داداش جونیو ابجیش - اخبار روز

بابا امروز ساعت پنج برمیگرده با پرواز، برام از اونجا گوشی یده امروز بهم گفت گمونم باید این تلفن که دستم و مال داداش رو بهش برگردونم البته تا نگه بهش نمیگم
سلام یکی از ماجراهای عجیبی که خوندم اینه : یه خانمی تاپیک زده بود که شوهرش کلید خونه رو به داداش مجردش که ۲۶ سالشه داده و هر وقت که ی تو خونه نیست شو میاره خونه اینا ، حالا اینا چی کار می کنند یا نمی کنند نمیدونم خودش گفته می شینیم با هم حرف می زنیم ، من نمیدونم تو شهر این همه نیمکت و کافه هست ، خونه ؟ حتمأ خونه ؟!!!!! ش هم ۱۶ سالشه و مادر پسره هم اونو دیده !!!!! طبقه پایین همینا زندگی می کنند ، خ داریم کجا میریم ؟ من موندم از اون دختره ، یعنی انقدر احمق که فکر می کنم با دستمال کاغذی شدن میتونه پسره رو به دست بیاره ؟ فکر می کنه می گیرتش !!!! چقدر پسره بی شعوره یعنی انقدر رو بهش دادن که گفته داداش کلید خونه تو بده میخوام مو بیارم ؟ یعنی اون وسایل اتاق خواب قابل استفاده ست ؟ برادرشوهر من از زرها بزنه با لنگه کفش کوبیدم تو دهنش چند تا ی هم بهش میدم
اما روز به پیشنهاد برخی از دوستان قرار شد که بساط صبحانه را آماده کرده و همگی برای خوردن صبحانه به گردو بریم. قرار ساعت نه و نیم صبح بود. البته ما برنامه ای برای رفتن تا روز قبل نداشتیم. صبح روز یهو تصمیم گرفتیم که ما هم بریم. برای همین فور" بساط صبحانه رو آماده کردیم. با توجه به ک. امشب با اعتماد به نفس تمام گفتم از خان داداش که گذشت خواستگار هایم را چه کنم انگار خواستگار پشت در ایستاده ان قدر زیادند که خود عروس خانم یک کوچه را از بحران نجات داده اند فرموده اند ادامه مطلب داداش هام با هم شوخی میکنن و سین فکر میکنه دارن دعوا میکنن و جیغ میکشه. من و مامان هرچقدر داد میکشیم که نکنید دیوانه ها گوش نمیدن. فکر کنم دیگه خونه ی بابام هم نتونم بیام با داشتنِ ایچنین برادرانی.... شب عاشورا دوباره بابا رو بردیم اورژانس و باز بستری شد تب و سرفه باعث شد خیلی زیاد افت پلاکت پیدا کنه . همه تو خونه گریه می من نمی دونم چرا نمیخاستم دیگه گریه کنم . فکرای مز فی میاد تو سرم می ترسم از این افکارم. بابا خودشم انگاری ناامید شده زیاد غذا نمیخوره و حرف نمیزنه.نمی دونم چی .


یکی بود یکی نبود، دو تا برادر شیطون بودن که به خاطر شیطنت و شلوغیشون یه محل از دستشون شاکی بود...
دیگه هر جا که ابکاری می شده همه می دونستن زیر سر این دوتاست...
خلاصه ی کار، پدر و مادر این دو نفر صبرشون تموم میشه و کشیش محل رو میارن و میگن: " خواهش می کنیم این بچه های ما رو نصیحت کنید؛ پدر همه رو در آوردن! "

کشیشه میگه: " باشه، ولی یکی یکی بیاریدشون که راحت تر باهاشون صحبت کنم و مشکلی پیش نیاد. "
خلاصه، اول داداش کوچیکه رو میارن.
کشیشه ازش می پرسه: پسرم! آیا میدونی خدا کجاست؟
پسره جوابشو نمیده و همین جور در و دیوار رو نگاه می کنه...
باز ازش می پرسه: "پسر جان! میدونی خدا کجاست؟ "
ولی دوباره پسره به روش نمیاره...
در نهایت دو سه بار کشیشه همین سوالو می پرسه و پسره هم به روش نمیاره...!
آ ش کشیشه شاکی میشه و داد می زنه: بهت گفتم خدا کجاست؟!
پسره می زنه زیر گریه و به سمت اتاقش فرار می کنه و در رو هم پشتش می بنده!
داداش بزرگه ازش می پرسه: چی شده؟؟؟!!!

پسره میگه: بدبخت شدیم!!
خدا گم شده، همه فکر می کنن ما برش داشتیم...
از طریق اپلیکیشن myirancell یک روز اینترنت همراه یک روزه بهم تعلق گرفت!
خودم اطلاعی نداشتم، داداش کوچیکه بهم خبر داد و یه سری پیام رو گوشیم فرستاد تا این طرح برام اوکی بشه! خلاصه که این همه اونا دارن مفت می خورن یه بارم ما مفت استفاده کنیم چیه مگه!؟ : )))
سلام نازنین پسر خنده روی 6 ماه و 26 روزه ی من!
بالا ه شما در پنجشنبه روزی که میشد 6 ماه و 24 روزت حوالی ساعت 3:30 عصر اولین غلت زندگیت رو زدی! رفت و برگشت :) قضیه اینجوری بود که خوابت میومد و مامان مهمون داشت. البته هنوز مهمونهای مامان نیومده بودن و و ریحانه و علی اومده بودن خونمون و من شما رو گذاشتم روی تخت مامان و بابا ، روی پتوی صورتی رنگ گلدار معروف تا شاید بخو و خودم مشغول کارهام بودم. رفتم اتاق بغلی و برگشتم و دیدم غلت زدی و کلی هیجان ده شدم. شما هم با ذوق و شوق برگشتی و خندیدی. ریحانه اولین شاهد این اولین غلت ندگی شما بود ؛) البته اساسا توی غلت زدن تنبلی و ترجیح میدی انقدر صدامون ی و روی اعصابمون بری تا بغلت :)) نشستنت هم خیلی بهتر شده و اگر سرحال باشی و خسته نباشی میتونی خوب بنشینی. :)

این هم ع دیروز شما و داداش محمدمهدی وقتی از خواب ظهر بیدار شدید

این ع هم به سفارش داداش محمدمهدی ازتون گرفته شد. :)
عاشقتون هستم! :* داشتم تو این سایتا و کانالای چرخ میزدم که یهو یاد یه چیزی افتادم. اول ولایتی تو انتخابات قبل رو یادتونه چی بود؟ یه بود که توش از اول تا آ ش ولایتی گریه میکرد. نخند عزیز من هنری بوده. باز میخنده. امممم معذرت میخام جــواب کامنتارو بد دادم متاسفم!! حالم بـد باشع واقعن بدع:/ دگ مراعات پراعات سرم نمیشع میـدونم سـگ اخلاقم و خعلی بدع بعضی اخلاقام ولیـــ....


#داداش ببخشید میدونم ناراحتی ازم به نابترین لحظه ها قسم می خورم... به مظلوم ترین آدم دنیا...و به ظالمانه ترین لحظه ی زمان...به تاریک ترین نقطه ی جهان...به اعتماد بر باد رفته... ک تو!ک تو!باید ب اندازه ی تمام اشک ها و لحظه های تلخ...به اندازه ی تمام خواب های پریشانم...ب اندازه ی همه ی تردید هایم...ب اندازه ی تمام سیگارهایی. سلام چطورین رفقا؟ امروز دیگه روز کار و تلاش و از سرگیری روال عادی زندگی، امیدوارم هممون این سال جدید رو خوب شروع کنیم و خوبم تموم کنیم، و به اه مون برسیم، و زندگی کنیم توی این سال، از ته دلمون لذت لحظه لحظه اش رو بچشیم، :) برای من هنوز روال عادی شروع نشده چون خونه ام و درگیر کار و . پول نیست یعنی هست ولی دوتا داداش حین کاف و حبیب کاف باهم مشکل پیدا و پول نمیده حسین کاف برای شارژ سایت بخاطر همین سایت تقریبا تعطیل و مسافر ها نمیتونند بلیط ب نند ! این وسط من افتاده ام باید از این کار مز ف رفت کاش روزی فارغ از این همه شعار بتونیم درصف م عان حرم و سربازان زمان در برابر جبهه باطل جهاد کنیم و شهید بشیم سوزن به خود نوشت: اخوی شعار نده عمل کن.... داداش مصطفی اگر میشه دست ماروهم بگیر به حق رقیه(س) دوست عزیزم اسم داداش ارشیا
پویا هستش
چون مرتب داره این ور اون ور
شیطونی می کنه
الآن که پیشته برا صدا ش
مرتب به اسمش احتیاج
پیدا می کنی ب موقع خواب طاها اومد پیشم وگفت دلش درد میکنه دستشو گذاشته بود رو معدش و سرش خیس عرق سرد بود تا صبح نگران بودم وهزار تا فکروخیال که نکنه قلبش باشه نکنه معدش باشه نکنه روده همه فکری صبح خوب بود بعد لباس پوشیدن گریه کرد وبه اصرار من به حرف اومدوگفت سرش درد میکنه نزاشتم بره و ساعت . پریشب حسین رو ترامپولین که میپریده تعادلشو از دست میده و میفته رو دستاش و استخوانای جفت دستاش میشکنن :( الان داداش کوچولوم تو اتاق عملِ... از پریشب که تو بیمارستانه تا حالا ندیدمش...یعنی اون نگهبان خود همه کاره پندار بیمارستان نذاشت...مامانم به زور رفت ملاقات ولی من نه :( دلم براش . ღبه نام خدای مهربونღ سلام داداش محمد رضا هستم✌ راستش این چند وقت روز های پاکیم یک روش پیدا خیلی خوبه و عکل می کنه و شاید براتون عجیب باشه ولی خیلی خوب کمک می کنه ترک گناه کنید.☺ ادامه مطلب

یکی از دانش آموزای مدرسه ای که پدرم در اون درس میده به افتخار روز معلم برای همه ی معلم ها کارت بازی شهربازی س وشیده سیتی سنتر اصفهان رو گرفته بود(بچه های مدرسه غیرانتفاعی ان دیگه )البته پدرم میگفت که این دانش اموز رو نمیشناسه و اون به تعداد معلمین رفته و کارت گرفته دورهم با. گفتیم داداش چتوری این یارو و اینا چی شد آ ؟ گفت خوبه اونم هس با دوسدخترش خونن گفتیم خب صداشون می اونام میومدن امشب گفت بیرون نمیتونن بیان گرفتارن گفتیم تا کی حالا باید چیکار کرد؟ آخه هنوز 23بهمن نشده ک داری آپدیت نود 23بهمن میذاری! هنوز ی عده شهادت بیبی دوعالمو تسلیت نگفتن...صبر کن داداچ... همه اش رفت به هوا همین! هفته دوم عید را به بیکاری در خانه و تهش زاده های اینور و اونور یا سینما و رفتن خونه اقوام (که صبر کرده بودیم داداش تعطیل شه با هم بریم) می گذرانیم مدیونید فکر کنید گوگل مپ را بالا پایین کردیم کدوم راه به اصفهان نزدیکتره مدیونید فکر کنید قرار بود بریم اصفهان. دوستای منم جوری کلاس میذارن و رتبشون با k میگن انگار تعداد فالورشونه !
گل من اون تعداد فالورره که با k باشه کلاس میذارن نه رتبه
خب خب خب.آقا قول قول قول بازم مرتب مینویسم اینجا.ببخشید اگه فکر می که ی وبمو نمیخونه.مرسی بابت مهربونی دوستایی که به یادم بودن❤️❤️ ترم یک با یه عالمه خاطره تموم شد.خیلی اتفاقا افتادن و با یه عالمه آدم جدید آشنا شدم. اولین ی که دوست دارم ازش حرف بزنم یکی از همکلاسیای پسرمه که از. امروز 2 آبان ماه ... روز جالبی نبود اصـــــــــــــلا !!!! کلا روزایی که تو خونه تنهام خیلی بدهههه : (پس چرا دارم زووور میزنم چهارشنبه رو هم خالی کنم ؟!؟!؟!؟ الله اعلم ! ) از صبح تنها کار مفیدم آشپــــزی بوده کار غیر مفیـــد هم زیاد داشتم که از نوشتنش صرف نظر می کنم : پیتزا درست مممم دا. پنجشنبه تولد مامانه...افطار دعوتمون کرده ساعت ۱۱از خواب بیدار میشمممم،داداش ۲میاد یه سر میزنه یه کم میشینه بعد میره ،پسر اولی روزه اس ،منو پسر دومی ناهارمون رو میخوریم ،بعد از ناهار مشغول درست کیک تولد مامان میشممم ساعت ۷هم دوش میگیرم وآماده میشم میریم خونه مامان در همین حین . ساعت ۸:۳۰شب روز سوم فروردین همگی خانواده رفتند بیرون و من تنهایی تنها... انگار نه انگار عیده ...امروز نهار رو عروس وسطیه تهیه کرد اونم با اشتیاق نه با اجبار ...سالاد با من افتاد داشتم سالاد درست می که داداشم اومد و گفت : اه این چه سالادی درست کردی ؟: اینم شد سالاد ؟: منم در جواب گفتم م. امروز داداشم پرواز کرد. من باهاش رفته بودم فرودگاه. از بدرقه که برگشتیم ی ره خو دم تا 3 و 4 عصر. خودم هم نمی دونستم این قدر کمبود خواب دارم! نیشخند ثبت شود که امروز یک خواهر شوهر برای زن داداش در اسباب کشی خودش را هلاک کرد و الان از شدت خستگی خوابش نمی برد . خورد و خاکشیرم ....... crying مجبوری جلوی پل پارک ، شماره ام رو هم گذاشتم زیر برف پاک کن ، اومدم دیدم ماشینم پنچره... دیدم برام نوشته بودن داداش شارژ نداشتم بهت زنگ بزنم، پــ نــ: اصن عاشق صداقتش شدم... نمیدونم چی شد انگار جادو شده بودم انگار. همچی تموم شد همه چیز به سرعت آروم گرفت سروصدا خو ده دوباره منو شوهرم کنار هم اصلا انگار اتفاقی نیافتاد. شوهرم موند و خانواده اش رفتن فردای اونرو منو با خودش برده مشهد گفت بریم دوباره امتحانم کن اگه عوض نشدم هرچی تو میگی باشه....گذشت یه مدت . غصه دلتنگی برای تو ا منو میکشه جان فدای نگاه مهربان تو و داداش مهرسام بشم....این غصه دلتنگی ا منو میکشه این روزای محرم دلم بیشتر از هر موقعی هواتو داره عشقم مث همیشه خیالم تو هوای تو پرسه میزنه سپنتای من بی تو بی این روزا چه کنم هرقدر هم که بگم و بخندم و فضا رو عوض کنم ، هر چقدر که برم باشگاه و سبزی ب م و غذا های خوشمزه بپزم و سفره رنگی بچینم ، هر چقدر که با داداش بزرگه برم بیرون و دور بزنم ، هر چقدر که گریه کنم ، غصه بخورم ، پول جمع کنم و پس انداز کنم ، حالم تغییری نمیکنه ... پ.ن: لطفا نیاید بگید چی شدی ؟ امید. بعد از یه سیل خدمتتون میرسم :) البته برای من که این بارون قشنگ بود شاید چون خسارتی به خونه و مغازه وارد نشد و اگه عین خیلی جاها خونه مون تا کمر میرفت تو آب دیگه اینو نمیگفتم ولی خب رعد و برقاش خیلی وحشتناک بود نصف شب با صداش از خواب پ دیدم همسر گوشامو نگه داشته که نشنوم و نترسم ولی . امروز چقدر جای خالی یک مرد توی زندگیم خودنمایی میکرد اگر بابام مرد بود... اگر یه داداش بزرگتر یا حتی کوچکتر داشتم... اگر یکی از مردای فامیل میوند و میگفت حالا که تو بابات مرد نیس من میشم مرد زندگیت و مث شیر بالای سرت وایمیسم... اگر بجای کاف یک مررررد شوهرم بود... الان من امشب اینجا و. تان به شادمانی ملتِ جان! عصر برنامه دارم برم نمایشگاه کتاب... زن داداش فرمودن که آفرین منم میام( مظلوم طور و اصرار گونه) گفتم توهم بیا.خیلی وقته تصمیم داشتم برم ولی هی امروز و فردا تا تو رو پیدا .خخخ! حالا! ی کت پیشنهاد نداره بده؟ امروز چقدر جای خالی یک مرد توی زندگیم خودنمایی میکرد اگر بابام مرد بود... اگر یه داداش بزرگتر یا حتی کوچکتر داشتم... اگر یکی از مردای فامیل میوند و میگفت حالا که تو بابات مرد نیس من میشم مرد زندگیت و مث شیر بالای سرت وایمیسم... اگر بجای کاف یک مررررد شوهرم بود... الان من امشب اینجا و. روز دُختَـــــــــــــر رو به هَمــــــــــــه دُختــــــــــــــرای زیبــــــــــــــای سَـــــــــــرزمـــــــــــــــــینَـــــــــــــم تَبـــــــــریـــــــــــک می گَـــــــم همچنین میــــــــــلاد با سَـــــــــــعادَت حضرَت معصومِــــــــــه رو . زمان . از امروز بگم که همش بدو بدو بود، سامی چندروز پیشا وسایل ترشی یده بود براش ترشی درست کنم، جریان داداش پیش اومد دل و دماغشو نداشتم دیگه ب دست به کار شدم بعد از ورزش عصر و دوش دیگه اینارو تمیز و د وگذاشتم توی اب نمک و سرکه سفید تاتمیز بشن و ضد عفونی. ا شب شستم گذاشتم خشک بشه تا صبح، ص.