دخترانی که به خواستگاریشان رفتم - اخبار روز

طبق نتایج یک تحقیق جدید، دخترانی که سن بلوغ شان ۱۳ سالگی یا پایین تر است احتمالاً ۱.۸ برابر بیش از دخترانی که در سن ۱۵ سالگی بلوغ می شوند در معرض ریسک سکته قرار دارند. #پارت_4
داشتم از سالن رد میشدم که با صدای مامان متوقف شدم
-کجا؟
برگشتم سمتش
-مگه مهمه؟!
و یه پوزخند زدم
از سالن خارج شدم کفشای سفیدمو پام و از حیاط سرسبزمون رفتم بیرون
سوار ماشین خوشگلم شدم یه 206 به رنگ آلبالویی
اون موقع از بابام قول گرفته بودم اگه داروسازی ق. شب بود. تاریک در خیابانی بی انتها در روی خط ممتد ایستاده بودم، هیچ ماشینی در خیابان نه پارک شده بود و نه حرکت میکرد. خیابان پیاده رو نداشت. در دو طرف خیابان دیوار بتنی کشیده بودند... در دو لاین خیابان حرکت بود اما ماشین نبود، فانوس هایی بودند که معلق روی هوا حرکت می د... بدون آن که ی آن ها را در دست داشته باشد خودشان خود را در دست گرفته بودند و میرفتند... روی خط ممتد شروع به پیاده روی ، رفتم و رفتم و رفتم، چراغ بود و دیوار بتنی و خیابانی که نمیشد از آن خارج شد... تا به خود آمدم دیگر خبری از فانوس ها نبود... از شدت تاریکی چیزی معلوم نبود... سمت دیوارها رفتم، هر چه دستانم را کورکورانه کشیدم خبری از دیوارهای بتنی نبود... این آغاز رهایی بود پایم را بیرون از جاده گذاشتم زیر پایم خالی شد رها شدم معلق شدم در بین زمین و هوا و انتظار برخورد با زمین را میکشیدم به خود آمدم فهمیدم سمت پایین نمیروم که بالا میروم... امشب دلم خیلی خیلی هوای گریه داشت . با تلنگر قطره های باران بر پنجره اتاق دلتنگی هایم ،چتر ایمن تنهایی ام را برسر گرفته و به زیر باران رفتم. رفتم تا که های های گریه هایم در فریاد آسمان خاموش شود . رفتم تا که مبادا فریاد بی صدایم به گوش هر نامحرم عشق برسد. در دل نیمه های شب ، سرشار ا. رفتم که بفهمی قفست هم عددی نیست پرواز ن ، سببش نابلدی نیست من ساحل دلمرده ، تو دریای وشان درچشم تو این فاصله ها چیز بدی نیست هرشب به تو ت دمو احساس نکردی افسوس که دریای دلت ،جزرومدی نیست سیلی خور امواج،ولی ترس نبودت میگفت که طوفان صدایش ابدی نیست هرچند که بیزارم از این عشق و تصا. سلاااااام سلام امروز رفتم کلاس فیزیک. اوایلش واقعا از م خوشم نمیومد.البته از ظاهرش. بعدش کم کم عادت .توضیحاتش واقعا خوب بود. باهاش امیدوار شدم.
باید سعی کنم خوابمو درست کنم. به زودی گوشی کامل حذف میشه. به زودی سحر خیز میشم. به زودی باید برم بخوابم چون شدیدا خوابم میاد. من رفتم. . از بعد از جنگ دیگر به آبادان نرفته بودم شهر به کلی عوض شده بود ولی هنوز نخل های سر بریده بودند به دمبال جایی می گشتم که هم به جاده ساحلی و هم موزه آثار جنگی نزدیک باشد به همین خاطر به هتل کاروانسرای آبادان که هتل زیبایی بود رفتم داخل هتل کاروانسرا نیز مانند بیرونش با شکوه بود.در . امروز صبح کار بانکی داشتم ، بنیامینو بردم با خودم . زمین و زمان رو بهم ریخت :)))با تک تک اقا های بانک دوست شد ، ب همه آقا ها ی کاغذ داد که چش چش بکشن براش ، با همهء آنو (خانوم) ها دست داد :)) منم دنبالش راه می رفتم و لذت میبردم و قربون صد وبالاش میرفتم . جذابترش این بود که همه فکر می پسر .
از بعد از جنگ دیگر به آبادان نرفته بودم شهر به کلی عوض شده بود ولی هنوز نخل های سر بریده بودند به دمبال جایی می گشتم که هم به جاده ساحلی و هم موزه آثار جنگی نزدیک باشد به همین خاطر به هتل کاروانسرای آبادان که هتل زیبایی بود رفتم داخل هتل کاروانسرا نیز مانند بیرونش با شکوه بود.. چند روزپیش رفته بودم گفت دوتاازمهرهایت دررفتگی داردومشکل آرتروزشدیددارید وبخاطر ترکش روی سرم نتوانستم ع ام آر-آی بدهم بخاطرهمین سی تی اسکن دادم وبعد دارونوشت و رفتم به داروخانه گفت بایدتاییدشود رفتم برای تایید گفتتنداین داروهاراتاییدنمی کنیم ....پول دارو4میلیون ریال بود مج. بعد از اینکه از آکواریوم فروشی برگشتم اومدم خونهماهی هارو با همون کیسه پلاستیکی ای که داده بود معلق گذاشتم روی آکواریوم تا دمای آبشون یکی شهخودمم رفتم اون یکی ماهیو که توی تنگ گذاشتمش آبشو عوض مولتی ویتامینشو هم ریختم تو آبش!خلاصه بعد از رسیدگی به آکواریوم پاشدم رفتم پی بقیه . بابام گفت رسیدم دم در خوابگاه بیا وسیله هاتو بگیر منم رو حساب اینکه دم در خوابگاهه یه مانتو پوشیدم رو همین پیراهنی که تنم بود و با ی که پام بود رفتم بیرون هی هر چی میرم جلو بابا نیست زنگ میزنم میگم کجایی میگه دم در دانشکدم...منم کلی راه با همون لباسا رفتم(خب پدر من درسته نزدیکه دا. امروز یکشنبه است. و من خوشحالم تقریبا که میبینمش و میتونم بسازمش صبح ۸-۹ بیدار شدم. رفتم پیاده روی گرم بود اما خب از این که خورشید به صورتم میزد خوشحال بودم و حتی از گرما اومدم خونه رفتم اتاقو مرتبک ردم که البته هنوز مونده و الان میخوام شروع کنم. نباید جا بزنم. نمیدونم ب چی شد تا د. خو دم رو تخت مامان بابا... اپی لا سیرن بودم ظهری... ینی اول بعد از کار رفتم خونه مامان اینا واسه آبان غذا گرفتم که شیفت بود ، توی راه یهو دری و جک رو دیدم و همین طوری دنبالم تا دم اداره آبان اومدن و یکم حرف زدیم... بعدش سریع رفتم اپ ی لا سیون و حس راحت شدم و حس تمیزی بهم دست داد، بعدش ا. امسال که اول هفته و صبح رفتم نمایشگاه کتاب، نسبتا خلوت و خوب بود. من یک سالی آ هفته رفتم، حقیقتا سگ صاحبشو نمی شناخت و جمعیتی بود که وول می زد. جوری که خیلی جاها ملت در هم فشرده می شدن و به سختی توی راهرو ها تردد می ... و دقیقا در همون روز بود که فهمیدم عده ای نه برای ید کتاب بلکه برا. وستا رفتم به شهر شعر اوستا ، «حسن» نبود آن خوش نویس شوخ در آن انجمن نبود بر سنگ سرد و خامشش ، خطی نگاشته کز آن ، گزیده تر ، به زمانه سخن نبود ما ، آمدیم و دیده گشودیم و بسته ایم بار سفر ، بغیر دو گز از کفن نبود اشکی به روی گونه ای غلطید و شعر شد شعر ی که می چکید ، بجز«مهر» زن نبود ه و . اهنگ جدید و زیبای بهزاد پ به نام دیگه رفتم behzad pax ft. shahab moghadam & mehdi hatami - dige dire ادامه مطلب رفتم کاموا و میل بافتنی ب م . کاموا م رو انتخاب به فروشنده گفتم ۵ میل شماره ۳ هم میخوام ...
- فروشنده : ۵ میل ؟؟؟؟!!!!؟؟؟
- من : آره . ۳ میل حتی ؟
- فروشنده : نداریم :/
رفتم مغازه بعدی روی شیشه ۵ میل شماره ۳ رو چسبونده بود . ی اعت اون پایینا گشت آ گفت نداریم . گفتم اینی که به شیشه چسبون. بعضی وقتا یکی بهم میگه مرض داری دستت خودت نیست ... الان که رفتم به یه نفر پیام دادم که برام پرسش نامه رو پر کنه چون گفته بود کمکم میکنه بعد یکم صبر نمیدونم چی شد رفتم پیامو پاک شاید چون فکر که ممکنه پیام رو بخونه و جواب نده ... شایدم مرض دارم دست خودم نیس:

+ رولی و بق بقو دست شماها. صبح جلسه داشتم اما طاقت نیاوردم، قبلش، نزدیک خونه رفتم آزمایش دادم. گفتن 6 جوابش حاضره. قرار شد تلفنی بهم بگن. البته گفتن زود اومدی برای آزمایش. ولی خب رفتم. کم طاقتم.  جالبه که روبروی کوچه محل کارم هم یه آزمایشگاهه که تا امروز ندیده بودم. ب که سرچ اسمش رو دیدم، صبح دیدم سر کوچه. امروز به عیادت حجت السلام رفتم/ رفع حصر موجب تقویت وحدت ملی می شود


ادامه مطلب دلم یک ماشین قدیمی میخواهد از همان هایی که شرمگین و عجول روی صندلی عقبش همدیگر را بوسیدیم... فریبا فوقانی   .................................... رفته ای، عطرت ولی در خانه ام جا مانده است یک نفر دور از تو اینجا سخت تنها مانده است از شب طوفانی و مواج گیسوهای تو قایقی آمد ولی، دل بین دریا مانده اس. راستش تا عصر هرچی جلسه داشتم صرفا دعا می کنسل بشه.هرچی خاستن جلسه ست کنن باهام یا ج ندادم یا هم چ ج دادم گفتم وقت ندارم.بااینکه دراز روی تخت داشتم چرت میزدم.اینجوری بود که فقط جلسه ساعت ۵:۳۰ رفتم و اون مجبور بودم و وقتی رسیدم اونجا و همکار دیدم و در حد سه چهارجمله حرف زد و بهم گفت:. یه ح خیلی منگی دارم من.رفتم مثلا تو سایت غذا رزرو کنم.فرداش حس می که نگرفتم، رفتم و دیدم بله،اون تیک نهایی رو نزده بودم.یا توی .یادم نمیمونه چند بار موهامو شستم.بدتر از همه شون قرصه.نمیدونم خوردم یا نخوردم انگار که مست بوده باشم نیم ساعت قبل.یا یه سری چیزا رو خود به خود گوشم آف می. ابتدای سفر انتها نزدیک بود (اینطور می نمود)
هر چه پیشتر رفتم مقصدم نامعلوم تر پاهایم قوی تر چشمانم خسته تر سرگشتگیم بیشتر لبهایم تشنه تر رویایم بزرگتر امیدم پررنگ تر دلم ش ته تر صدایم بی صداتر
غروب مسافری بی رمق کنار دریا می خواند: «چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود ند. خببببب...امروز از اون ها بود که قرار بود تخت مورنینگ فردا انتخاب شه.نشستم نقشه کشیدم و به نمایندمون یه اس دادم که:خاطره جان عزیزم من برگشتم شهرمون احتمالا فردا صبح ترسم بیام بیمارستان گفتم اطلاع بدم.
و خب همین کافی بود که من تخت نداشته باشم:)))
صبح وقتی رفتم بیمارستان که مطمئن .
+ رفتم اتاق یک با بی خیالی پرسیدم علی چطوره ؟ گفتن مُرد !!!
باورم نشد بدو رفتم سمت ایزوله ده و نبود. دل من، چشم روشن من نبود و می گفتند مرده !


+ می گفتند یک بار رفت و برگشت وقتی برگشت دست مادرشو مدام می گرفت و می گذاشت روی قلبش
قلبش
قلبش
قلبش

جان جان جان


+ تنها.
متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب 5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.

آهنگ با کیفیت 128
توضی. بنام خدا امروز قبل از 7 از منزل بیرون رفتم - ب باران آمده بود و جاده خیس بود و مه غلیظی هم فضا را فرا گرفته بود - به همین خاطر باید احتیاط می - بعد از 20 دقیقه با طلوع خورشید وضعیت بهتر شد و به هر حال باز هم حدود 30 کیلومتر را در 90 دقیقه رفتم و برگشتم -758 کالری مصرف شد و تمرین انفرادی ولی. سلام اخه چرا چشم زدین شیره وبلاگمو حل ون نمیکنم ب رفتم شهربازی هیچ کدوم از وسایلش هاش کار نمیکرد تا وقتی که شلوغ بشه یعتی ساعت 12 بعد منم که م نمیتونستم اینقدر بیرون بمونم:( این شد که پیتزا خوردیم..بستنی خوردیم..تخمه خوردیم و برگشتیم امروز رفتم فوتسال همش یا پام میرفت رو توپ می اف. از روی کمد پدرم یکی از سیگارهای بهمن عمویم را برداشتم. رفتم پنجره ی آشپزخانه که رو به حیاط است را باز و آتشش زدم. برادرم ادای کبریت کشیدنم را درآورد که از ریقوترین معتادها ناشیانه تر است به قول خودش. می گفت به ات می آید که بلد نباشی.گفتم خوب باشه.حالا برو.وقتی رفت دود را دادم بیرو. دیگه یادم نمیاد چند  وقت پیش اینجا نوشتم مگر اینکه تاریخ آ ین پست رو نگاه کنم.  امروز رفتم تعیین سطح بعد 6 ماه . جدا کاهلی یه آقایی که اونم برای تعیین سطح اومده بو د یه گیری داده بود که نگو.  بعدش رفتم ثبت احوال که کارت ملیم رو بگیرم . تعطیل بود آخه پنج شنبه بود بعد رفتم تیرا. سلام. بنده رفتم ببینم درد این منگی هام و نفهمی هام و درک ن هام و بی اعص م و زود ناراحت شدنام؛
و از همه مهم تر فراموشی وای و وای و وای؛ کم رنگ شدن پوستم و پیر شدن صورتم و خودم تو جوونیم؛
چیه؟
که رفتم ازمایش ویتامین ب ۱۲ و دی دادم و فهمیدم ویتامین ب ۱۲م به طرز عجیبی کمه و به نشو. لپ تاپم رو روشن که گراف یه مدل تابع توزیعی رو ببینم اینترنت نداشتم، پاشدم رفتم اینترنت یه گوشی ای رو شیر بعد یکی تو تگرام واسم یه چیزی فرستاد یه ایمیلی دیدم رفتم لینکش رو چک لینکد-این یه پیغام واسم فرستاده بود، خوندمش یه ایمیلی به یکی میخواستم بزنم زدم با چند تا از بچه های توی ت. امروز صبح اول رفتم ناشتا ازمایش دادم بعد رفتم کلینیک بخیه دندونم رو کشیدم بعدش با مامانم رفتیم برای دختر ی تازه به دنیا اومدم دستبند یدیم رفتم دانشکده تا ساعت هشت ماجرا ام زیاد بود مثلا یه ماشین با یه راننده ی بیشعور از پشت زد به مامان و انداختش زمین مثلا یه دختره ی سال پایینی ر. دیروز تمام همتم رو جمع یه سری به بازار زدم،بازار بزرگ تهران،با اینکه بچه تهرونم ولی دوبار بازار رفتم،یه بار با همسر یه بار با دختر دوستم.یه دلیلش شلوغی زیادش هست،و یکی دیگه هم بی نظمی،یعنی نمیتونم جهت ی کنم،همش در حال گم شدن هستم. دیروز با کمک یکی از دوستان قدیمی اول تو گوگل سر. یه اختلالی در من وجود داره به اسم بی ثباتی . توی همه ی زمینه ها هم همراهمه . این چندمین بار ِ که هی پستامو پاک می کنم و از اول می نویسم و این چندمین پُستِ اولمه . ولی خُب مهم نیست چون من فقط می خوام بنویسم و بنویسم و بنویسم :) امروز با آجی خیلی کوچیکه رفتم چشم پزشکی . "و" گفت عفونت چشمش . انقدر هی تو فکرم بود که هم اتاقی جدیدمون و متعصب و این حرفا نباشه، که یادم رفت ملاک چُسو نبودن رو به گزینه هام اضافه کنمو الان به فاک رفتم، و شاید به فاک رفتیم (الهه و تینا؟)حالا خدا رو شکر پنج دقیقه ای میشه که نچسیده اونم چون بلند به در گفتم که دیوار بشنوه که اههههههه چه بوی عنی م. از ب جهار بار سراغم اومده و جرقه ش وقتی خورد که به آینده ای نزدیک از زندکیم فکر و یه جورایی شوک بهم وارد شد. مادرم میکه از جند روز قبل بیش زمینه داشتم و شاید حق با اون باشه ......برای عوض حال و هوام میخواستم بیام تلکرام و اکه شد یکم با دوستام حرف بزنم ؛ ولی بعد اینکه کرفتمش یادم اومد . سلام امروز ساعت 7 از خواب پا شدم رفتم دست و صورتمو شستم و شیر کاکائو ام را خوردم با این که هیچوقت ورزش نمی ورزش بعد اماده شدم و رفتم تا برم پیش دوستم اما یادم امد که کارت ورود به جلسه را فراموش و دوباره برگشتم رسیدم پیش دوستم و باهم به ازمون رفتیم همه بودند و من استرس داشتم ازمون ش.