دخترک ماه نشین - اخبار روز

باذن الله...

مکاشفه های دخترک 4ساله ام
اول

صبحانه امروز مثل همیشه با چه عشقی برایش لقمه گرفتم و دخترک با آن انرژی سحّارش و هارمونی شکوهمند چشمانش آمد و نشست مقابلم..
مادر شهید شاعری
-باب ....
-جان باب
میدونی برای چی خدا قطارو آفریده...
برای چی دخترم!؟
برای اینکه ما بریم باهاش حرم رضا(ع)...
-بابا رضا... چرا بابا جون و هادی رفتن جنگ!؟
-به نظر شما برای چی رفتن!؟...
-رفته که با دشمنا بجنگه
-آفرین عزیزم...
-میدونم، اما آخه عمو جواد هم رفتش جنگ، شهید شد... من از جنگ میترسم...:pensive:
موهای مایی اش ریخته بود روی صورتش، با انگشتان کوچک و ناز دخترانه اش آنها را از روی پیشانی و چشمهایش کنار زد.

دوم
-باب من برای ننه سادات شعر خوندم اونم برای من شعر خوند، میدونی چی خوند!؟ اصول الدین 5بود دانستنش گنج بود..

شهید شاعری
شما سرکار بودی، ما با هم آلو خوردیم، بعد هسته ش رو ش د برام گفت: بخور دلدرد نگیری...

من ننه سادات رو خیلی دوست دارم، به همه دوستام تو «جامَتوب قرآن» :point_left: بخوانید «جامعه القرآن» گفتم ننه ساداتم سکته کرده، گفتم براش دعا کنن...
پی نوشت1: فردا #ننه_سادات #صهبا عمل قلب باز داره، از شما دوستان عزیز ماس دعا دارم.

@shaeri_1001

ما که رندیم و گدا ولی انصاف هم نبود به این زیبایی های نازنین اشاره نکنم باذن الله...

مکاشفه های دخترک 4ساله ام
اول

صبحانه امروز مثل همیشه با چه عشقی برایش لقمه گرفتم و دخترک با آن انرژی سحّارش و هارمونی شکوهمند چشمانش آمد و نشست مقابلم..
مادر شهید شاعری
-باب ....
-جان باب
میدونی برای چی خدا قطارو آفریده...
برای چی دخترم!؟
برای اینکه ما بریم باهاش حرم رضا(ع)...
-بابا رضا... چرا بابا جون و هادی رفتن جنگ!؟
-به نظر شما برای چی رفتن!؟...
-رفته که با دشمنا بجنگه
-آفرین عزیزم...
-میدونم، اما آخه عمو جواد هم رفتش جنگ، شهید شد... من از جنگ میترسم...:pensive:
موهای مایی اش ریخته بود روی صورتش، با انگشتان کوچک و ناز دخترانه اش آنها را از روی پیشانی و چشمهایش کنار زد.

دوم
-باب من برای ننه سادات شعر خوندم اونم برای من شعر خوند، میدونی چی خوند!؟ اصول الدین 5بود دانستنش گنج بود..

شهید شاعری
شما سرکار بودی، ما با هم آلو خوردیم، بعد هسته ش رو ش د برام گفت: بخور دلدرد نگیری...

من ننه سادات رو خیلی دوست دارم، به همه دوستام تو «جامَتوب قرآن» :point_left: بخوانید «جامعه القرآن» گفتم ننه ساداتم سکته کرده، گفتم براش دعا کنن...
پی نوشت1: فردا #ننه_سادات #صهبا عمل قلب باز داره، از شما دوستان عزیز ماس دعا دارم.

@shaeri_1001

ما که رندیم و گدا ولی انصاف هم نبود به این زیبایی های نازنین اشاره نکنم امروز 5 شنبس. باز دخمل هیچی صبحانه نخورد. امروز کلا تو استراحت بودم. همسریم زود اومد 6 خونه بود. شامم هوس نون پنیر کرده بود همونو خوردیم. دخترک ساعت 9 و نیم تا 10 شب یه چورت زد تا 2 بیدار بود ______________________________________________________
یارو رفت انجمن اهداء اعضای بدن عضو بشه،جوگیرشد همه مربع هارو تیک زد!!!!بعدازمرگش،بیمارستان یه زیرشلوار با یه مشت سیبیل تحویل خانوادش داد!!!...........______________________________________________________
چندسال آینده در افغانستان:دیختر جان!میروی بر میدرسه از خود مواظیبت کن یک مشت کارگر ایرانی بر ساختیمان روبرویی کار مییکینند …بر تو نیرنگ میزنند !
______________________________________________________
گابریل گارسیا میگه: هرگز لبخند رو ترک نکن شاید ی عاشق لبخندت شهمن دو روز لبخند داشتم… هر کی بم میرسید میگفت مررررگ به چی میخندی؟!!!
______________________________________________________
دخترک کبریت فروش رو که یادتونه؟با پسر سیگار فروش ازدواج کردالانم بچشون شده حسن فروش
(۲ سالگی)
فکر می کنم تنها بلاگری که سراغ آلبوم کودکی اش نرفته بود من بودم که این امر صورت گرفت.
این بغض، اشک و اخم نشسته در چهره ام به این خاطر است که نمی خواستم ع بگیرم. به زور من را جلوی دوربین برده اند.
لب های سرخ و..... طره ی افشان به جای خود دنیا (غزل) نداشت اگردختری نبود❤️ سخنی نغز از آقای محمدمهدی درویش زاده پ.ن: دخترک شیطون درونم ،با خنده ای از سر شوق در حالیکه گونه هایم را نوازش می کند آرام می گوید :روزت مبارک خانمی (۲ سالگی)
فکر می کنم تنها بلاگری که سراغ آلبوم کودکی اش نرفته بود من بودم که این امر صورت گرفت.
این بغض، اشک و اخم نشسته در چهره ام به این خاطر است که نمی خواستم ع بگیرم. به زور من را جلوی دوربین برده اند.
اگر تا قبل از بچه دار شدن این گفته رو که "هر وقت صدای بچه درنمیاد حتما مشغول اب کاریه" قبول نداشتم، حالا بهش ایمان دارم! گوشه اتاق، پشت صندلی با قاشق و ن و آبکش خاکبازى مى کرد! از گلدون با قاشق خاک بر می داشت و از توی آبکش می ریختش روی ن... از همونجایی که بودم بهش گفتم نکن دختر، گفت م. اول پاییز بود و در کلاس ... دفتر خود را معلم باز کرد بعد با نام خدای مهربان ... درس اول آب را آغاز کرد گفت بابا آب داد و بچه ها ... یک صدا گفتند بابا آب داد دخترک اما لبانش بسته ماند ... گریه کرد و صورتش را تاب داد او ندیده بود بابا را ولی ... مرگ، چیزی نیست که بخواهد به همین راحتی بیاید و به همین راحتی برود.
یعنی لامذهب یک چیزیست که گاهی ازش فراری هستی
گاهی به استقبالش می روی،
امروز که نه
چهارشنبه بود.
کاملا ناگهانی، کاملا مس ه، کاملا عجیب،
برای رد شدن از میدان بزرگ رس تهران
از روی پل هوایی اش رفتم.
خیلی . الان حس آن دخترک دبیرستانی را دارم که امتحانات دادش تمام شده.... میخواهم کتاب بخوانم، موسیقی گوش دهم و تا لنگ ظهر بخوابم.... اما یادم می آید چه تابستان پرمشغله ای در پیش رو دارم. میشود د ر مشغلگی هم لذت برد منبع: http://leelium. /
دخترک را سالی یکبار زنده به گور میکنندو او در انتظار زنده به گور شدن سال بعد هرلحظه میمیرداو مکلف است روز عاشورا نذری پخش کندمیان جمعیت سیاه پوشنذر مادرش استنذری برای پ شدن صبح چشمانش را از هم گشود. کمی پلک زد تا به روشنایی پس از این شبها عادت کند. با خواب آلودگی به ساعتِ روی دیوار خیره ماند. ساعت 8 صبح بود... دلش نمیخواست برخیزد. دلش میخواست دوباره به دهان خواب وارد شود تا بلعیده شود. از این روزهای «بی حسی» بیزار بود. در دل میگفت : و سلام به روز سردِ دیگ. امروز برای اولین بار برای انجام کاری رفتم مدرسه.. برام خیلی هیجان انگیز بود که به عنوان مادر یکی ازدانش اموزان خودم رو معرفی کنم،از فکرش حتی طپش قلب میگرفتم :) رفتم سر کلاس و معلم تنها در کلاس بودن..گفتم مادر کیانا هستم گفتن کدوم کیانا تا فامیلم رو گفتم اخمهاش رو کشید توی هم و گفت. __________________________________________________
یارو رفت انجمن اهداء اعضای بدن عضو بشه،جوگیرشد همه مربع هارو تیک زد!!!!!بعدازمرگش،بیمارستان یه زیرشلوار با یه مشت سیبیل تحویل خانوادش داد!!!............______________________________________________________
چندسال آینده در افغانستان:دیختر جان!میروی بر میدرسه از خود مواظیبت کن یک مشت کارگر ایرانی بر ساختیمان روبرویی کار مییکینند …بر تو نیرنگ میزنند !..______________________________________________________
گابریل گارسیا میگه: هرگز لبخند رو ترک نکن شاید ی عاشق لبخندت شهمن دو روز لبخند داشتم… هر کی بم میرسید میگفت مررررگ به چی میخندی؟!!!
______________________________________________________
دخترک کبریت فروش رو که یادتونه؟با پسر سیگار فروش ازدواج کردالانم بچشون شده حسن فروش
با الهام از شعر بانوی غزل ایران زنده یاد خانم پروین اعتصامی

دخترک یتیم
چه ستمها که فلک بر من بی مادر کرد
کرد آن کار که با مس چکش مسگر کرد
چه بود حاصل عمر من از این گردش دهر
اشک آلوده به خون بود که در ساغر کرد
شه نازک بدنان بودم و از توشه بخل
مادر چرخ فلک بر دل . شوهر مان امده و دو نفر دهاتی ،البته از دهات نیامده اند ولی اخلاق دهاتی مانند دارند را با خود اورده است، یک مادر و یک دختر... دخترک شاهرود قبول شده ولی خانه شان دراستان خوزستان است . کلا یک جوری رویمخ است مثلا بدون اجازه وارد اتاق ما می شود و هر جا که می خواهد سرک می کشد و کلا احساس . دخترک ها را دوست دارد. ها که از مدرسه می رسد خانه، با خوشحالی فریاد می زند: اخ جون این هفته هم تموم شد. مادر با تعجب نگاهش می کند و می پرسد: تموم شد؟! کجاش تموم شد تازه امروز ست. : نه مامان. اخه پنج شنبه ها که تعطیلیم. چهار شنبه ها به خانوم معلم مرخصی تحصیلی دادن. میره . به جاش ورزش و پ. وارد رستوران که شدیم روی پله های ورودی دختری خوشکل ؟ / خوشگل ؟ نشسته بود که عروسکش یک پا بیشتر نداشت . مامان و بابایش پشت یک میز مشغول صحبت بودند . دخترک نیم وجب بود .گارسون به سه نفری که می خواستند یک صندلی از میز چهارنفره رابردارند و بگذارند کنار میز دونفره ، گفت : پشت همون میز چ. از یک دختربچه بدجوری کتک خوردم داستان از یک دختربچه بدجوری کتک خوردم ,پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و… خلاصه فریاد میزدم . تا حالا متوجه نشده بودم که این حرکتم یک عدد شیطونی به حساب میاد..دیروز ک متوجه شدم کلی خوشحال شدم که من هنوز دخترک کوچک درونم زنده هست،تا حالا دقت نکرده بودم ک من چرا گاهی تو خونه وقتی تنها هستم و دلم میگیره و دلم فرداد رو میخواد پا میشم میرم تو آشپزخونه و ک نتا رو باز میکنم و شیش.
بازی دنیا را میبینی؟؟ انگار نشسته به تمام زخم هایمان ریشخند میزند.. داستان آشناییست.. داستان ای که وقتی حتی سه سال هم نداشت رخت و بالشش را برمیداشت و به اتاق دیگری میرفت تا تنها بخوابد.. مثل دخترکان دیگرنبود.. دوست نداشت در آغوش مادر یا هر دیگری بخوابد.. یا به هر بهانه ای خودش را برای بقیه لوس کند تا نوازش شود.. دخترکی که اصرار داشت ثابت کند مردانگی ها دارد و ضعیف نیست! وقتی درد داشت..زخم که داشت..با تمام کودکی هایش گره اخم هایش را محکم تر میکرد و بیشتر در قالب مرد درونش فرو میرفت و.. سکوت میکرد.. همیشه همینطور است..دخترک بغض که میکند لال میشود.. هزاران بار هم که تکانش بدهی صورتش را هم سیلی بزنی لال میماند... آ می دانی بغض انبار شده در گلویش با اولین کلمه رسوا میشود.. ومردانگیی که با قطره قطره اشک هایش میرود.. تو خوب میدانی! مرد تنهایی دخترک, تو خوب مرا میشناسی.. درست در تاریکی تنهایی هایم قطره قطره از چشم هایم میباریدی و بعد گوشه ای مینشیستی و با همان اخم با غیض نگاهم میکردی.. همانجا میم تا دخترک ساعاتی را فقط دخترک بماند! دخترک جا مانده در کودکی هایی که حال میراث تولد مرد درونش بغض های مدفون شده ایست که گاه گاه راه نفسش را میبندند.. مردانه کوه درد رفتن ها دل کندن و دل ش تن ها را به دوش کشید.. پای همه نبودن ها ,نا مردانه ها.. مردانه ایستاد بی آنکه حتی ی بفهمد چندبار ش ت.. میدانی.. درد تارو پودت را عوض میکند.. حال دختربچه ی همان روزها بزرگ شدت و روزگاری است که دلش حسرت یک آغوش بی منت دارد.. جایی که این بی امان بغض ها را ببارد و ی نباشد که با زخم زبان خنجر به دل خسته اش بزند.. حتی دیگر برای گریه لازم نیست کلمه ای حرف بزند.. آنقدر از مرگ آرزوهایش سیلی خورده که بی هیچ حرفی هم ببارد.. مدت هاست در تمام این لحظات هجوم بیرحمانه غم آرزوی آغوشی را دارد که سر روی اش بگذارد.. سیر گریه کند..تا آرام شود و خوابش ببرد.. نه نوازش میخواهد نه دلداری..حتی اگر اخم جواب اشک هایش باشد هم مهم نیست.. همینکه با صدای کوبیدن قلبی بغض لو رفته راببارد تا خوابش ببرد.. حسرت چنین خو انگار تمام خواسته اش شده است.. میدانی مدت هاست حتی مرد درونم هم دیگر اخم نمیکند اوهم مردانهپا به پایم اشک میریزد.. دلم خواهری میخواهد.. میگویند خواهر نمک روی زخم نمیپاشد..مرهم است.. اما نه.. میگویند هیچ مثل مادر نمیشود.. اما مادرم هم که... آخ میدانی دخترک.. هیچ این کوه غم را مرهم نیست...مرد بمان
دخترک خیز نمی کند .. فقط مدت هاست که غلت می زند. چهار دست و پا هم نمی کند فقط فیگور چهار دست و پا شدن را به خود می گیرد و البته عقب عقب می رود.گهگاه روی روروک که می گذارمش هم عقب عقب می رود! اما می تواند از ح دراز کشیده به ح چهار دست و پا برود و بعد هم بدون کمک خودش بنشیند...می تواند خود. قالب سفارشی از وبلاگ نوشته های دخترک مو کوتاه یک قالب متحرک برای دریافت کد با نظر خصوصی اطلاع بدید تا با نظر خصوصی کد رو بهتون بفرستیم منبع: http://mahghalib. / تا چند سال پیش اصلا به چشمم نمیومد! نه به چشم من بلکه به چشم خیلی از افراد فامیل . فقط یک دخترک ریزه میزه بود با چشم های گرد و درشت و ابروهای پیوسته ...یه دختر که خواهر برادرش بود! برع برادرش که خیلی پررنگ بود! هم برای من هم فکر می کنم برای همه افراد فامیل . از بچگی همبازی بودیم و مثل . حالم خوب نبود صدام گرفته بود! یک روز صبح دخترک نسبت به روزهای دیگه کمی دیرتر بیدار شد و صداش گرفته بود. این براش یک پدیده جدید بود که اول ترسوندش، و بعد براش جالب شد و تا مدتها برای دیگران تعریف می کرد.. حالم خوب نبود صدام گرفته بود! امان از وقتی که ساعت خواب دخترک بگذره.. اون موقع . به دخترک میگم مطمئنم فقط و فقط یک راه برای برخورد با آدم ها وجود داره. با آدم ها مثل خودشون برخورد کنی. خوبی شون رو با خوبی پاسخ بدی و هر رفتار دیگه رو عینا با همون رفتار. میگم فلانی رو نگاه کن.... من سال ها به تکبر و تندی اش با لبخند دوستانه پاسخ دادم. به دوستی و مهربونی اش هم با دوست. شروع کن به شنیدن دوباره ی طبیعتبه پرنده که آواز زندگی می خواند و رود که از گذر روان زندگی در لابه لای سنگ ها قصه ها می گوید و صدای باران که جان را از طراوت شبنم صبحگاهی لبریز می کند و سکوت یگانه خورشید هستیِ ما که گرمای آغوش یگانه ی مادرانه را تداعی می کند و به من گوش کن به من، دخت. آ ای آذر بود اولای پیدا شدنت ؛ از انقلاب به سمت میرفتیم .. مسیر محبوب من... دستمو محکم گرفته بودی و هر جا مزاحمی نبود می بوسیدیم... من مست مست بودم ... مست بودنت ... رو زمین راه نمی رفتم... یه جای راه از رو به رو یه دختر و پسر میومدن نگاهم افتاد به دختره ... مست مست بود مثل من ... سلول های وجو. چند روز پیش که داشتم ترشی لوبیا سبز می گذاشتم (از ترشی های مورد علاقه خودمه ) دخترک مدام تذکر می داد که مامان توش زیاد خیار نریز .من هم حرف گوش کن خیارشو کم ریختم . دخترک گاهی آ شب دلش می خواد غذا بخوره امشب هم از اون وقتا بود و از اونجایی که خونه مامان بودیم و افطار و شام هم یکی خور. چقدر دلم برای اینجا و دوستانم تو این خونه تنگ شده بود اما امون از تنبلی ...کل تابستون امسالو واقعا نفهمیدم چطوری گذشت بس که پر مشغله بود . پا به پای مامان مشغول تهیه دیدن ج ه ی خواهری بودم و بعدشم دوخت و دوز و... و در نهایت یک شب فوق العاده بود عروسی خواهرک که هنوزم کلی ذوقشو می کنیم و دلمون می خواد .آ ین روزای تابستون تولد دخترک بود و چون خواهری قرار بود بره سر خونه زندگیش یک روز زودتر تولد گرفتم که اون هم باشه و بعدش دلتنگی نکنه یک تولد خانوادگی و در نهایت آ شب جواب نتایج کنکور اومد و دخترک سر از پا نمیشناخت برای قبولی تو رشته ی دلخواهش .من ذوق و شوقشو می دیدم و تو دلم ناراحت بودم که عمرا اگه شوهر جان بگذاره که بره ولی در نهایت تعجب اصلا مخالفتی نکرد و ثبت نامش کردیم .پسرک هم ظاهرا مشغول درس خوندنه شوهر جان هم که همچنان در حال تهیه مقدمات کار و زندگیه جدید هست یک روز که کارها بر وفق مرادش پیش میره سر حاله و کبکش وس می خونه و یک روز که مانعی پیش میاد ما هم آسه میریم آسه میایم که (گربه یا گرگه )شاخمون نزنه وقتی میشینم و به اتفاقات این مدت فکر می کنم یهو چشام پر از اشک میشه . پسرک یک شهر دخترک یک شهر دیگه خواهری یک شهر و تا چند ماه آینده من هم یک شهر دیگه و دلم از حالا پیش مامان هست که یهو خیلی تنها میشه برای دست گرمی فکر کنم خوبه ایشالا از این به بعد سعی می کنم تنبلی و کنار بگذارم و بیشتر بنویسم که سواد نوشتاریمون هم مثل دستخطمون نم نگیره تا سلامی دیگر بدرود دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده برای آن احساسات مهارنشدنی حالا اما… دخترک درونم چه بی هوا این همه بزرگ شده چه قدی کشیده طاقتم، چه شیشه ای بودم روزی،حالا اما… به سخت شدن هم رضا نمیدهم به سنگ شدن می شم؛ اینگونه اطمینانش بیشتر است … دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده برای آن احساسات مهارنشدنی حالا اما… دخترک درونم چه بی هوا این همه بزرگ شده چه قدی کشیده طاقتم، چه شیشه ای بودم روزی،حالا اما… به سخت شدن هم رضا نمیدهم به سنگ شدن می شم؛ اینگونه اطمینانش بیشتر است … جشن تولد دختر کوچولوی چهار ساله بود که توی خونشون برگذار میشد. یک خونه کوچیک با کلی مهمون، اون هم نه مهمونهای کوچولو. همه مهمونها خانمهای بزرگسال بودند.در کل هفت یا هشت تا بچه بودند. مادر دختر کوچولو یک پسر هشت ماهه هم داشت، که این بچه خیلی بیت میکرد و مامانش مدام میرفت توی اتاق. اصلا فکر نمی اینطور باشه ... اما ظاهرا اینطوره!!!... انگاری اغلب مادرها باور دارن که بچه شون خیلی زیباست !... زیباتر از بچه های همه اطرافیانشون!!!...دختر اول که به دنیا اومد.... خیلی زشت بود!... کچل بود و یه دماغ گنده داشت ... با چشمهای قهوه ای معمولی .... و پوست سبزه!... و من ابایی نداشتم که بگم.
چشم هایم را بسته ام و به تو می نگرم گاهی نه همیشه هر وقت که سیگارم را نصفه خاموش می کنمبه تو که ته نشین شده ای در استکان مرد دیگری که پشت میز کناری خبردار خمیده است.به تو ایی که انگار با باد خزان امسال رفتنی هستی و شاید با برف سال دیگری از این سالها برگردیبی آنکه رد پای گرگی روی. دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می رفت و برمی گشت، با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان ابری بود، طبق معمول همیشه، پیاده به سوی مدرسه راه افتاد. بعدازظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت طوفان و رعد و برق شدیدی گرفت. مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طو. [ad_1]
مفیدستان: داستان های شیوانا عشق بی وفا داستان های شیوانا عشق بی وفا روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفائی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج با دیگری را پذیرفته است شاگرد گفت که سال های متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند شیوانا با تبسم گفت : اما عشق تو به دخترک چه ربطی به دخترک دارد؟ شاگرد با حیرت گفت : ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود شیوانا با لبخند گفت : چه ی چنین گفته است تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است این ربطی به دخترک ندارد هر دیگری هم جای دختر بود ، تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی بگذار دختر برود ! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی معشوق فرقی نمی کند چه ی باشد ! دختر اگر رفت با رفتنش پیغام دادکه لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد چه بهتر ! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیدا کند ! به همین سادگی! این مطلب مفید بود ؟ امتیاز 4.71 ( 7 رای )
[ad_2]
لینک منبع
بازنشر: مفیدستان

عبارات مرتبط با این موضوع
نوشته های خواندنی روح اله شنبه ‏ ‏ اگر جمعیت چین به شکل یک صف از مقابل شما راه بروند، این صف نوشته های خواندنی روح اله شنبه ‏ ‏ با ارسال دانسته ها،معلومات و مطالعات جدید خود در زمینه های


[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...] دخترک خنده کنان گفت که چیست راز این حلقه زر راز این حلقه که انگشت مرا این چنین تنگ گرفته به بر راز این حلقه که در چهره او این همه تابش ودرخشندگی است مرد حیران شدوگفت: حلقه خوشبختی است,حلقه زندگی است (فروغ فرخزاد) آبان را دوست دارم
بوی مهر میدهد
شبیه دخترک شاعریست
با موهای بلند و موجدار ...
دختری که دیوانه وار عاشق ی شده
و با شعرهای نارنجی اش برای یک شهر دلبری میکند ...
دختری با چشم های عسلی و موهای مایی ...
حیف از اینهمه زیبایی
که بادهای پاییزی به تاراج میبرند ...
هر بار که .