دخترانی که به خواستگاریشان رفتم - اخبار روز

امروز رفتم خونه داداش میثم نرگس کوچلو که بدنیا اومد سفر بودم امروز رفتم دیدنش ولی اینقد حال ندار بودم که نتوتستم بغلش کنم ... حال این روزام اینقد بده که میگم خوشبحال نرگس که تازه اومده و نمیدونه اینجا چه خبره خداحفظش کنه و بهترینها رو براش بخواد .. قبلنا وقتی یه نی نی میدیدم چقد ذ. دلم یک ماشین قدیمی میخواهد از همان هایی که شرمگین و عجول روی صندلی عقبش همدیگر را بوسیدیم... فریبا فوقانی   .................................... رفته ای، عطرت ولی در خانه ام جا مانده است یک نفر دور از تو اینجا سخت تنها مانده است از شب طوفانی و مواج گیسوهای تو قایقی آمد ولی، دل بین دریا مانده اس. راستش تا عصر هرچی جلسه داشتم صرفا دعا می کنسل بشه.هرچی خاستن جلسه ست کنن باهام یا ج ندادم یا هم چ ج دادم گفتم وقت ندارم.بااینکه دراز روی تخت داشتم چرت میزدم.اینجوری بود که فقط جلسه ساعت ۵:۳۰ رفتم و اون مجبور بودم و وقتی رسیدم اونجا و همکار دیدم و در حد سه چهارجمله حرف زد و بهم گفت:. یه ح خیلی منگی دارم من.رفتم مثلا تو سایت غذا رزرو کنم.فرداش حس می که نگرفتم، رفتم و دیدم بله،اون تیک نهایی رو نزده بودم.یا توی .یادم نمیمونه چند بار موهامو شستم.بدتر از همه شون قرصه.نمیدونم خوردم یا نخوردم انگار که مست بوده باشم نیم ساعت قبل.یا یه سری چیزا رو خود به خود گوشم آف می. ابتدای سفر انتها نزدیک بود (اینطور می نمود)
هر چه پیشتر رفتم مقصدم نامعلوم تر پاهایم قوی تر چشمانم خسته تر سرگشتگیم بیشتر لبهایم تشنه تر رویایم بزرگتر امیدم پررنگ تر دلم ش ته تر صدایم بی صداتر
غروب مسافری بی رمق کنار دریا می خواند: «چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود ند. خببببب...امروز از اون ها بود که قرار بود تخت مورنینگ فردا انتخاب شه.نشستم نقشه کشیدم و به نمایندمون یه اس دادم که:خاطره جان عزیزم من برگشتم شهرمون احتمالا فردا صبح ترسم بیام بیمارستان گفتم اطلاع بدم.
و خب همین کافی بود که من تخت نداشته باشم:)))
صبح وقتی رفتم بیمارستان که مطمئن .
+ رفتم اتاق یک با بی خیالی پرسیدم علی چطوره ؟ گفتن مُرد !!!
باورم نشد بدو رفتم سمت ایزوله ده و نبود. دل من، چشم روشن من نبود و می گفتند مرده !


+ می گفتند یک بار رفت و برگشت وقتی برگشت دست مادرشو مدام می گرفت و می گذاشت روی قلبش
قلبش
قلبش
قلبش

جان جان جان


+ تنها. بعضی وقتا یکی بهم میگه مرض داری دستت خودت نیست ... الان که رفتم به یه نفر پیام دادم که برام پرسش نامه رو پر کنه چون گفته بود کمکم میکنه بعد یکم صبر نمیدونم چی شد رفتم پیامو پاک شاید چون فکر که ممکنه پیام رو بخونه و جواب نده ... شایدم مرض دارم دست خودم نیس:

+ رولی و کوثر دست شماها ر. بنام خدا امروز قبل از 7 از منزل بیرون رفتم - ب باران آمده بود و جاده خیس بود و مه غلیظی هم فضا را فرا گرفته بود - به همین خاطر باید احتیاط می - بعد از 20 دقیقه با طلوع خورشید وضعیت بهتر شد و به هر حال باز هم حدود 30 کیلومتر را در 90 دقیقه رفتم و برگشتم -758 کالری مصرف شد و تمرین انفرادی ولی. سلام اخه چرا چشم زدین شیره وبلاگمو حل ون نمیکنم ب رفتم شهربازی هیچ کدوم از وسایلش هاش کار نمیکرد تا وقتی که شلوغ بشه یعتی ساعت 12 بعد منم که م نمیتونستم اینقدر بیرون بمونم:( این شد که پیتزا خوردیم..بستنی خوردیم..تخمه خوردیم و برگشتیم امروز رفتم فوتسال همش یا پام میرفت رو توپ می اف. سلام صبح بخیر :) امروز برخلاف روزای دیگه صبح با حال خوب از خواب بیدار شدم اما همین که مسواکو دستم گرفتم رفتم جلو اینه با ریخت همچون جن اول یاد باشگاه نرفتنم افتادم و اینکه یه کمربند از بقیه عقبم به این فکر که یه ساله من از خواب شیرین صبحگاهی محرومم ازونورم مامان جان همش منو صدا م. سلام. بنده رفتم ببینم درد این منگی هام و نفهمی هام و درک ن هام و بی اعص م و زود ناراحت شدنام؛
و از همه مهم تر فراموشی وای و وای و وای؛ کم رنگ شدن پوستم و پیر شدن صورتم و خودم تو جوونیم؛
چیه؟
که رفتم ازمایش ویتامین ب ۱۲ و دی دادم و فهمیدم ویتامین ب ۱۲م به طرز عجیبی کمه و به نشو. نشستم تو ماشین ته یه خیابون ،جلوی ساختمون نیمه کار آقا... رفته سر ساختمون ...رفته سرکشی،من نشستم دارم فکر میکنم چرا از موندن من ناراحت شده؟ چرا؟ یه وقتایی به خودت میگی ”کاش میرفتم”.. کاش می رفتم ...خوب من رفتن و خوب بلدم،خوب بلدم برم ...اما زود پشیمون میشم و برمیگردم ،برمیگردم وسط . امروز صبح اول رفتم ناشتا ازمایش دادم بعد رفتم کلینیک بخیه دندونم رو کشیدم بعدش با مامانم رفتیم برای دختر ی تازه به دنیا اومدم دستبند یدیم رفتم دانشکده تا ساعت هشت ماجرا ام زیاد بود مثلا یه ماشین با یه راننده ی بیشعور از پشت زد به مامان و انداختش زمین مثلا یه دختره ی سال پایینی ر. اختصاصی از فایل هلپ اسراری تکان دهنده از جهاد النکاح / ماجرای ن و دخترانی که گرفتار شدند با و پر سرعت . این اثر، شرح ماجراجویی ن و دخترانی است که برای خدمات نکاحی به پیوسته و سر از بازارهای برده فروشی در آوردند.   این متن مستقیما از آثار مستند گزارش های شاهدان عینی، منتشره در&nb. از ب جهار بار سراغم اومده و جرقه ش وقتی خورد که به آینده ای نزدیک از زندکیم فکر و یه جورایی شوک بهم وارد شد. مادرم میکه از جند روز قبل بیش زمینه داشتم و شاید حق با اون باشه ......برای عوض حال و هوام میخواستم بیام تلکرام و اکه شد یکم با دوستام حرف بزنم ؛ ولی بعد اینکه کرفتمش یادم اومد . به من می گفت زیادی با احساسی ، به من می گفت زیادی بی ت می کنی . زود دلتنگ می شوی . می گفت آدم عاقل که آ ه کارتون اسپریت بغض نمی کند . آدم عاقل که یک بیت را هزار و یک بار نمی خواند ، هزار و یک بار نمی نویسد . هزار و یک بار وقتی بغض می کند نمی خند . و من می خواستم که عاقل باشم خواستم که دیوا. عمر وبلاگم داره تمام میشه من هر سه چهار سال یکبار یک سری یک ماهی یه هفته ای وبلاگ میزنم ... بعد هم میروم در غاز تنهایی میمیرم ...میمیرم میمیرم توی تلگرام هم همین بود چه گروه هایی که نساختم و چه علقه هایی که ایجاد ن ولی رفتم ...میروم ، ماهی ، دو ماهی ، سه ماهی هستم و بعد رفتم و گورم را . مراجع: چگونه عشقمان را به رابطه برگردانیم؟ من قبلا یه آقا پسری دوست داشتم خیلی عاشق و معشوق هم بودیم تا اینکه بعد ۶ سال رابطه احساسی بدلایلی نشد ازدواج کنیم و از هم توافقی جدا شدیم اما من بعد هفت ماه کلا نتونستم دووم بیارم آخه وقتی دفترچه خاطرات رو باز می همیشه یاد اون روزا می ا. دیروز روفتم قبرستان ظهیر که محمد تقی بهار، فروغ، رهی معیری، ایرج میرزا، قمرالملوک ی اونجا دفنن و میتونه چه جاذبه گردشگری باشه اما تعطیل بود : میدونی چرا به علت عدم رعایت شئونات ی از سال 92 فقط پنجشنبه ها 10 تا 12 برا خانوما و 13 تا 16 برای آقایون   بعد رفتم زاده صالح تجریش و آینه. دوستان ببخشید این مدت نبودم و شاید چند روز دیگه هم نباشم. لپ تاپم اب شده بود. رفتم لپ تاپ جدید بگیرم.رفتم وارد مغازه شدم. گفتم: سلام گفت: کارتتو بده ۵ میلیون تومان
اقا کار به جایی کشیده شده واسه یه سلام باید کارت بکشی نکنید اینقدر مادی نباشید.
نتیجه: لپ تاپ خودمو درست میکنم ب. ماندن به پای تو فایده نداشت...! رفتم، دیدی چه خوب ترک ت را بلدم...؟؟؟ خواستم دوستت داشته باشم اما نفهمیدی... تماشا میکنم... میخواهم ببینم آنهایی که دورت را شلوغ کرده اند مثل من پشتت هستند؟؟؟ تورا آنقدر که من می خواستم می خواهند؟؟؟ ولی به همان شلوغی دورت قسم... پشتت خالیست... به حرف ها. هوا خیلی سرد بود اما به این خلوت نیاز داشتم.... رفتم و رفتم و رفتم و... گفتم و گفتم و گفتم و... این بار صاف و پوست کنده بهش گفتم که باید جوابم رو بده! بلند گفتم: بگو بگو که به این بی حیا امیدی هست...؟ . . . و دل سپردم به پژواک صدای خودم که نجوا کنان توی گوشم می کرد: ... امیدی هست ...امیدی هست!
. باید به خانه می رفتم و یک روز تمام را گریه می تا خوب شوم. پس به خانه رفتم و یک روز تمام را گریه تا خوب شدم. :) پ ن۱: وقتی بالا ه حس های خوب به سراغم می آید: [کلیک] پ ن۲: شوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی... مخصوصا آن دوستانی که بی هیچ ادعایی خودشان را توی لحظه های سختت جای می دهند و سعی می ک. این چند روز انقد حالم بد بود و همه چی قاطی پاطی شده بود که حتی بابامم فهمید اوضاع چقد افتضاحه و هرچی پفیلا و شیر کاکائو تو دنیا بود برام ید *_* فقط یه قطره اشک ریختم. اونم لازم بود ولی مس ه. - از امتحانا حتی زبانم بیست نمیشم! خیلی شرم آوره : - رفتم از بوفه بستنی ب م. دیدم همه بچه های کلا. ده دقیقه رفتم بیرون روحیه م کلا عوض شد..انقد خندیدم که نگو!
رفتم بادام ب م. از این بازارچه فصلیا زده بودن و خیلی هم شلوغ. اصن نمیشد توش راه بری..یه ور ماشین یه ور آدم. یه وانتی اومد بوقلمون زنده میفروخت داشت جار میزد عاییی بووووق (معادل لری بوقلمون) دارم چهار گِلَ مَنَ (چهار دانه مانده)....یه موتور کنارم بود گفت کیلویی چند؟..جار زد دوازده تومن مففت...موتوریه داد زد ***( مردانه) توو خودت بوقات و گاز داد رفت ..عای خندیدم!!
بعد وانتیه مونده بود پشت سر یه پژو. پژویی راه نمیرفت..وسط جاده وایساده بود. وانتی هم اعصابش د بود جار زد گفت ***ت (همون که موتوریه گفت) تو برو دیگه...از اون ور یه کرد آجیل فروش گفت آقا نده زن اینجاست....وانتیه باز جاز زد ***م توو اون سیبیلت به تو چه...پژوییه رفت و وانت گاز داد رفت!
.
.
رفتم گوشت بگیرم تموم شده بود؛ رفتم ماهی بگیرم تموم شده بود آ ش به یه مرغ قانع شدم. مرغ فروشی بوقلمونم آورده بود و زنده میفروخت. ملت مثه کفتار داشتن سر بوقلمون خوب دعوا می ..حالم به هم خورد از این وضع. من رفتم تو مغازش هفت هشت تا بوقلمون دمه در داشت..وقتی برگشتم سنگفرش خیابون از خونشون سرخ شده بود..اصن دلگیر..
یکی ازشون رو هیچکی ن یده بود داشت به جسد بقیه نگاه میکرد..ع ش همین پایینهیلداتونم مبارک..اناراتون ولی امیداورام عین ما شر نباشن :/..الان که پست تموم شد یاد اون شب یل افتادم که گوش میدادم (کی اشکاتُ پاک میکنه) و می دلستر و اتانول میخوردم....عح چقد خز بودم من :/ سلااااااااااااااااااااااااام عشق هاااااااااااااااااااااای خودم خوبین؟؟؟؟؟؟؟ چه خبرا؟؟؟؟ معذرت چند وقتی نبودم ولی از شما خیلی ممنونم که اومدین به وبم و نظر گذاشتین پریروز رفتم برا ثبت نام همون دوشنبه خخخخخخخخخخخ نه ع برده بودم نه فتوکپی شناسنامه ی خودمو ،فقط فتوکپی شناسن. پله ها را با عجله پایین رفتم. توی پاگرد دوم سرعتم را کم و چشم دواندم و چهره ی آشنایی ندیدم و رفتم. روی پله ی سوم شاگرد اولِ بالقوه را دیدم. می پرسید خوب دادید؟ اگر یک کلمه حرف از دهانم بیرون می آمد، می زدم زیر گریه. سرم را تکان دادم و رفتم.  طوری نگاهم کرد که یعنی این دختره یک طوری. امروز دلم گرفته بود از این شهر غریب از این محل بی شهید زدم بیرون شاید یک ساعت راه رفتم با خودم گفتم کاش این محل رو می شناختم یا اینکه شهیدی داشت نمی دونم راهبر مسیر که بود که گاهی به چپ و گاهی به راست می رفتم یک جا نشستم به ع شهید جهانی نگاه دلم گرفت در خودم فرو رفتم آنقدر که حتی تغزل های آن دخترک مست هم توجهم را جلب نکرد نمیدانستم دقیقا از کدام مسیر آمده ام، با خود گفتم لابد تا صبح دنبال خانه باید بگردم که یکدفعه چشمم به تابلوی مقبره ال افتاد باقی اش را حال نوشتنی نیست اینکه ۸ نفر بودند که در سالروز شهادت رضا آمده بودندنشانه ای از دوست بود، دوستی به نام رضا امروز طرفای ساعت 3 ظهر از خونه بی هدف زدم بیرون هوا گرم بود ولی نه زیاد یکم تو خیابونا بیخودی گشتم بازم راضی نبودم زدم به جاده تقریبا 20 کیلومتر رفتم یهو یادم افتاد که اینجا یه چشمه هس که آب از دل کوه میاد بیرون خوش حال شدم رفتم لب چشمه وایییییییی چه آب خنکی حیفم اومد براتون ع نگی. یگر چای ودیوار و اجاق واستکان چای برایم بی معنیست ،دیگر جواب سلامم راهم ی پاسخگونیست دلم برای آن همه بی ت میسوزد، برای بانوی غصه هات، نه آمدنت به موقع بود نه رفتنت، دلم برای بازیگوشی های قلبم میسوزد، برای آرزوهایی که برایشان جنگیدم ، برای فروردین های تنها،برای گلهای خشکیده ک. امروز بعد مدتها درس خوندم!!!چقد سخته درس خوندن،وااای این مدت که از همه چی دور بودم خیلی خوب بود یهو نمیدونم چی شد رفتم اینستا رو اکتیو !!!ا امروز رفتم یه سیمکارت جدید گرفتم،میخوام شماره ایی که از ١٠سال پیش داشتم رو خاموش کنم خب دیگه نمیخوام با بعضیا در ارتباط باشم حقیقتش اینکه می. سال نو ....باز همون حرفهای همیشگی ...باز همون اقوام و همون کارهای همیشگی ...امسال فرصت استراحتم بیشتر بود بعد یه سفر کوتاه ...اما خسته کننده حالا خونه ام ..بیشتر اوقاتم به نگاه و کمی مطالعه و ...چه بارونی اما ته دلم یه حس روشن بینی دارم انگار ادمها رو از نو نگاه می کنم انگار ....نه امشب ن. باهاش قرار گذاشتم یک روز قبل امتحان اولم... دل و نادل رفتم سرقرار زودتر رسیدم...آقا هم زحمت کشیدن دیر تشریف آوردن... منم حس ناراحت بعد تو ماشین دعوامون شد... بعد یک جا نگه داشت که پیاده بشیم باهم بریم جایی منم سریعتر در رو باز از عصبانیت در و بهم کوبیدم...ماشین صدو خورده میلیونیش داغ.
شهید م ع حرم حجت باقری بعد از ظهر بود تو حیاط, ماشین یکی از دامادا رو شسته بودم و داشتم با شیشه پاک کن و لنگ شیشه های ماشین رو تمیز می . یهو دیدم حجت با ماشینش اومد جلو در و بوق زد .من بی درنگ رفتم جلو در تا ببینمش. وقتی رفتم مث بچه هایی که سر چهار راه هستن شیشه پاک کن رو ریختم روی ش. قبلا تصمیم داشتم دلخوشی هام ادامه بدم ولی دیدم اگه ادامه بدم خیلی زیاد میشه بعدشم حالا نوشتنش چه تفاوتی داره وقتی لذت می برم .... امروز اول هفته 1شنبه بود ... دیگه شنبه نبود .. 3 روز تعطیلی بود ولی خیلی نخو دم ....دلم می خواست خونه باشم تنها باشم اما نشد ... 5شنبه که تا بیدار شدم آماه شدم . امروز داشتم بر میگشتم، از پله برقی داشتم می رفتم بالا، کراش سابقمو دیدم داشت از پله برقی می اومد پایین : تا حالا از نزدیک ندیده بودمش که الان دیدم.اولین وآ ین بار هم بود که به یکی تو تلگرام پیام دادم همین طرف بود که خب رد کرد پیشنهادمو.
خواستم بیوفتم دنبالشو و حرف دلمو بهش بزنم. و تغییرات و بطور رسمی شروع دیروز رفتم پیش روانشناس و تو یه ساعت وقتی که برای من بود خیلی خوب تونستم راجع به همه چیز صحبت کنم و یه را ارایی گرفتم و امروز رفتم پیش مشاور تغذیه رفتار درمانیم در واقع شروع شد من فکر میکنم این خودخواهی نیست بلکه یه ضرورته که به آرامش مون تو رابطه ،تو م. خیییییییییلی وقته دیگه اپدیت ن ..... خیلی خیلی سرم شلوغه وقت سر خاروندن هم ندارم.... یه سر رفتم خونه و امدم.......همه ی رفقای قدیمیم رو دیدم..........بعضیاشون رو هم که توی تابستون ندیده بودم رو دیدم........ بعد حتی تا رسیدن به تهران یه سریای دیگه رو دیدم..... یه خورده خستگی هام رفت ولی دو بار تو . این هفته با کاپشنی که پنجشنبه هفته قبل یده بودم به طرف مسجد رفتم. هوا با کاپشن خوب بود. ساعت هفت و ربع به مسجد رسیدم. دیدم پارچه های سیاه مسجد رو میکنند. شک ؛ کلاس تعطیل شده یا یه جای دیگه تشکیل شده؟ با شک رفتم تو و دیدم در سالن ته مسجد بازه. رحل و قرآن برداشتم و رفتم. به موقع رسیده ب.