دخترک ماه نشین - اخبار روز

بالا ه بچه های ما برف دیدند!!!!
فکر کنم دختر بزرگه یک سال و دو سه ماهه بود که یه کم برف اومد و نشست!و دخترک با بابابزرگ ش رفت پارک، حالا از ب نعمت الهی درحال با ه،ما هم حتی ذوق زده یم بچه ها که جای خود دارند. ع دختر - ع دختر خارجی - ع دختر غمگین - ع دختر زیبای ایرانی - ع دختر خوشگل تهرانی - ع دختر - ع دختر برای پروفایل - ع دختر ناز دخترن دیگه ع دختر ایرانی مشهور به آنجلینا جولی فرهاد مجیدی و دخترش ع دختر ایرانی جذاب ع از عاطفه رضوی و همسرش و دخترش موتور سواری دختران دخترای تهرون دختر تهرا. دخترک زیبای من؛ تقویم رو ورق میزنیم و میریم دوسال پیش همچین روزهایی که تصمیم بر رفتن تو قوت گرفت و انواع راه ها مطالعه میشد....این روزها دو سال پیش من بودم و خون بازی و گریه و استراحت مطلق و افسردگی مطلق و و خستگی...... پارسال این روزها من بودم و زندگی جدید و مهاجرت و شهر جدید و خوشح. همیشه به شوخی می گفتم روزی که دخترک بتونه بگه قسطنطنیه، یعنی که حرف زدن یاد گرفته..! و هر چند وقت یک بار که ی می پرسید دختر حرف میزنه یا نه، می گفتم: بگو قسطنطنیه..! و ایندفعه واقعا گفت..یعنی تقریبا! قستن تنه! دخترک حرف می زنه! دیگه رسما حرف می زنه و تقریبا همه چی میگه.. و باز هم یکهو ش. اولین بار که فکر آبان میتواند اسم زیبایی باشد, ی بود اسمش یادم نیست, فروتن و خزر معصومی بازی می د, آنموقع میخواستم دختری داشته باشم و اسمش هم حتما آبان بگذارم, اسمهای شروع با آ هنوز خیلی چیپ نشده بود... بعد تر که یک دنیا انرژی منفی ا ز م. و به سمتم هدایت شد, به آبان مشکوک شدم, م.و متول. دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده برای شیطنت های بی وقفه، بیخیالی های هر روزه، ناز و کرشمه های من و آینه خنده های بلند و بی دلیل، برای آن احساسات مهار نشدنی، حالا اما، دخترک حساس و نازک نارنجی درونم چه بی هوا این همه بزرگ شده! چه قدی کشیده طاقتم! ضرباهنگ قلبم چه آرام و منطقی میز. این افات درباره ی دخترک خج ی است که در یک مدرسه ی شبانه روزی زندگی می کند. او موهای بافته شده ی زیبایی دارد تا جایی ادامه مطلب این افات درباره ی دخترک خج ی است که در یک مدرسه ی شبانه روزی زندگی می کند. او موهای بافته شده ی زیبایی دارد تا جایی ادامه مطلب خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟ تاریخ : بیست و چهارم آبان ۱۳۹۲ به نظر من حتما این متن رو بخونید خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟ خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟ خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟ اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا می شنید! بی. عصر شنبه بهاری، نشستیم و در میان چای و بهارانه هایی مثل گوجه سبز، زردآلو، آلبالو و توت فرنگی گپ زدیم. این شاید آ ین گپ این سفر باشد. امروز که بطور غیرمترقبه یکدیگر را دیدیم فکر درست دو روز دیگر ما در دو نقطه مقابل کره زمین هستیم و دیگر هیچ دیدار غیرمترقبه ای در انتظار نیست... اما . بالا ه بعد از 11 ماه جلسه آ رسید دخترک کلاس های شب امتحان شرکت نکرده بود و انی که شرکت د هم راضی نبودند و میگفتند نمی تواند خوب تدریس کند با این حال قرار نبود کلاس های ریاضی را در تابستان شرکت کند اما معاونش که آشنای سابق او بود او را راضی کرد تا اولین جلسه تیر ماه در کلاس s.t شرکت کن.
حالا کجا داریم میریم: جهنم؟ بهشت؟ برزخ؟
"ن" دخترک ۱۵ یا ۱۶ ساله از همکلاسی و دوستش "ع" میپرسد و هر دو توی دوربین موبایل میخندند
[دقیقه ۱:۴۰ از کلیپ]

ویدیو را ظهر روز شنبه ۲۹مهر با موبایل از خودشان ضبط کرده اند وقتی که دو نفری پیاده در خیابان راه میروند و به سمت پل چم. باذن الله...

مکاشفه های دخترک 4ساله ام
اول

صبحانه امروز مثل همیشه با چه عشقی برایش لقمه گرفتم و دخترک با آن انرژی سحّارش و هارمونی شکوهمند چشمانش آمد و نشست مقابلم..
مادر شهید شاعری
-باب ....
-جان باب
میدونی برای چی خدا قطارو آفریده...
برای چی دخترم!؟
برای اینکه ما بریم باهاش حرم رضا(ع)...
-بابا رضا... چرا بابا جون و هادی رفتن جنگ!؟
-به نظر شما برای چی رفتن!؟...
-رفته که با دشمنا بجنگه
-آفرین عزیزم...
-میدونم، اما آخه عمو جواد هم رفتش جنگ، شهید شد... من از جنگ میترسم...:pensive:
موهای مایی اش ریخته بود روی صورتش، با انگشتان کوچک و ناز دخترانه اش آنها را از روی پیشانی و چشمهایش کنار زد.

دوم
-باب من برای ننه سادات شعر خوندم اونم برای من شعر خوند، میدونی چی خوند!؟ اصول الدین 5بود دانستنش گنج بود..

شهید شاعری
شما سرکار بودی، ما با هم آلو خوردیم، بعد هسته ش رو ش د برام گفت: بخور دلدرد نگیری...

من ننه سادات رو خیلی دوست دارم، به همه دوستام تو «جامَتوب قرآن» :point_left: بخوانید «جامعه القرآن» گفتم ننه ساداتم سکته کرده، گفتم براش دعا کنن...
پی نوشت1: فردا #ننه_سادات #صهبا عمل قلب باز داره، از شما دوستان عزیز ماس دعا دارم.

@shaeri_1001

ما که رندیم و گدا ولی انصاف هم نبود به این زیبایی های نازنین اشاره نکنم باذن الله...

مکاشفه های دخترک 4ساله ام
اول

صبحانه امروز مثل همیشه با چه عشقی برایش لقمه گرفتم و دخترک با آن انرژی سحّارش و هارمونی شکوهمند چشمانش آمد و نشست مقابلم..
مادر شهید شاعری
-باب ....
-جان باب
میدونی برای چی خدا قطارو آفریده...
برای چی دخترم!؟
برای اینکه ما بریم باهاش حرم رضا(ع)...
-بابا رضا... چرا بابا جون و هادی رفتن جنگ!؟
-به نظر شما برای چی رفتن!؟...
-رفته که با دشمنا بجنگه
-آفرین عزیزم...
-میدونم، اما آخه عمو جواد هم رفتش جنگ، شهید شد... من از جنگ میترسم...:pensive:
موهای مایی اش ریخته بود روی صورتش، با انگشتان کوچک و ناز دخترانه اش آنها را از روی پیشانی و چشمهایش کنار زد.

دوم
-باب من برای ننه سادات شعر خوندم اونم برای من شعر خوند، میدونی چی خوند!؟ اصول الدین 5بود دانستنش گنج بود..

شهید شاعری
شما سرکار بودی، ما با هم آلو خوردیم، بعد هسته ش رو ش د برام گفت: بخور دلدرد نگیری...

من ننه سادات رو خیلی دوست دارم، به همه دوستام تو «جامَتوب قرآن» :point_left: بخوانید «جامعه القرآن» گفتم ننه ساداتم سکته کرده، گفتم براش دعا کنن...
پی نوشت1: فردا #ننه_سادات #صهبا عمل قلب باز داره، از شما دوستان عزیز ماس دعا دارم.

@shaeri_1001

ما که رندیم و گدا ولی انصاف هم نبود به این زیبایی های نازنین اشاره نکنم امروز 5 شنبس. باز دخمل هیچی صبحانه نخورد. امروز کلا تو استراحت بودم. همسریم زود اومد 6 خونه بود. شامم هوس نون پنیر کرده بود همونو خوردیم. دخترک ساعت 9 و نیم تا 10 شب یه چورت زد تا 2 بیدار بود ______________________________________________________
یارو رفت انجمن اهداء اعضای بدن عضو بشه،جوگیرشد همه مربع هارو تیک زد!!!!بعدازمرگش،بیمارستان یه زیرشلوار با یه مشت سیبیل تحویل خانوادش داد!!!...........______________________________________________________
چندسال آینده در افغانستان:دیختر جان!میروی بر میدرسه از خود مواظیبت کن یک مشت کارگر ایرانی بر ساختیمان روبرویی کار مییکینند …بر تو نیرنگ میزنند !
______________________________________________________
گابریل گارسیا میگه: هرگز لبخند رو ترک نکن شاید ی عاشق لبخندت شهمن دو روز لبخند داشتم… هر کی بم میرسید میگفت مررررگ به چی میخندی؟!!!
______________________________________________________
دخترک کبریت فروش رو که یادتونه؟با پسر سیگار فروش ازدواج کردالانم بچشون شده حسن فروش
لب های سرخ و..... طره ی افشان به جای خود دنیا (غزل) نداشت اگردختری نبود❤️ سخنی نغز از آقای محمدمهدی درویش زاده پ.ن: دخترک شیطون درونم ،با خنده ای از سر شوق در حالیکه گونه هایم را نوازش می کند آرام می گوید :روزت مبارک خانمی رکنا: همه چیز از خیانت مادر به پدر و بعد از آن معتاد شدن پدر شروع شد و ازدواج من با یک مرد مهاجر و اعتیاد به شیشه و قتل دخترک بی گناهم پایانش بود. (۲ سالگی)
فکر می کنم تنها بلاگری که سراغ آلبوم کودکی اش نرفته بود من بودم که این امر صورت گرفت.
این بغض، اشک و اخم نشسته در چهره ام به این خاطر است که نمی خواستم ع بگیرم. به زور من را جلوی دوربین برده اند.
اگر تا قبل از بچه دار شدن این گفته رو که "هر وقت صدای بچه درنمیاد حتما مشغول اب کاریه" قبول نداشتم، حالا بهش ایمان دارم! گوشه اتاق، پشت صندلی با قاشق و ن و آبکش خاکبازى مى کرد! از گلدون با قاشق خاک بر می داشت و از توی آبکش می ریختش روی ن... از همونجایی که بودم بهش گفتم نکن دختر، گفت م. اول پاییز بود و در کلاس ... دفتر خود را معلم باز کرد بعد با نام خدای مهربان ... درس اول آب را آغاز کرد گفت بابا آب داد و بچه ها ... یک صدا گفتند بابا آب داد دخترک اما لبانش بسته ماند ... گریه کرد و صورتش را تاب داد او ندیده بود بابا را ولی ... مرگ، چیزی نیست که بخواهد به همین راحتی بیاید و به همین راحتی برود.
یعنی لامذهب یک چیزیست که گاهی ازش فراری هستی
گاهی به استقبالش می روی،
امروز که نه
چهارشنبه بود.
کاملا ناگهانی، کاملا مس ه، کاملا عجیب،
برای رد شدن از میدان بزرگ رس تهران
از روی پل هوایی اش رفتم.
خیلی . الان حس آن دخترک دبیرستانی را دارم که امتحانات دادش تمام شده.... میخواهم کتاب بخوانم، موسیقی گوش دهم و تا لنگ ظهر بخوابم.... اما یادم می آید چه تابستان پرمشغله ای در پیش رو دارم. میشود د ر مشغلگی هم لذت برد منبع: http://leelium. /
دخترک را سالی یکبار زنده به گور میکنندو او در انتظار زنده به گور شدن سال بعد هرلحظه میمیرداو مکلف است روز عاشورا نذری پخش کندمیان جمعیت سیاه پوشنذر مادرش استنذری برای پ شدن صبح چشمانش را از هم گشود. کمی پلک زد تا به روشنایی پس از این شبها عادت کند. با خواب آلودگی به ساعتِ روی دیوار خیره ماند. ساعت 8 صبح بود... دلش نمیخواست برخیزد. دلش میخواست دوباره به دهان خواب وارد شود تا بلعیده شود. از این روزهای «بی حسی» بیزار بود. در دل میگفت : و سلام به روز سردِ دیگ. امروز برای اولین بار برای انجام کاری رفتم مدرسه.. برام خیلی هیجان انگیز بود که به عنوان مادر یکی ازدانش اموزان خودم رو معرفی کنم،از فکرش حتی طپش قلب میگرفتم :) رفتم سر کلاس و معلم تنها در کلاس بودن..گفتم مادر کیانا هستم گفتن کدوم کیانا تا فامیلم رو گفتم اخمهاش رو کشید توی هم و گفت. __________________________________________________
یارو رفت انجمن اهداء اعضای بدن عضو بشه،جوگیرشد همه مربع هارو تیک زد!!!!!بعدازمرگش،بیمارستان یه زیرشلوار با یه مشت سیبیل تحویل خانوادش داد!!!............______________________________________________________
چندسال آینده در افغانستان:دیختر جان!میروی بر میدرسه از خود مواظیبت کن یک مشت کارگر ایرانی بر ساختیمان روبرویی کار مییکینند …بر تو نیرنگ میزنند !..______________________________________________________
گابریل گارسیا میگه: هرگز لبخند رو ترک نکن شاید ی عاشق لبخندت شهمن دو روز لبخند داشتم… هر کی بم میرسید میگفت مررررگ به چی میخندی؟!!!
______________________________________________________
دخترک کبریت فروش رو که یادتونه؟با پسر سیگار فروش ازدواج کردالانم بچشون شده حسن فروش
سیب و دختر من دختر کوچولویی دو تا سیب در دو دست داشت که مادرش وارد اطاق شد. چشمش به دو دست او افتاد. گفت: «یکی از سیباتو به من میدی؟» دخترک نگاهی خیره به مادرش انداخت و نگاهی به این سیب و سپس آن سیب. اندکی شید. سپس یک گاز بر این سیب زد و گازی به آن سیب. لبخند روی لبان مادرش ماسید. سیم.
پاو وینت مرمت ابنیه بخش شاه نشین قلعه رودخان


پاو وینت مرمت ابنیه بخش شاه نشین قلعه رودخان
محقق گرامی، شما برای فایل پاو وینت مرمت ابنیه بخش شاه نشین قلعه رودخان به این صفحه هدایت شده اید.
برای این فایل و مشاهده توضیحات کامل آن روی دکمه زیر کلیک کنید:

مشاهده توضیحات بیشتر و
دخترک ها را دوست دارد. ها که از مدرسه می رسد خانه، با خوشحالی فریاد می زند: اخ جون این هفته هم تموم شد. مادر با تعجب نگاهش می کند و می پرسد: تموم شد؟! کجاش تموم شد تازه امروز ست. : نه مامان. اخه پنج شنبه ها که تعطیلیم. چهار شنبه ها به خانوم معلم مرخصی تحصیلی دادن. میره . به جاش ورزش و پ. وارد رستوران که شدیم روی پله های ورودی دختری خوشکل ؟ / خوشگل ؟ نشسته بود که عروسکش یک پا بیشتر نداشت . مامان و بابایش پشت یک میز مشغول صحبت بودند . دخترک نیم وجب بود .گارسون به سه نفری که می خواستند یک صندلی از میز چهارنفره رابردارند و بگذارند کنار میز دونفره ، گفت : پشت همون میز چ. از یک دختربچه بدجوری کتک خوردم داستان از یک دختربچه بدجوری کتک خوردم ,پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و… خلاصه فریاد میزدم . تا حالا متوجه نشده بودم که این حرکتم یک عدد شیطونی به حساب میاد..دیروز ک متوجه شدم کلی خوشحال شدم که من هنوز دخترک کوچک درونم زنده هست،تا حالا دقت نکرده بودم ک من چرا گاهی تو خونه وقتی تنها هستم و دلم میگیره و دلم فرداد رو میخواد پا میشم میرم تو آشپزخونه و ک نتا رو باز میکنم و شیش.
بازی دنیا را میبینی؟؟ انگار نشسته به تمام زخم هایمان ریشخند میزند.. داستان آشناییست.. داستان ای که وقتی حتی سه سال هم نداشت رخت و بالشش را برمیداشت و به اتاق دیگری میرفت تا تنها بخوابد.. مثل دخترکان دیگرنبود.. دوست نداشت در آغوش مادر یا هر دیگری بخوابد.. یا به هر بهانه ای خودش را برای بقیه لوس کند تا نوازش شود.. دخترکی که اصرار داشت ثابت کند مردانگی ها دارد و ضعیف نیست! وقتی درد داشت..زخم که داشت..با تمام کودکی هایش گره اخم هایش را محکم تر میکرد و بیشتر در قالب مرد درونش فرو میرفت و.. سکوت میکرد.. همیشه همینطور است..دخترک بغض که میکند لال میشود.. هزاران بار هم که تکانش بدهی صورتش را هم سیلی بزنی لال میماند... آ می دانی بغض انبار شده در گلویش با اولین کلمه رسوا میشود.. ومردانگیی که با قطره قطره اشک هایش میرود.. تو خوب میدانی! مرد تنهایی دخترک, تو خوب مرا میشناسی.. درست در تاریکی تنهایی هایم قطره قطره از چشم هایم میباریدی و بعد گوشه ای مینشیستی و با همان اخم با غیض نگاهم میکردی.. همانجا میم تا دخترک ساعاتی را فقط دخترک بماند! دخترک جا مانده در کودکی هایی که حال میراث تولد مرد درونش بغض های مدفون شده ایست که گاه گاه راه نفسش را میبندند.. مردانه کوه درد رفتن ها دل کندن و دل ش تن ها را به دوش کشید.. پای همه نبودن ها ,نا مردانه ها.. مردانه ایستاد بی آنکه حتی ی بفهمد چندبار ش ت.. میدانی.. درد تارو پودت را عوض میکند.. حال دختربچه ی همان روزها بزرگ شدت و روزگاری است که دلش حسرت یک آغوش بی منت دارد.. جایی که این بی امان بغض ها را ببارد و ی نباشد که با زخم زبان خنجر به دل خسته اش بزند.. حتی دیگر برای گریه لازم نیست کلمه ای حرف بزند.. آنقدر از مرگ آرزوهایش سیلی خورده که بی هیچ حرفی هم ببارد.. مدت هاست در تمام این لحظات هجوم بیرحمانه غم آرزوی آغوشی را دارد که سر روی اش بگذارد.. سیر گریه کند..تا آرام شود و خوابش ببرد.. نه نوازش میخواهد نه دلداری..حتی اگر اخم جواب اشک هایش باشد هم مهم نیست.. همینکه با صدای کوبیدن قلبی بغض لو رفته راببارد تا خوابش ببرد.. حسرت چنین خو انگار تمام خواسته اش شده است.. میدانی مدت هاست حتی مرد درونم هم دیگر اخم نمیکند اوهم مردانهپا به پایم اشک میریزد.. دلم خواهری میخواهد.. میگویند خواهر نمک روی زخم نمیپاشد..مرهم است.. اما نه.. میگویند هیچ مثل مادر نمیشود.. اما مادرم هم که... آخ میدانی دخترک.. هیچ این کوه غم را مرهم نیست...مرد بمان
دخترک خیز نمی کند .. فقط مدت هاست که غلت می زند. چهار دست و پا هم نمی کند فقط فیگور چهار دست و پا شدن را به خود می گیرد و البته عقب عقب می رود.گهگاه روی روروک که می گذارمش هم عقب عقب می رود! اما می تواند از ح دراز کشیده به ح چهار دست و پا برود و بعد هم بدون کمک خودش بنشیند...می تواند خود. قالب سفارشی از وبلاگ نوشته های دخترک مو کوتاه یک قالب متحرک برای دریافت کد با نظر خصوصی اطلاع بدید تا با نظر خصوصی کد رو بهتون بفرستیم منبع: http://mahghalib. / تا چند سال پیش اصلا به چشمم نمیومد! نه به چشم من بلکه به چشم خیلی از افراد فامیل . فقط یک دخترک ریزه میزه بود با چشم های گرد و درشت و ابروهای پیوسته ...یه دختر که خواهر برادرش بود! برع برادرش که خیلی پررنگ بود! هم برای من هم فکر می کنم برای همه افراد فامیل . از بچگی همبازی بودیم و مثل . حالم خوب نبود صدام گرفته بود! یک روز صبح دخترک نسبت به روزهای دیگه کمی دیرتر بیدار شد و صداش گرفته بود. این براش یک پدیده جدید بود که اول ترسوندش، و بعد براش جالب شد و تا مدتها برای دیگران تعریف می کرد.. حالم خوب نبود صدام گرفته بود! امان از وقتی که ساعت خواب دخترک بگذره.. اون موقع . به دخترک میگم مطمئنم فقط و فقط یک راه برای برخورد با آدم ها وجود داره. با آدم ها مثل خودشون برخورد کنی. خوبی شون رو با خوبی پاسخ بدی و هر رفتار دیگه رو عینا با همون رفتار. میگم فلانی رو نگاه کن.... من سال ها به تکبر و تندی اش با لبخند دوستانه پاسخ دادم. به دوستی و مهربونی اش هم با دوست. شروع کن به شنیدن دوباره ی طبیعتبه پرنده که آواز زندگی می خواند و رود که از گذر روان زندگی در لابه لای سنگ ها قصه ها می گوید و صدای باران که جان را از طراوت شبنم صبحگاهی لبریز می کند و سکوت یگانه خورشید هستیِ ما که گرمای آغوش یگانه ی مادرانه را تداعی می کند و به من گوش کن به من، دخت.