تاوان - اخبار روز

یک نفر گفت :«برو تو فراموش شدی» من فراموش شدم دیر یا زود، باید بروم جای من اینجا نیست من ورای غم و درد من میان غم آلوده به یک تنهایی دل خود را دیدم در حیاط دل من باغچه ای ست که در آن جای گل سرخ، گل یخ می روید من حرمت احساس زمان را دارم حیف او با من سر پیمانش نیست کاش سهراب به من هم قف. بالاترین درجه شجاعت از نظر من پذیرش نتیجه و تاوان کارهاست. شجاعت انجام کارهای محیر العقول نیست؛ پذیرش اشتباهات، نقص ها و قصور یا تقصیر خودت است. شجاعت در دم زدن نیست بلکه عمل است. شجاعت فریاد نیست در سوز است. شجاعت در اب آرزوها نیست، در ساختن آرزوها است. شجاعت در اصلاح و جبران اس. یک رود و صد مسیر، همین است زندگی با مرگ خو بگیر! همین است زندگی با گریه سر به سنگ بزن در تمام راه ای رود سربه زیر! همین است زندگی تاوان دل ب از آغوش کوهسار دریاست یا کویر؟ همین است زندگی! برگِرد خویش پیله تنیدن به صد امید این «رنج» دلپذیر همین است زندگی پرواز در حصار فروبسته حیات . حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست آه از این درد که جز مرگ منش درمان نیست این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست آنچنان سوخته این خاک بلاکش که دگر انتظار مددی از کرم باران نیست به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست ای. فرهاد: عشقی که عصا و کفشِ آهنی نخواد که عشق نیست. فرهاد: ببخشید... میدم برات عینِ روزِ اولش درستش کنند. شهرزاد: شاید این اولین تاوان باشه... فرهاد: ازش نشونه نساز شهرزاد... شهرزاد: میتونم نسازم؟ فرهاد: خودت خوب میدونی من کنارتم تا تهش، شهرزاد. شهرزاد: میترسم فرهاد. فرهاد: از چی عزیزم؟. من همان دختر نفرین شده تقدیرم.... سلامتی روزی که بابام به جونم قسم بخوره بگه:به ارواح خاک دخترم.... من شاد ترین دختر غمگین جهانم... سکوتم نشانه بخشیدن تو نیست...ضربت لالم کرد... به تاوان دل ش ته ام هزاران دل را خواهم ش ت،گناهش پای دلی که دلم را ش ت... خماری نبودنت را تحمل میکنم ولی هرگز ب. related image در روزگاران قدیم مردی چشم درد گرفت و پیش دام پزشک روستا رفت که بیماریش را مداوا کند. دام پزشک از دارویی که برای چشم درد چها ایان و حیوانات می زد به مرد داد. زیرا که تنها چنین دارویی داشت برای مداوای چشم درد. دام پزشک داروی حیوانات را در چشم مرد کشید و از بد روزگار کور شد. آن مرد از دام پزشک شکایت کرد و پیش قاضی رفت و قاضی گفت: براین دام پزشک هیچ گناه و تاوان و مجازاتی نیست زیرا که اگر این مرد نبود پیش دام پزشک نمی رفت... هر دم که نقش دلبر اندر خیالم آید، پر می کشد ز دیده سیمای گل عُذاران ( کیکاووس ضیغمی). چه حرفها که درونم نگفته می ماند، خوشا بحال شما که شاعری بلدید (رضا احسان پور). حسرتت ای جانِ دل پایان ندارد بغض دل هم در رُخم باران ندارد جز غمت نبوَد دلم را حاصلی بارِ غـم دیگـر مرا درمـان ندارد . بغل دستیم یه چیزی گفت و من یه جو بهش دادم. معلم گیر داد که چی گفت و تو چی گفتی باید بگی. منم گفتم :بهش گفتم من برای این که خیلی وقتا حرف حقو زدم خیلی تاوان پس دادم و دیگه نمیخام این کارو م(تو اون موقعیت) گف ببین تو یه آدم معترضی. جون به جونتم ن معترضی تو ال میشه و بل میشه عضو فلان گروه. تابعیت لینک و ید پایین توضیحات فرمت فایل word و قابل ویرایش و پرینت تعداد صفحات: 15 تاوان قانون نامناسب تابعیت را زن ایرانی می پردازد گفتگو: فرناز سیفی چهار شنبه 25 اکتبر 2006 یکی از مهم ترین بحث های مطرح شده حوزه ن در سالهای اخیر، بحث ازدواج ن ایرانی با مردان غیر ایرانی و به ویژه افغ. بزرگ ترین سوال این روزهای اطرافیانم شده ای...
بیچاره من! هنوز می ترسم بگویم که عاشقت شده ام
چه رسد به گفتن قصه ش تنم...
درد نفهمیدن عشقم
درد نپذیرفتنم
درد ش تنم به کنار...
کنایه ها را چه کنم؟
تو چه میدانی الان ساعت چند است
تو چه میدانی با اشک از نرسیدن نوشتن. هر دم که نقش دلبر اندر خیالم آید، پر می کشد ز دیده سیمای گل عُذاران ( کیکاووس ضیغمی). چه حرفها که درونم نگفته می ماند، خوشا بحال شما که شاعری بلدید (رضا احسان پور). حسرتت ای جانِ دل پایان ندارد بغض دل هم در رُخم باران ندارد جز غمت نبوَد دلم را حاصلی بارِ غـم دیگـر مرا درمـان ندارد . یک نفر گفت :«برو تو فراموش شدی» من فراموش شدم دیر یا زود، باید بروم جای من اینجا نیست من ورای غم و درد من میان غم آلوده به یک تنهایی دل خود را دیدم در حیاط دل من باغچه ای ست که در آن جای گل سرخ، گل یخ می روید من حرمت احساس زمان را دارم حیف او با من سر پیمانش نیست کاش سهراب به من هم قف. یک رود و صد مسیر، همین است زندگی با مرگ خو بگیر! همین است زندگی با گریه سر به سنگ بزن در تمام راه ای رود سر به زیر! همین است زندگی تاوان دل ب از آغوش کوهسار دریاست یا کویر؟ همین است زندگی! بر گِرد خویش پیله تنیدن به صد امید این "رنج" دلپذیر همین است زندگی پرواز در حصار فرو بسته حیات . رضایتی از زندگیم ندارم اینکه نمیدونم چی میخوام اصلا چی باید بخوام اینکه نمیدون دارم به کجا میرم یا بهتر بگم اسبی که داره منو میبره مقصدش کجاس اینکه مجبورم تو یه اتاق در بسته خودمو سرگرم کنم اینکه مجبورم واسه خودم زندگی نکنم اینکه مشاورای خوبی دور و برم ندارم اینکه مجبورم علاو. بسم الله الرحمن الرحیم 98.... دل بدست اوردن از کشورگشایی بهتراست... افت فشارشدیددددد... شوک... فدای مهربونترین بابایی مهربون عزیزترین عزیدلم بشم من.. گل گفتین مثل همیشه. عاااااااااااااشقتونم و عجیب دلتنگ.. خدایا.. من سامراتو ندیدم هیچوقت.. ولی چرا انگاررفتم.. مطمئنم... این حس غریب... پر. ندارم توشه و راه است دشوار بودطی این راه اجبار شروعش د ی اعطای جان است مسیری که بسوی اسمان است بدانم بهترین توشه در این راه بود عزمی که دارم بهر الله به سویش باچه روئی ره سپارم که جزروئی سیاه چیزی ندارم ازآن ترسم رسد روز حسابم پذیرفته نگردد هرجوابم شوم آنگه یکی از روسیاهان که تو. همیشه ، نخواستن نشانه بی عاطفگی نیست .... مردها غالبا محکومند ، هرزمانی که عزیز بانویی نباشند ... البته در قضاوت بانوها ... یا باید مجنون و شیدا باشی ... یاعیالوار و نفس بریده .... تا چپ چپ نگاهت نکنند .... هیچکدام نباشی ... یا دیوی یا منحرف یا چندش ..... از ازل محکوم به بازیچه بانوها شدن بود. حمزه:گناه ما چیه عمو؟جز اینکه همدیگه رو دوس دارم آسیه:من نمیخوام تاوان جنگی رو بدم که هیچ نقشی در آن نداشتم
حمزه: ظلم نکنید عمو من آسیه رو دوست دارم سلیمان: نمیزارم شما دوتا باعث جنگ دوباره دو طایفه بشید شده آسیه رومیکشم اما نمیزارم حمزه:به چه جرمی؟ اقاجان دستش رابه نشانه تهد. سلام تلخ ترین پاییز دنیا سلام رویای خیس بازهم بارون وبازهم موهای به هم ریخته من راستی رویا جان ح که خوب است زیر این بارون بیرون نیا این باران سهم خواهی من از دنیاست دنیایی که هر روز تلخ ترین خاطرات را به هق هق های من هدیه داد چقدر زیباست زیر باران چشم های بارانی راستی کجایی که بب. ﻪ ﺰﺍ .. ﺍﻪ ﺑِﺸﻨﻪ، ﺑﺎ ﻫ َﺴﺒ نِمیشه ﺩُﺭﺳﺘﺶ ﺮﺩ، مثلِ.. “دل آدما” ﻪ ﺰﺍ.. ﺍﻪ ﺑِﺮﺰﻩ،ﺑﺎ ﻫ ﺰ ﻧِﻤﺸﻪ جَمعش ﺮﺩ، ﻣﺜﻞِ… “آبرو” ﻪ ﺰﺍ.. ﺭﻭ ﺍﻪ ﺑُﺨﻮﺭ،ﺑﺎ ﻫ چیزی ﻧِﻤﺘﻮﻧ ﺑِﺮﺰﺶ ﺑﺮﻭﻥ، مثلِ… “مال بچه یتیم” ﻪ ﺰﺍ.. ﺭﻭ ﺍﻭﻧﺠﻮﺭ ﻪ ﺑﺎﺪ ﻗَﺪﺭﺷﻮ ﻧِﻤﺪﻭﻧ، مثلِ….. یک نفر گفت :«برو تو فراموش شدی» من فراموش شدم دیر یا زود، باید بروم جای من اینجا نیست من ورای غم و درد من میان غم آلوده به یک تنهایی دل خود را دیدم در حیاط دل من باغچه ای ست که در آن جای گل سرخ، گل یخ می روید من حرمت احساس زمان را دارم حیف او با من سر پیمانش نیست کاش سهراب به من هم قف. سرود سپیده دم / بخشی از یک منظومه * بند به بندر، در پی او می گردند، دهان گشوده اند به مرگ... ... - "دریانوردان، یاران! این در به در داده از دست دلبر را دری د... بنگرید! بر شانه هاش گسترده دشت ها، باران... در پشت سر سرد خیابان هزار جنون بیابان و رو به روش گشوده درهای هراس زندان... آه ای ناخد. شب اگرلب داشت شایدشکوه ازدلدارداشت شب همیشه دردل خودعاشقی بیمارداشت گونه های پنجره خیس ازسکوت تلخ اوست غافل ازاینکه سکوتش یک بغل گفتار داشت شب میان بازوانش غنچه ای پ رشده ست لب اگر که بازمیکرد او هزار اطوار داشت من نگاه باد را ازچشم شب یده ام مجرمم گرچه نگاهش صدوجب زنگارداشت . 20 فروردین عمل ن بر اساس احساسات «میآموزیم که احساسات را تجربه کنیم و متوجه میشویم آنها به ما آسیبی نمیرسانند، مگر اینکه بر اساس آنها عمل کنیم.» جزوه خطاب به تازه واردان v بسیاری از ما با چیزی کمتر از تمایل سرشار به قطع مصرف به معتادان گمنام آمدیم. مطمئناً مشکلاتی را برای ما. "باران من" با صدای نوشین طافیشعر از حسین منزوی
آب آرزو نداشت به غیر روان شدن دریا غمی نداشت مگر آسمان شدن می خواست بال و پر زدن از خویشتن قفس چندانکه تن رها شدن از خویش و جان شدن آهن به فکر تیغ شدن بود و برگزید در رنجبونه های زمان امتحان شدن تاوان آشیانه به دوشی نوشته داشت همچو. هر زمان می بینمت قلبم پریشان می شود
چشم هایم در هوایت باز گریان می شود

حس عشقم ناگهان گل می کند اما چه حیف
مثل داغی در میان پنهان می شود

گفته بودم دوستت دارم نکردی اعتنا
فکر می کردی که احساسم گریزان می شود

عشق تو تنها نماد دلخوشی هایم شده
دلخو. می زنی در نرفته ای آقا تا ابد با جنازه درگیریتا کجا رفته ای؛ولی هر شب
پای تاوان لاشه می میری زنده در انجماد یک بستر
مرگ را کرده ای هماغوشت فکر کن،تا کجای این قصه -
زندگی می کند فراموشت. مرگ یعنی که زخم کاری بود
وقت افتادنت به فحاشی چشم بستی ،شکنجه می شد در -
"خفه شو ،گم شو ، احمقِ لاشی" رد شد از سرخی کمربندت
روی بامت کبوترت، پر ،پر. آسمانت همیشه پاییزی
می رود در هوای دیگر سر مرگ یعنی سکوت خون گریه
بودنش در قطار ،اجباری سرنوشتی به غیر رفتن نیست
مثل این ریل های تکراری دور از تو نشست و عاشق بود
مرگ یعنی زنی که شاعر شد عاشقی با مداد و یک دفتر
درد را، هی؛ کشید و ماهر شد اتهامش خیانتی ذهنی است
حکم لازم الاجراست صورتت را عقب نکش آقا
تا تفی می کنی که سر بالاست هر شب به ضیافت انتظار کشیدن دعوتم من،قهوه ای که محکوم به یخ زدن است،و سیگار هایی که خود سوزی میکنند تا مجلس تنهاییم گرم بماند. کافه عطر آشنای تو را دارد. شمعدانی های ارغوانیه لب پنجره بهانه تو را می گیرند. هر شب سر همان میز همیشگی در سکوت خودم غرق تو می شوم. ص دور اما آشنا مرا از آ. حس میکنم خودم باید بلند بشم خودم باید سد رو بشکنم خودم باید به خودم غلبه کنم حس میکنم هیچ آدم دیگه ای حتی مشاور و روانشناس و روانپزشک نمیتونن کمکی کنن .. همونطور که تجربه .. ولی میترسم از دوباره ش ت خوردن میترسم از نبودن یه انگیزه ی دائمی میترسم از اینکه دوباره جوگیر شده باشم و بخ. مشکل اینجاست که اشتباهی عاشق شدم،ینی عاشق ی شدم که میدونستم برای همیشه نمیتونم داشته باشمش.اما این اشتباه رو دوس دارم.درد داره ولی وقتی ع اشو میبینم،صدای خندشو گوش میدم،میبینم که ارزششو داره حتی اگه لازم باشه جونمم براش میدم.عشق مقدسه،درد داره،تاوان داره،منم الان دارم تاوان. روزی روزگاری، تو همین سرزمین بزرگ، تو همین شهر کثیف، من بودم و تو. تویی که الان دیگه برای من تو نیستی. تویی که بد کردی با من. تویی که بد با تو.اولش اینجوری نبود. اولش نه من تو بودم و نه تو سوار بر مراد! ولی کمی که گذشت، از بد روزگار، من شدم و تو سوار!سوار شدی و پایین نیومدی. تاختی و ظل. حس میکنم ازون بحران دو هفته پیش عبور . واسه گذشتنشم تاوان دادم. سخت تر شدم. ت تر شدم. اما هنوز چیزی تغییر نکرده. آدما هنوز همونن. با همون رفتارها. با همون اعتراض ها با همون افکار. چقدر این عبور ها میتونه آدم رو تغییر بده. حس میکنم وقتی از آدمایی که دوستشون دارم اما رنجم دادن عبور دی. تو یه آدم مس ه ای . اره چون میدونی الف دوست داره ولی باز داری بهش دروغ میگی کلک میزنی نارو میزنی شایدم کمی خیانت.تو یه احمق به تمام عیاری ی که لیاقت این همه دوست داشتن رو نداره تو داری خودتو نابود میکنه میفهمی ه! با تو ام تویی که الان کنارمی ولی نمی تونم باهات عین ادم حرف بزنم چون . فک می کنیم زرنگ شده ایم هر ی از راه می رسد تا سر دیگری را شیره بمالد و راحت بگذرد و به ریشش بخندد, یکی احساس را نشانه می گیرد, دیگری دارایی را و نفر بعدی روحیات طرف را و هم چنان این روال ادامه دارد.وقتی به سر پرتگاه می رسیم نمی دانیم چطوری بر سر و رویمان بکوبیم چطوری از دیگران ماس ک. تو... باورت نمیشود در مهمانی، من کفش های تورا جفت میکنم هر ماه، قبض تلفن تو را پرداخت میکنم تو باورت نمیشود من به همه نزدیکان تو کادو میدهم حتی گاهی برای آنها شارژ می م تو باورت نمیشود هر ، خبری از تو بمن دهد خوشحال میشوم ، لبخند میزنم میدانی جز تو همه شاهد دردهای منند اما بدان، ک. سلام قصه ی قدیمی تا همیشه از تو تازه تو نوشتی خداحافظ که دلم ساده نبازه بی خبر بودی ندیدی که اب از سرم گذشته اگرم دیدی ندیدی اونچه به شبم گذشته تو نوشتی خداحافظ وقتی که تازه شروعه همیشه اول قصه یه تبسم یه طلوغه چی می خواستم و چی شد وقتی فرصتی نبود تو شبات ماه شدن دیگه رخصتی نبود . همیشه بر این باورم که ا قصه ی ادمای مهربون خوب میشه،این ادما همیشه خدا رو دارن ک داشتنش میرزه ب کل دنیا. ولی بعضی وقتا این ادمای مهربون تحملشون تموم میشه،پره غصه میشن،قلبشون میشکنه و مدام میپرسن چرا؟مگه چیکار ؟ چرا بقیه ادما خوب نیستن،چرا همه چیز و همه فقط از دور قشنگه،مگه میش. غبارى از سپیدى را به روى من گیسو اگر دیدى به خود گو این ره طى گشته آیا راه نیکان بود؟ و یا من در میان جهل میان خاطرات کهنه ى دیروز میان موج افکار پریشانى که یک ارزن نمى ارزید زمان را باختم بر هیچ؟ به خود گو این سپیدى انعکاس نور آن شمعیست که گر مى سوخت نمایان مى نمود آن تجربیاتى که . مثل هر شعری که در دفتر به پایان می رسد
عاقبت اشعار شاعر ها به دیوان می رسد
شعر گفتن اتفاقی ساده و جذاب نیست
کار هر بیتی در این دیوان به تاوان می رسد
هر غزل یک روز شاعر را به یغما می برد
مثل پیراهن که یک روزی به عثمان می رسد
شهریاری گر فلان را تا ثریاها رساند
آ قصه .