولی بانوی زیبایش برایش مهم است... آنگونه ک دخترک با شو. سخت ترین کار دنیا گفتن "گریه نکن" به یه که خودت از غمش داری اشک می ریزی... خب دوست زیبای من، دخترک، گریه نکن... با گریه که چیزی درست نمی شه. .. میشه؟ داشتن یک شناخت سطحی اولیه برای طالب و مطلوب (خواستگاری کننده و شونده) ا امی ست. یعنی وقتی از والده ام می پرسم که: «والده جان! دخترک چند ساله است؟ چند خواهر و برادر دارد؟ پدرش چه کاره است؟ خودش چه می کند؟ کلاً قضیه از چه قرار است؟» نگوید: «نمی دونم، خودت برو ازش بپرس!» و یک جواب تک ک. بالا ه بچه های ما برف دیدند!!!!
فکر کنم دختر بزرگه یک سال و دو سه ماهه بود که یه کم برف اومد و نشست!و دخترک با بابابزرگ ش رفت پارک، حالا از ب نعمت الهی درحال با ه،ما هم حتی ذوق زده یم بچه ها که جای خود دارند. ع دختر - ع دختر خارجی - ع دختر غمگین - ع دختر زیبای ایرانی - ع دختر خوشگل تهرانی - ع دختر - ع دختر برای پروفایل - ع دختر ناز دخترن دیگه ع دختر ایرانی مشهور به آنجلینا جولی فرهاد مجیدی و دخترش ع دختر ایرانی جذاب ع از عاطفه رضوی و همسرش و دخترش موتور سواری دختران دخترای تهرون دختر تهرا. دخترک زیبای من؛ تقویم رو ورق میزنیم و میریم دوسال پیش همچین روزهایی که تصمیم بر رفتن تو قوت گرفت و انواع راه ها مطالعه میشد....این روزها دو سال پیش من بودم و خون بازی و گریه و استراحت مطلق و افسردگی مطلق و و خستگی...... پارسال این روزها من بودم و زندگی جدید و مهاجرت و شهر جدید و خوشح. همیشه به شوخی می گفتم روزی که دخترک بتونه بگه قسطنطنیه، یعنی که حرف زدن یاد گرفته..! و هر چند وقت یک بار که ی می پرسید دختر حرف میزنه یا نه، می گفتم: بگو قسطنطنیه..! و ایندفعه واقعا گفت..یعنی تقریبا! قستن تنه! دخترک حرف می زنه! دیگه رسما حرف می زنه و تقریبا همه چی میگه.. و باز هم یکهو ش. اولین بار که فکر آبان میتواند اسم زیبایی باشد, ی بود اسمش یادم نیست, فروتن و خزر معصومی بازی می د, آنموقع میخواستم دختری داشته باشم و اسمش هم حتما آبان بگذارم, اسمهای شروع با آ هنوز خیلی چیپ نشده بود... بعد تر که یک دنیا انرژی منفی ا ز م. و به سمتم هدایت شد, به آبان مشکوک شدم, م.و متول. دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده برای شیطنت های بی وقفه، بیخیالی های هر روزه، ناز و کرشمه های من و آینه خنده های بلند و بی دلیل، برای آن احساسات مهار نشدنی، حالا اما، دخترک حساس و نازک نارنجی درونم چه بی هوا این همه بزرگ شده! چه قدی کشیده طاقتم! ضرباهنگ قلبم چه آرام و منطقی میز. بعضی آهنگ ها باعث میشن که حتی دلت برای دخترک مو مشکی تنهایی که توی اتوبوس سرش و چسبونده بود به شیشه و یه لحظه، فقط یه لحظه نگاش به نگاهت گره خورد و یه لبخند بهم زدین هم تنگ بشه.
این افات درباره ی دخترک خج ی است که در یک مدرسه ی شبانه روزی زندگی می کند. او موهای بافته شده ی زیبایی دارد تا جایی ادامه مطلب خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟ تاریخ : بیست و چهارم آبان ۱۳۹۲ به نظر من حتما این متن رو بخونید خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟ خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟ خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟ اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا می شنید! بی. دخترک دیگه دنیایی نداشت!:)نَمونْدِعْ بودْ رویـآیـ بَرآشْ بعد اون روز سخت و بدون استرس ، چند روزی هوای دل حال بارانی نداشت ، امروز حالش خوب بود و صاف ، حتی هوای آفت هم اورا عصبی نمیکرد صبح فقط به امید عصر بیدار شده بود که دوستی که بعد ۲۹ اردیبهشت اورا ندید،ببیند دوستی با ی نداشت،اینکه فقط بااین فرد خیلی خوب بودو به دلش مینشست بخاطر دوری. پروانه ای روی گونه ی دخترک نشست و گفت: روزی مثل تو بودم؛ در هاله ای از . و اگر پیله نبود امروز یک پروانه نبودم.. د.ن
حالا کجا داریم میریم: جهنم؟ بهشت؟ برزخ؟
"ن" دخترک ۱۵ یا ۱۶ ساله از همکلاسی و دوستش "ع" میپرسد و هر دو توی دوربین موبایل میخندند
[دقیقه ۱:۴۰ از کلیپ]

ویدیو را ظهر روز شنبه ۲۹مهر با موبایل از خودشان ضبط کرده اند وقتی که دو نفری پیاده در خیابان راه میروند و به سمت پل چم. باذن الله...

مکاشفه های دخترک 4ساله ام
اول

صبحانه امروز مثل همیشه با چه عشقی برایش لقمه گرفتم و دخترک با آن انرژی سحّارش و هارمونی شکوهمند چشمانش آمد و نشست مقابلم..
مادر شهید شاعری
-باب ....
-جان باب
میدونی برای چی خدا قطارو آفریده...
برای چی دخترم!؟
برای اینکه ما بریم باهاش حرم رضا(ع)...
-بابا رضا... چرا بابا جون و هادی رفتن جنگ!؟
-به نظر شما برای چی رفتن!؟...
-رفته که با دشمنا بجنگه
-آفرین عزیزم...
-میدونم، اما آخه عمو جواد هم رفتش جنگ، شهید شد... من از جنگ میترسم...:pensive:
موهای مایی اش ریخته بود روی صورتش، با انگشتان کوچک و ناز دخترانه اش آنها را از روی پیشانی و چشمهایش کنار زد.

دوم
-باب من برای ننه سادات شعر خوندم اونم برای من شعر خوند، میدونی چی خوند!؟ اصول الدین 5بود دانستنش گنج بود..

شهید شاعری
شما سرکار بودی، ما با هم آلو خوردیم، بعد هسته ش رو ش د برام گفت: بخور دلدرد نگیری...

من ننه سادات رو خیلی دوست دارم، به همه دوستام تو «جامَتوب قرآن» :point_left: بخوانید «جامعه القرآن» گفتم ننه ساداتم سکته کرده، گفتم براش دعا کنن...
پی نوشت1: فردا #ننه_سادات #صهبا عمل قلب باز داره، از شما دوستان عزیز ماس دعا دارم.

@shaeri_1001

ما که رندیم و گدا ولی انصاف هم نبود به این زیبایی های نازنین اشاره نکنم باذن الله...

مکاشفه های دخترک 4ساله ام
اول

صبحانه امروز مثل همیشه با چه عشقی برایش لقمه گرفتم و دخترک با آن انرژی سحّارش و هارمونی شکوهمند چشمانش آمد و نشست مقابلم..
مادر شهید شاعری
-باب ....
-جان باب
میدونی برای چی خدا قطارو آفریده...
برای چی دخترم!؟
برای اینکه ما بریم باهاش حرم رضا(ع)...
-بابا رضا... چرا بابا جون و هادی رفتن جنگ!؟
-به نظر شما برای چی رفتن!؟...
-رفته که با دشمنا بجنگه
-آفرین عزیزم...
-میدونم، اما آخه عمو جواد هم رفتش جنگ، شهید شد... من از جنگ میترسم...:pensive:
موهای مایی اش ریخته بود روی صورتش، با انگشتان کوچک و ناز دخترانه اش آنها را از روی پیشانی و چشمهایش کنار زد.

دوم
-باب من برای ننه سادات شعر خوندم اونم برای من شعر خوند، میدونی چی خوند!؟ اصول الدین 5بود دانستنش گنج بود..

شهید شاعری
شما سرکار بودی، ما با هم آلو خوردیم، بعد هسته ش رو ش د برام گفت: بخور دلدرد نگیری...

من ننه سادات رو خیلی دوست دارم، به همه دوستام تو «جامَتوب قرآن» :point_left: بخوانید «جامعه القرآن» گفتم ننه ساداتم سکته کرده، گفتم براش دعا کنن...
پی نوشت1: فردا #ننه_سادات #صهبا عمل قلب باز داره، از شما دوستان عزیز ماس دعا دارم.

@shaeri_1001

ما که رندیم و گدا ولی انصاف هم نبود به این زیبایی های نازنین اشاره نکنم سلام چقدر دلم هوای اینجا رو کرده بود.21 شهریور تاریخ زایمانمه . هنوز میام اداره قرار بود از اول هفته نیام ولی وامم و ندادن و منتظرن برم مرخصی و دیگه ندن. ماهی نزدیک دو میلیون باید قسط بدم و خودم ندارم برای همین دنبال وام بودم برای این مدت که نمی رم سر کار حدود 6 تومن پس انداز چقدر ح. امروز 5 شنبس. باز دخمل هیچی صبحانه نخورد. امروز کلا تو استراحت بودم. همسریم زود اومد 6 خونه بود. شامم هوس نون پنیر کرده بود همونو خوردیم. دخترک ساعت 9 و نیم تا 10 شب یه چورت زد تا 2 بیدار بود ______________________________________________________
یارو رفت انجمن اهداء اعضای بدن عضو بشه،جوگیرشد همه مربع هارو تیک زد!!!!بعدازمرگش،بیمارستان یه زیرشلوار با یه مشت سیبیل تحویل خانوادش داد!!!...........______________________________________________________
چندسال آینده در افغانستان:دیختر جان!میروی بر میدرسه از خود مواظیبت کن یک مشت کارگر ایرانی بر ساختیمان روبرویی کار مییکینند …بر تو نیرنگ میزنند !
______________________________________________________
گابریل گارسیا میگه: هرگز لبخند رو ترک نکن شاید ی عاشق لبخندت شهمن دو روز لبخند داشتم… هر کی بم میرسید میگفت مررررگ به چی میخندی؟!!!
______________________________________________________
دخترک کبریت فروش رو که یادتونه؟با پسر سیگار فروش ازدواج کردالانم بچشون شده حسن فروش
دخترک مو مشکی اَم ! فندق مامان ! همین جا خداوند را شاهد می گیرم که روزی سه لیوان شیر را - شده به زور - م توی حلقت، که نشوی مثل من از کمبود - بعضا شدید - کلسیم، اینطوری بغض کنی و آن طور نگران نگاهت کند. آه ِ کمی از ته دل. (۲ سالگی)
فکر می کنم تنها بلاگری که سراغ آلبوم کودکی اش نرفته بود من بودم که این امر صورت گرفت.
این بغض، اشک و اخم نشسته در چهره ام به این خاطر است که نمی خواستم ع بگیرم. به زور من را جلوی دوربین برده اند.
(۲ سالگی)
فکر می کنم تنها بلاگری که سراغ آلبوم کودکی اش نرفته بود من بودم که این امر صورت گرفت.
این بغض، اشک و اخم نشسته در چهره ام به این خاطر است که نمی خواستم ع بگیرم. به زور من را جلوی دوربین برده اند.
اگر تا قبل از بچه دار شدن این گفته رو که "هر وقت صدای بچه درنمیاد حتما مشغول اب کاریه" قبول نداشتم، حالا بهش ایمان دارم! گوشه اتاق، پشت صندلی با قاشق و ن و آبکش خاکبازى مى کرد! از گلدون با قاشق خاک بر می داشت و از توی آبکش می ریختش روی ن... از همونجایی که بودم بهش گفتم نکن دختر، گفت م. اول پاییز بود و در کلاس ... دفتر خود را معلم باز کرد بعد با نام خدای مهربان ... درس اول آب را آغاز کرد گفت بابا آب داد و بچه ها ... یک صدا گفتند بابا آب داد دخترک اما لبانش بسته ماند ... گریه کرد و صورتش را تاب داد او ندیده بود بابا را ولی ... مرگ، چیزی نیست که بخواهد به همین راحتی بیاید و به همین راحتی برود.
یعنی لامذهب یک چیزیست که گاهی ازش فراری هستی
گاهی به استقبالش می روی،
امروز که نه
چهارشنبه بود.
کاملا ناگهانی، کاملا مس ه، کاملا عجیب،
برای رد شدن از میدان بزرگ رس تهران
از روی پل هوایی اش رفتم.
خیلی . یک لحظه بعد تنها یک خاطره کوتاه یا یک ع روی طاقچه از یادگار مانده، شاید دخترک همسایه لحظه مرگش، صدایمان را که وقتی نوزاد بود بالای سرش برایت شعر خوانده بودم، بیاد بیاورد... الان حس آن دخترک دبیرستانی را دارم که امتحانات دادش تمام شده.... میخواهم کتاب بخوانم، موسیقی گوش دهم و تا لنگ ظهر بخوابم.... اما یادم می آید چه تابستان پرمشغله ای در پیش رو دارم. میشود د ر مشغلگی هم لذت برد منبع: http://leelium. /