داداش جونیو ابجیش - اخبار روز



1 دیروز رفته بودم آرایشگاه سرگیجه داشتم و معدم به شدت میسوختیکی از بچه ها پرسید روزه ای؟ گفتم اره دیگه از نیمه ماه به بعد ادم مثل ماشین به روغن سوزی میوفته: _واقعا ..حالا عید چندشنبه است؟ +فردا عید فطره،فردا.دیگه تموم من نمیتونم،عیدتونم پیشاپیش مبارک:
2
بابا یه عبا داره.

1 دیروز رفته بودم آرایشگاه سرگیجه داشتم و معدم به شدت میسوختیکی از بچه ها پرسید روزه ای؟ گفتم اره دیگه از نیمه ماه به بعد ادم مثل ماشین به روغن سوزی میوفته: _واقعا ..حالا عید چندشنبه است؟ +فردا عید فطره،فردا.دیگه تموم من نمیتونم،عیدتونم پیشاپیش مبارک:
2
بابا یه عبا داره.

1 دیروز رفته بودم آرایشگاه سرگیجه داشتم و معدم به شدت میسوختیکی از بچه ها پرسید روزه ای؟ گفتم اره دیگه از نیمه ماه به بعد ادم مثل ماشین به روغن سوزی میوفته: _واقعا ..حالا عید چندشنبه است؟ +فردا عید فطره،فردا.دیگه تموم من نمیتونم،عیدتونم پیشاپیش مبارک:
2
بابا یه عبا داره.

1 دیروز رفته بودم آرایشگاه سرگیجه داشتم و معدم به شدت میسوختیکی از بچه ها پرسید روزه ای؟ گفتم اره دیگه از نیمه ماه به بعد ادم مثل ماشین به روغن سوزی میوفته: _واقعا ..حالا عید چندشنبه است؟ +فردا عید فطره،فردا.دیگه تموم من نمیتونم،عیدتونم پیشاپیش مبارک:
2
بابا یه عبا داره.

1 دیروز رفته بودم آرایشگاه سرگیجه داشتم و معدم به شدت میسوختیکی از بچه ها پرسید روزه ای؟ گفتم اره دیگه از نیمه ماه به بعد ادم مثل ماشین به روغن سوزی میوفته: _واقعا ..حالا عید چندشنبه است؟ +فردا عید فطره،فردا.دیگه تموم من نمیتونم،عیدتونم پیشاپیش مبارک:
2
بابا یه عبا داره.

1 دیروز رفته بودم آرایشگاه سرگیجه داشتم و معدم به شدت میسوختیکی از بچه ها پرسید روزه ای؟ گفتم اره دیگه از نیمه ماه به بعد ادم مثل ماشین به روغن سوزی میوفته: _واقعا ..حالا عید چندشنبه است؟ +فردا عید فطره،فردا.دیگه تموم من نمیتونم،عیدتونم پیشاپیش مبارک:
2
بابا یه عبا داره.

1 دیروز رفته بودم آرایشگاه سرگیجه داشتم و معدم به شدت میسوختیکی از بچه ها پرسید روزه ای؟ گفتم اره دیگه از نیمه ماه به بعد ادم مثل ماشین به روغن سوزی میوفته: _واقعا ..حالا عید چندشنبه است؟ +فردا عید فطره،فردا.دیگه تموم من نمیتونم،عیدتونم پیشاپیش مبارک:
2
بابا یه عبا داره.

1 دیروز رفته بودم آرایشگاه سرگیجه داشتم و معدم به شدت میسوختیکی از بچه ها پرسید روزه ای؟ گفتم اره دیگه از نیمه ماه به بعد ادم مثل ماشین به روغن سوزی میوفته: _واقعا ..حالا عید چندشنبه است؟ +فردا عید فطره،فردا.دیگه تموم من نمیتونم،عیدتونم پیشاپیش مبارک:
2
بابا یه عبا داره.

1 دیروز رفته بودم آرایشگاه سرگیجه داشتم و معدم به شدت میسوختیکی از بچه ها پرسید روزه ای؟ گفتم اره دیگه از نیمه ماه به بعد ادم مثل ماشین به روغن سوزی میوفته: _واقعا ..حالا عید چندشنبه است؟ +فردا عید فطره،فردا.دیگه تموم من نمیتونم،عیدتونم پیشاپیش مبارک:
2
بابا یه عبا داره.

1 دیروز رفته بودم آرایشگاه سرگیجه داشتم و معدم به شدت میسوختیکی از بچه ها پرسید روزه ای؟ گفتم اره دیگه از نیمه ماه به بعد ادم مثل ماشین به روغن سوزی میوفته: _واقعا ..حالا عید چندشنبه است؟ +فردا عید فطره،فردا.دیگه تموم من نمیتونم،عیدتونم پیشاپیش مبارک:
2
بابا یه عبا داره. هوالشهید ؛
خاطره ای از شهید والامقام «فرامرز داداش بهمنی»
از پنجره رفته بود
هفده ساله بود که پانزده روز مانده به عید 58، جلوی پادگان حشمتیه در درگیری با عمّال رژیم پهلوی شهید شد. شب قبل از شهادتش خواب دیدم که 3 تا تیر خورده به قلبش و از کتفش بیرون آمده. صبح زنگ زدم خانه ما. سلام احوال شما سوال : چرا دیه مرد بیشتر دیه زنه ؟ دیدی می گم بین زن و مرد فرق گذاشته . همینه داداش . همینه . حالا هی بگو نه جواب : صبر کن داداش . پیاده شو با هم بریم . اولا : قبلا ثابت که چرا دیه و ارث مرد بیشتر زنه http://j-shobhah. /post-26.aspx http://j-shobhah. /post .aspx دوم اینکه : مرد که دیه و ارثش بیشتره چو. یه مدت میشد که داداش کوچیکِ ما از لحاظ اخلاقی زده بود جاده خاکی. حالا جاده خاکی رو شما فساد و ا برداشت نکنید وجداناً! ( :)) ) منظور از جاده خاکیِ اخلاقی در اینجا موضوع خبر چینی هستش. داداش ما بطور جدی ای زده بود تو کارِ آنتن بازی و تو خانواده خبرچینی میکرد که بالا ه یک شب مادر جانمان .
# _کلمه_طیبه_است . (ره)
29 فروردین ماه ، روز دلاورمردان ایران گرامی باد. =-=-=-=-=-=-=-=-=-=-= پ.ن : من و داداش وحید، پادگان 364 متحرک هجومی میخام برا داداش بنویسم خیلی وقته خفه شدم ولی نمیتوونم داداش گلم خیلی بی معرفتی بعد 2مآ ه هنوز نیومدی مردم از نگرانی اه با ای کاری ک تو داری دل ادم هزار راه میره اصن الکی گفتم حالا عصبانی نشیا داداش جوونم کاش بودی بخدا نمیتونی تصور کنی که چقد دلم تنگه ارزومه بازم برگردی هرچند دیگ. چالش کلکلو هااا

خوو اولیش برا خودم
باحال ترین فرد بیان:خاعر زری ،، جناب شبگرد
مهربون ترین :اجی بهار ،، ارام،،داداش علیرضا
با ادب ترین: جناب قدح ،، داداش علیرضا، عاغا وحیـد
با معرفت ترین: ملینا ،، پسرک تنها ،، بیوکده،،عاغا علیرضا صادقی فائزه
با جنبع ترین: خاع.
ایز ما آبجی ها و زن داداش ها به آقایان شوهر و داداش ها دوست داشتن

ان شا الله خداوند عزیزان همه رو نیگه بداره عزیزان ما رو هم برامون نگه بداره (الهی آمین)
ما 10خواهر و 10برادریم و به لطف الهی همیشه و در همه حال به همدیگه احترام می زاریم و در تمام غم و شادی همدیگه با هم هستیم بووووس ایام عید قشنگ ترین لحظات برای همه ی ماست چون بیشتر روزهای عید به دعوت برادرها و گاهی هم آبجی ها تا 13 فروردین دور هم هستیم و روی هم ، با نوه ها و نبیره ها صدو خورده ای نفر میشیم.تبسم
دیروز آ ین دورهمی امان در باغ داداش ها بود با همفکری آبجی ها و زن داداش ها تصمیم گرفته شد11 فروردین که مصادف شده با روز پدر،برای داداش ها و دامادها یه کیک بزرگ سفارش بدیم با تعداد 20 عدد جوراب و یک روز خاطره انگیز برای خودمون به یادگار ثبت کنیم.شوخی
عصر توی آلاچیق دور کیک ،جوراب ها رو چیدیم و داداش ها و داماد ها رو هم صدا زدیم پوزخند

بعد از دیدن کیک و جوراب ها که هدیه ما به آقایان بود بعدِ کلی خنده و پچ پچ آقایان ، یکی از دامادها که خیلی هم شوخ طبع هستند گفتند خانومها دستتون درد نکنه تبسمان شا الله سال دیگه ما هم روز زن ، توی باغ براتون یه جشن می گیریم و یه کیک با 20 عدد دستکش ظرف شویی براتون جبران می کنیم وااااایمؤدبو .......... وشلیک خنده و بحث و جدال و.... فضای باغ رو پر کرد جالب بود
بعد از گرفتن ع های یادگاری دختر داداشم جوراب ها رو جمع کرد و رو کرد به آقایان و گفت دلتون رو خوش نکنید جوراب ها فقط تززین کیک بودپوزخندحالا هر جوراب میخواد شش هزار تومان بده یه جفت جوراب بهش بدم شوخی و قبل از برش کیک ،جورابها رو توی سینی گذاشت و جلوی آقایون گرفت و دوباره به شوخی گفت سهم هر نفر یکی هست دوتا برندارید ها پوزخند

این هم کادوی من به آقای شوهر به مناسبت روز پدر دوست داشتن

ایز ما آبجی ها و زن داداش ها به آقایان شوهر و داداش ها دوست داشتن

ان شا الله خداوند عزیزان همه رو نیگه بداره عزیزان ما رو هم برامون نگه بداره (الهی آمین)
ما 10خواهر و 10برادریم و به لطف الهی همیشه و در همه حال به همدیگه احترام می زاریم و در تمام غم و شادی همدیگه با هم هستیم بووووس ایام عید قشنگ ترین لحظات برای همه ی ماست چون بیشتر روزهای عید به دعوت برادرها و گاهی هم آبجی ها تا 13 فروردین دور هم هستیم و روی هم ، با نوه ها و نبیره ها صدو خورده ای نفر میشیم.تبسم
دیروز آ ین دورهمی امان در باغ داداش ها بود با همفکری آبجی ها و زن داداش ها تصمیم گرفته شد11 فروردین که مصادف شده با روز پدر،برای داداش ها و دامادها یه کیک بزرگ سفارش بدیم با تعداد 20 عدد جوراب و یک روز خاطره انگیز برای خودمون به یادگار ثبت کنیم.شوخی
عصر توی آلاچیق دور کیک ،جوراب ها رو چیدیم و داداش ها و داماد ها رو هم صدا زدیم پوزخند

بعد از دیدن کیک و جوراب که هدیه ما به اونها بود بعدِ کلی خنده و پچ پچ آقایان ، یکی از دامادها که خیلی هم شوخ طبع هستند گفتند خانومها دستتون درد نکنه تبسمان شا الله سال دیگه ما هم روز زن ، توی باغ براتون یه جشن می گیریم و یه کیک با 20 عدد دستکش ظرف شویی براتون جبران می کنیم وااااایمؤدبو .......... وشلیک خنده و بحث و جدال و.... فضای باغ رو پر کرد جالب بود
بعد از گرفتن ع های یادگاری دختر داداشم جوراب ها رو جمع کرد و رو کرد به آقایان و گفت دلتون رو خوش نکنید جوراب فقط تززین کیک بودپوزخندحالا هر جوراب میخواد شش هزار تومان بده یه جفت جوراب بهش بدم شوخی و قبل از برش کیک ،جورابها رو توی سینی گذاشت و جلوی آقایون گرفت و دوباره به شوخی گفت سهم هر یکی هست دوتا برندارید ها پوزخند

این هم کادوی من به آقای شوهر به مناسبت روز پدر دوست داشتن
آزمون: مرسی داداش بابت هدیه، فقط گنده بودی، لباستم گشاد میشه واسم! حواسم هست که حواست هست . . . حواسم بود که امروز شهادتت بود . . . . +سخت ترین روزم را امروز پشت سر گذاشتم... داداش حمیدم. . . . سلام روزتون بخیردیدم اومدن و نیومدنم به وبلاگستان خیلی هم فرقی نمیکنهخدا را شکر... نه دلبستگی... نه وابستگی... نه سراغی...

دیروز روز شلوغی بوداول صبح خبر رسیدن پلاک حس خوشحالم کردبعدم پروسه بردن و پرچ شدن پلاک را داشتیمبعدش زن داداش آینده اومد و و وسایل داداش را ازمون گرفت که براش ببره و در عوض سوغاتی هایی که فرستاده بود را تحویل دادبرای مغز بادوم یک بسته مداد رنگی باحالckbh_p o_2017-07-31_09-03-42.jpg
برای بابا هم یک دستگاه کارواش خانگی
همون دیروز ظهر یک آب بازی حس با کارواش راه انداختیمبعدش هم باید مامان را میبردم مرکز فیزیوتراپی ...یک سری زانو بند و کفی برای کفش و ... خلاصه دیروز خیلی کم به کارهای دفتر رسیدماما در عوض وقت زیادی را با خانواده گذروندم

پ ن 1 : شاید...پ ن 2 : لبخند قشنگی که اول صبح به عزیزانتون میزنید و میگید که ح ون خوبه... میتونه روزشون را عسل کنهپ ن 3 : کودک درونم هنوز شیطون و سرحاله
قبل از اینکه من بفهمم ال کلاسیکو اصن ینی چه! داداش کوشولو رو بردیم یه آرایشگاه که اسمش ال کلاسیکو بود ! +بنده ،هر موقع اسم ال کلاسیکو رو میشنوم یاد کله داداشم میوفتم: کار و کار و کار شام چیه ناهار چیه بپز بشور ببر بیار .مهمون داری کن . پشت سر بچه ها هی جم و جور کن . آب ماهی عوض کن هی نگرانش باش گرسنه نباشه و بمیره. هی جای جوجه اردک های داداش کوچیکه رو عوض کن و هی غذا و آب بده . آب بده به سبزه ها . و ید کن و بدو و بدو . این تعطیلات منه. چه تعطیلات دل انگی. 1- ایران 2- عشق 3- داداش 4- مادر 5- باران 6- نوشتن 7- روضه 8- گلادیاتور 9- آبی 10- خیال م خیلی مذهبیه ،میگه من از بدم میاد گناهه خدا و ائمه خوششون نمیاد میشه داداشم باشی منم گفتم اصلا من بابات میشم ثوابش هم بیشتره
دلم برای روزای بچگی تنگه...
برای روزای اردیبهشت ماهی که دست خانواده رو می گرفتیم و می رفتیم پونه زاری که تو دَرِه بود.
دادماهی که سرویس نمی اومد دنبال مون و دست در دست داداش از کوچه باغ می زدیم می رفتیم مدرسه.
تابستونش که کلاسای مختلف ثبت نامم می کرد و خودش منو می برد و می آو. سنگ فِرِز چیه؟ خودم دقیقا نمی دونم. ولی ساعد بابامو بریده. زنگ زدن که "می تونی بخیه بزنی بیام خونه؟" گفتم "نهههه! وسایل ندارم که!" عصبانی شدن و به داداش گفتن سر رو کج کنه برن بیمارستان! فهمیدم تو راه بودن! یه چیزی هم گفتن تو مایه های اینکه "پس این همه درس خوندی به چه درد می خوری دقیقا. کمتر از دوساعت و نیم به موعد مقررمان مانده... به اینکه بدانیم انبه ی زرد و تازه مان، پسر کاکل بسر است یا دختر قند عسل!!!
راستش وقتی به شیطنت های خواهرزاده های حضرت آقا نگاه میکنم (که الحق و الانصاف چیزی هستند در حد زامبی!!!) ، دستهایم به استغاثه بلند میشود که خدایا رحمی!!! دختری بف. دوشنبه که از خواب بیدار شدم دلدرد شدیدی داشتم. با همون وضع رفتم سر کلاس. اونم کلاس ۷:۳۰ صبح.مسموم شده بودم. وجی هم کاملا عادی بود (البته متناسب با حجم غذای کمی که میخوردم). داداش اومده بود تهران و مهمون من بود تو خوابگاه. عصر که دیدیم خیلی بی حال و بی اشتها هستم و دلدرد هم بهتر نشده، داداش برام تو دفترچه نسخه ای نوشت و رفتیم از داروخونه گرفتیم و تو کلینیک سروم و آمپول زدم. بعد این که از کلینیک اومدیم بیرون یادم افتاد نایلون دارو ها و دفترچه رو که داده بودم به تزریقاتی ه، جا گذاشنتم. رفتم دیدم طرف داروها و دفترچه منو اشتباهی داده به یکی دیگه. قرار شد فرداش برم ببینم طرف پس آورده یا نه. دفترچه رو آورده بود ولی دارو هارو نه چند روزیه که شدیدا بی اشتها هستم و غدا درست حس نخوردم. رفتم یکم میوه (انار، مالو و هلو) یدم تا فرایند بهبود رو تسریع ببخشه. انار خیلی دوس دارم. یارو میره کله پاچه فروشی اون که داره براش کله پاچه می ذاره میگه:قربون داداش,چشم بذارم؟ یارو می گه:نه آقا!حداقل بذار برم قایم شم! سلام داداش عزیزم.
خوبی سید؟
خدا رو صد هزار مرتبه شکر که ح خوبه...
سید جانم
تصمیم گرفتم یکی از کارایی که میکنم گذاشتن روزانه و یا هفتگی داستان شما باشه
سید علی حسینی....دلم میخاد از این شهیدی بگم که شما ازش نوشتی...
به حرمت شما این بچه ها....
کمکم کن سید دو تا برادر آ شر بودن و پدر محل رو درآورده بودن.دیگه هروقت هرجا یک اب کاریی میشده، ملت میدونستن زیر سر این دوتاست. خلاصه آ بابا ننشون شاکی میشن، میرن پیش کشیشِ محل، میگن تورو خدا یکم این بچه های مارو نصیحت کنید، پدر مارو درآوردن.کشیشه میگه: باشه، ولی من زورم به جفتِ اینا نمیده، ب. سلام احوال شما یه کی دید دوستش وقتی غذاش رو خورد، یه تیکه نون برداشته و داره به ته بشقاب غذاش می کشه و تمیز می کنه و می خوره. زد زیر خنده. عجب آدم گ هستیا. از این ذره چربی ته بشقابت هم نمی تونی بگذری؟ بشقابشم بخور اون دوستش یه خنده ای کرد و گفت : اون چربی ته بشقاب چقدره قیمتش؟؟؟ وای . عید فطر رو هم گذروندیم. البته کمی هم حادثه دادیم. داداش کوچیکه دیروز توی باغ موقع شوخی و سربه سر گذاشتن با ها از لب است سر خورد و دستش آسیب دید. خداروشکر که بازهم اتفاق بدتری که بسترش آماده بود نیفتاد و این رو از الطاف خدا میدونم. حال همه گرفته شد. اما ع العمل اطرافیان بیخود و حالگ. عزیزی که نوشتی رو پیرهنت: "ای لاو یو یو اس آ"، کردی تنت درعجبم الان شما کجایی؟! هستی هنو؟ عاشق یی؟ اینهمه قر دادی و سوت کشیدی جان من اون پیرهنو چن یدی؟ ورژن بی کلاس زیباکلام! کلاه گذاشته سرمون، عموسام دلار هف هزاری نوش جونت! میدونی چن دلاره پول خونت؟ فردو فنا شد، به درک، تو خوش با.
ما از مشهد برگشتیم، ب مامان و بابا و داداش کوچیکه آمدند زیارت قبولی. پای بابا ورم داشت، درد داشت. ماه رمضان بود که دست داداش کوچیکه ش ت، هنوز خوب نشده. این هم پای بابا، آنهم مامان. چرا این بلاها سر خانواده ام می آید؟ نمیدانم چرا همه اش فکر می کنم تقصیر من است. هر وقت که من کار بد. ۱ - جا داره یادی م از راننده اون پرشیا سفیده که راه کاملا باز بود بعد پشت ما میومد دستش رو هم گذاشته بود رو بوق! اینجانب به شخصه تا امروز نمیدونستم پرشیا بوق هم داره . جناب اینجا دو تا قضیه مطرح میشه یک : خودت هم مثل من مبتدی بودی ها پس سعی نکن با این کار ( بوق زدن ) به مبتدی ها استرس . محمد کلاس دوم رو با خانم ب لوچی آغاز کرد.علی خیلی اصرار می کرد که برین صحبت کنین که این باشه و اون یکی خوب نیست و از این حرفها ولی خدا خواست و بدون منت کشی تو کلاس خوبه قرار گرفت الان خانم معلم یک گروه تلگرام درست کرده که حدود 10 تا از مامانا توش هستن. هرچند من به دلیل مشغله هم خیلی این جور گروهها رو دوس ندارم ولی مجبورم بمونم که اگه یک وقت کاری بود که میبایس انجام بشه بی خبر نمونم. این مدته مهسا ادا در آورده و گاهی اوقات اشک منا در میاره. باوجودی که شاید ی الی باشه که مستقل شده ولی بااین وجود بعضی اوقات با هر دو جورش اعصابم را خورد می کنه..شبها که دیگه هیچی...کار هرشبم اینه که نصف شب تو خواب برش دارم و ببرمش بلکه تا صبح دیگه خبری نباشه...هرچی براش توضیح هم می دم تا حالا که فایده ای نداشته خیلی وابسته به گوشی شده و همش یا می خواد آهنگ دختر گوشی منا گوش بده یا پو بازی کنه یا ترانه های ک نه...گوشی بابا هم که خانم خوشکل و پو و آهنگ زشته را مدام گوش می ده پریروزیا دنبال گوشی بابا بود و پیدا نمی کرد بهم گفت.مامان تو اگه گوشی بابا را برداری چشمت کووور می شه وامشغول تلفن خنده ام گرفته بود بلکه همه چی می دونه تا داداش بهش بگه برو تلویزیون رو روشن یا خاموش کن مثل برق می پره و انجام می ده و اگه داداش نگفته باشه و من خاموش کنم می ره روشن می کنه می گه داداش می خواد تلویزیون ببینه وا داداش تو موود حفظ قرانه و تاحالا حمد-توحید-ناس-عصر-کوثر-فلق-نصر این آ یا کافرون و مسد را یاد گرفته ضحی رو هم که بلد بود و یادش رفته دیروز تو مسابقه طناب بازی مدرسه اول شده.باوجودی که من موقع به زور بردنش به پاشو زحم کرده بودم و خیلی نمی تونست درست راه بره یا اداش بود نمی دونم البته کار خودش بود با اون هوچی گری های بعضی اوقاتش
رفقای مجازی سلام انگار برا ِ داداش محمود (+) مشکلی پیش اومده هر میتونه یه دعای توسلی بخونه
ماس دعا دارم از همتون
قربة الى الله توی کوه های شمال لاذقیه یه شب وسط عملیات لای درخت ها سنگر زده بودیم و جا خوش کرده بودیم با عمار و اسماعیل کنار هم خو ده بودیم چله تابستون بود اما از سرما میلرزیدیم رفتم یه پتو گیر آوردم سه تایی رفتیم زیرش عمار دستش رو باز کرده بود و سرم روی دستاش ، دراز کشیده بودی.