آ ین دانم زندگی ببخش یادم گفته بازدید عیدت گفته بودی دارد هنوز - اخبار روز

سلام... چند ساعت است که دارد باران می بارد. باران یاد تو... باران نام تو... و من دوست دارم زیر این باران عزیز خیس شوم. خیس خیس... کم کم رودی از نام تو جاری می شود. می دانم همه دشت ها، تشنۀ نام تو هسنتد. این را به راحتی می شود از نگاه همیشه منتظر تمشک ها و شاه توت ها خواند. مرا ببخش اگر این . تصویرت میان هزاران آیینه منع می شود گویی در چشمانم نگاه تو را حک کرده اند هر بار سرم را تکان می دهم تا تاریخچه بودنت در دل تقویم سال ها پیش آرام بگیرد اما چه کنم نمی دانم کدام ابراهیم معجزه می کند که این دل کفن پیچم هنوز بوی کافور می دهد هنوز به امید وص خاک را به هم میریزد هنوز را. هو __ «یک از معدود چیزهایی که در مدرسه یاد گرفته ام نظریه ی فیلسوفی بزرگ متعلق به دوره ی باستان است که گفته مهم نیست کجا زندگی می کنید، وضع روحی تان اهمیت دارد. یادم می آید که فیلسوف این جمله را به یکی از رفقایش که دلتنگ بود و قصد سفر داشت گفته بود. در واقع فیلسوف چیزی به این مضمون . گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت سالها هست که از دیده ی من رفتی لیک دلم از مهر تو آکنده هنوز دفتر عمر مرا دست ایام ورق ها زده است زیر بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بش ت در خیالم اما همچنان روز نخست تویی آن قامت بالنده هنوز در غم عشق دل من بردی و با دست تهی منم آن عاشق باز. خدایا فقط تو را می خواهم.....باور کرده ام که فقط تویی سنگ صبور حرف هایم می ترسم از اینکه بگم دوسش دارم...اون نمی دونه که با دل من چه کرده...نمی دونه که دلی رو اسیر خودش کرده هنوز در باورم نیست که دل به اون دادم و اون شده همه هستی ام روز های اول آشنایی را بیاد میاورم آمدنش زیبا بود ...آن. باسمه تعالی
برداشتهایی از اشعار حافظ
غزل ۴ _ بیت پنجم
توصیف معشوق

ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست
سهی قدان سیه چشم ماه سیما را

منظور از رنگ آشنایی،یعنی راه و روش مهربانی و توجه به دیگران است.سهی، یعنی راست قامت ،که معمولا برای درخت سرو بکار می برند که بین درخت. امروز برای یک بار دیگه دلم ش ت.. بدجور... بوته یاسی رو که یک عمر باهاش تو تنهایی هام حرف می زدم و از برگ برگش و شاخه شاخه اش، از سبزی اش، از وقارش، از گل هاش، از عطر گل هاش، از طراوت و تازگی اش و ... از همه چیزش خاطره داشتم از بیخ کندنش! و من به شدت دلم ش ت و با اندوه تمام اشک ریختم. خداحا. یه کت بود از این کتابهای جیبی که آدمهایی از سن های مختلف زن و مرد هر کدوم گفته بودن که تا اون سن چی فهمیدن جالبترین جمله ها رو پیرتر ها گفته بودن یه پیر مرد 90 ساله گفته بود تا این سن فهمیدم که بیشتر اون چیزهایی که آدم از اتفاق افتادنشون می ترسه هیچ وقت اتفاق نمی افتند خداوندا به یقین می دانم که وعده بهشت و جهنم سر بیش نیستهر چه هست همین جاستپس یا توبه من را پذیرا باش و مرا ببخش و یا نوشداروی رهایی از خاطرات تلخ و گناهان را بر جان من روادار تا همچو بهلولی خیره سر بر این دنیای پست لبخند زنمدیگر خسته ام و راه به جایی ندارم ♠️گفته بودم بـےتــو مےگیرد دلم، یادت ڪه هست؟ ♠️بـےنگاهت برگ مےریزد دلم، یادت ڪه هست؟ ♠️برگ و بارے نیست دیگر، گفته بودم نازنین. ♠لحظہ اے دور از تو مےمیرد دلم، یادت ڪه هست منبع: http://sonia2511. / درد را دیدند و از درمان ی حرفی نزد از سیاهی شب هجران ی حرفی نزد قصه ها گفتند از آغاز شورانگیز عشق جمله ای از تلخی پایان ی حرفی نزد شعر ها در وصف شیرینی لیلا گفته شد از غم مجنون سرگردان ی حرفی نزد عشق گرچه در جوانی هست شیرین تر ولی از تپش های دل پیران ی حرفی نزد عشق و ایمان را غم نان. غزلی بلند اما زیبا از ف الدین عراقی، دلی یا دلبری، یا جان و یا جانان، نمی دانم همه هستی تویی فی الجمله، این و آن نمی دانم بجز تو در همه عالم دگر دلبر نمی بینم بجز تو در همه گیتی دگر جانان نمی دانم بجز غوغای عشق تو درون دل نمی یابم بجز سودای وصل تو میان جان نمی دانم چه آرَم بر درِ و. قطار زمان به سرعت ازجلو دیدگانم میگذرد و من هنوز خاطرات دیروز را مینگرم... افسوس که نه جاده به انتها میرسد و نه آتش تلخی خاطرات قصد خاموش شدن دارد... یادم رفت که به دلم گفته بودم غمگین نباشم. پوزخندی میزنم حواسم را پرت آسمان میکنم ...چه ماه زیبایی ... گویی با من سخن میگوید که بیا با م. امروز نون. بهم گفت که فلانی ها در موردم گفته اند که قبلاً دختر خوبی بودم.باحجاب تر بودم و فلان و ...یادم رفته بود در میان چه ادمهایی زندگی می کنم...یادم رفته خودم نباشم.عقایدمو به زبان نیارم.یادم رفته بود باید همرنگ این گر نما باشم...یادم رفته بود... هفت دریا را برایت غرق خون آورده ام
آسمان را پیش پایت سرنگون آورده ام
نام زیبایت زبانم را چنان در بند خواست
کز زبونی واژه ها را واژگون آورده ام
گفته بودی دل بیاور تا تو را باور کنم
گفته بودی دل ، ولی دریای خون آورده ام
هرچه می بینی همینم ، بیش از این از من مخواه
صورت. اکنون که در آستانه پنجاه وچهارسالگی قرار گرفته ام اما هنوز احساس یک جوان بیست ساله را دارم بسیار مسرور و شادمانم.از اینکه هنوز می توانم دوباره بایک دیدگاه جدید فرهنگ کشورکهنسال خود را از شعر و ادبیات و رمان و داستان و....مرور کنم وبرداشت های نوین خود را با فرزندان میهنم به اشترا. دنیا در تکرار روز و شب در گردش بود که ناگاه ی که الهام بخش بهترین لحظات پر احساسم بود به دنیای صامت من پا گذاشت هنوز که هنوزه در تعجب و بهتی عجیب به سر می برم که چگونه و چطور امدی سر زده و غریبانه... ولی حال به مانند عزیزی جانانه در دلم جا وا کردی نمی دانم ولی این را می دانم که تو و ن. #ببخش اگر اینقدر دوست دارم ... دلم داره مثل یه گنجشک می تپه یه گنجشک که انگار عشقش ازش دوره صداش و میشنوه ولی پیداش نمی تونه کنه هی می دوه هی می دوه ... بعد تصمیم میگیره بشینه و خونه ی عشقشون بسازه تا وقتی نفس ش امد بتونند راحت زندگی کنند وای چقدر سخت تمام لحظه ها وای چقدر سخت تمام هس. باز هم مانند همیشه لذت به نتیجه رسیدن را فقط مدیون لطف و مرحمت او می دانم. لذت کاری که با علاقه آن را آغاز نمودم و تا پایان، مصمم پیش رفته ام. از اینکه همراه من بودی و تنهایم نگذاشتی، از تو سپاسگزارم. موفقیت های کوچک و بزرگم را فقط مدیون لطف و بزرگواری تو می دانم. مردی پس از طلاق گرفتن از همسر خود با او تماس گرفت!! و گفت: خانم ببخشید اشتباه لطفا مرا ببخش و به خانه برگرد!! زن در جواب گفت : آیا در کنارت یک لیوان داری؟ !؟!؟ مرد گفت: بله دارم!! زن گفت: اکنون آن را محکم بر زمین بکوب. مرد چنان کرد که زن گفته بود. سپس زن گفت: حالا که دیدی آن لیوان ش ته و ه. تا تو نیای هیچ چیز درست نمیشه و من منتظرم تو برگردی با رفتن تو کلاغ تبدیل به الاغ شد و میمون تبدیل به سگ هیچ چیز عادی و طبیعی نیست قلب من همچنان برای دیدن تو و بوسیدن رخ زیبای تو می تپه میدونم من بد که تو رو بیهوده رنجوندم تویی که با تمام وجودت دوستم داشتی رهایت تا در زمستان برفی ز. برای شفای زخم های عاطفی، راهی جز بخشش وجود ندارد. ببخش آن هایی را که به تو صدمه زده اند؛ حتی اگر گمان می کنی آنچه آن ها با تو کرده اند غیرقابل بخشش است. تو آن ها را می بخشی، نه به این دلیل که آن ها مستحق بخشش اند. تو آن ها را می بخشی زیرا دوست نداری با یادآوریِ آزار و اذیتِ آن ها روح. گفته بودی پای دردم تا اَبد می ایستی بر خودم تا آمدم دیدم کنارم نیستی دل اگر فَصلت زمستان است،می سوزم چرا!؟ در نهایت هم نفهمیدم کجا می زیستی حیرتم را بیشتر د این آیینه ها گاه آن تصویر می پرسد ز رویم کیستی شعله ای هم بعدِ خاموشی فقط با شمع گفت: بهرِ تو مُردم برایم قطره ای نگریستی! ن. دوباره دل هوای ... با تو بودن کرده میخوام بنویسم از همه چیزهای زندگیم از همه لذت ها و پریشونیام از همه ی خوشی هام و دلتنگیام از همه ی حرفهای گفته و ناگفته مینویسم که بعده ها یادم بیاد چه روزگاری داشتم مینویسم که مجبور نباشم حرف بزنم مینویسم که حرفهایم را ی نشنود و مینویسم که گفته . پدر... اگر چه از آینه نبود اما خسته ترین مهربانی عالم در آینه چشمان مردانه ات کودکی هایم رابدرقه کرد تا امروزبه معنای توبرسم.می خواهم بگویم ببخش اگر پای تک درخت حیاطمان پنهای غصه هایی خوردی که مال تو نبودند!!!ببخش اگر ناخن های ضرب دیده ات ر دم که لای درهای بسته روزگار مانده بودوب. رفتی و از رفتنت خاطر پریشانم هنوز رفتی و از رفتنت خاطر پریشانم هنوز شعله ای می سوزد از هجر تو برجانم هنوز ای بهار آرزو از باغ رویت جلوه گر بی تو در تنهای زمستانم هنوز گل دمید ازخاک و بلبل مطربی آغاز کرد بی تو ای زیبا ترین، درکنجِ زندانم هنوز کاش می دیدی که همچون لاله داغم بر دل است تشنه لب با پایِ زخمی دربیابانم هنوز تا تو بودی، بر دلم بارانِ مهری داشتی اشک ریزان چون درختِ بعدِ بارانم هنوز نسبتی دادم بهشت و باغ را با روی تو ای نمی دانم چه ! زین معنی پشیمانم هنوز شمعِ خاموشم، ز رویت برفروزانم شبی شاخه ی خشکم، درآغوشت بسوزانم شبی محمد غلامی کاش اینجا بودی
همین کنار خودم ...
و من یادم میرفت که
چقدر ..
خسته ام
ابم
ویرانم ....
سید علی صالحی
.................................
شایعه پیچیدگی زن ها
تنها بهانه ای است مردانه
برای رفتن ها ، ندیدن ها
نفهمیدن ها و نخواستن ها
و گرنه معمای هر زنی
با آغوش حل میشود ..
حس. کی گفته که :" از دل برود هر آنکه از دیده رود" کی گفته دل ندارم ؟؟ خیلی وقته ندیدمت ولی دلم لک زده واسه اون نگاه قشنگت دلم لک زده واسه اون دستای مهربونت دلم لک زده واسه صدات که فقط خدا میدونه چقدر آرومم میکنه. یک کلام.....دلم لک زده واسه "تو" کاش یکم بودی تا دلم آروم میشد...... خیلی پریشو. دوباره داشتم خواب می دیدم. من گوشه ی کاناپه نشسته بودم و داشتم می دیدم. تو هم روی کاناپه دراز کشیده بودی و سر روی پای من گذاشته بودی که کمی کتاب بخوانی و بخو . پای من بالشِ تو شده بود. موهایت مثل پر قو لطیف؛ بالشِ پای من شده، پایم خواب رفته بود! گمانم تو هم خوابت برد که کتاب توی دستت. نمی دانم که بودی یا چه بودی ولی بی حرف قلبم را ربودی نمی دانم که هستم یا چه هستم ولی هر لحظه در فکر تو هستم ****************************** بیگانگی نگرکه من ویار همچو دو چشم همسایه ایم و خانه هم را ندیده ایم ***************************** بگورستان گذر کم وبیش بدیدم حال تمند و درویش نه درویشی به خاکی بی کفن ما. بعد از بهار پارسال بهت گفته بودم دیگه عشق نمیفهمم دیگه احساس ندارم دیگه نمیتونم خوب باشم گفته بودم و تو قبول کرده بودی حالا پاش بسوز
ربات. هایپر شده ام امشب. آنقدر راه رفتم و چرت و پرت گفته ام و به قضایای گریه آورخندیده ام که مامان یک قرص صورتی با یک استکان گلاب ریخته توی حلقم.بعد از هم به شیوه ی ای و با خشم زیاد خواهربزرگه ی روح الله را مورد مرحمت قرار دادم .درحالیکه خواهرک تروتازه و قشنگ و کمر باریکم کتاب آیین نامه . اگر اشتباه نکنم
به گمانم آ ین دیدار ما
بالای بُن بستِ همین باغ صنوبر بود
تو پیراهنِ بنفشی از بارشِ پروانه پوشیده بودی
باران هم می آمد،
زیر درختی که بر پرچینِ پسین خمیده بود
چیزی جز چراغی ش ته،
سنگچینِ اجاقی خاموش،
و دو سه کبریتِ سوخته ندیدیم. راستی چرا به خاطر یک خط خالی
از خوابِ و از مَشقِ گریه گذشتیم؟! اگر اشتباه نکنم
به گمانم ی بالای بُن بستِ باغ صنوبر نوشته بود:
- چه بسیار که به جستجوی آن دروازه ی بزرگ
در مِه به جانب دریا رفتند،
نشانیِ ان ما را با خود بردند،
و دیگر باز نیامدند. هنوز رَدِپای پرنده ای
بر خوابِ خیسِ راه پیدا بود،
باران هم می آمد.
گفتم بیا به خانه برگردیم
چیزی به آ ین دقایق روز باقی نیست!
به خدا من از این همه همهمه در سایه سارِ صنوبران می ترسم.
اینجا پسِ هر سنگ و هر درخت،
انگار شبحی خاموش
پیِ کبریتی سوخته
جیبهای خیسِ بارانیِ خود را می کاود،
می بینی ری را...!؟ تو گفته بودی عده ای آدمی و پَری
خاطراتِ ی ما را به جانبِ جوبارِ بزرگِ روز می برند،
تو گفته بودی دریا
پشتِ همین پرچینِ ش ته آرمیده است،
پس کو، کجا، چرا...
چرا به خاطرِ یک خطِ خالی
از خوابِ و از مشقِ گریه گذشتیم!؟ دیگر تمام شد،
حالا بیا به خانه برگردیم
بیا به فالِ گشوده ی این کتابِ قدیمی
فقط از یک جوابِ روشنِ کوتاه
به سهمِ اندکِ این علاقه قناعت کنیم.
اگر اشتباه نکنم
به گمانم دارد یک اتفاقِ تازه می افتد. سید علی صالحی ----------------------------------- پ.ن: آ ین دیدار ما... هنوز رد پایت بر جاده ی خیس نگاهم پیداست... هیچوقت از یادم نمی رود...
ساعت2:49 دقیقه بامداد درد را دیدند و از درمان ی حرفی نزد از غم در دیده ها پنهان ی حرفی نزد قصه ها گفتند از آغاز شورانگیز عشق جمله ای از تلخی پایان ی حرفی نزد شعر ها در وصف شیرینی لیلا گفته شد از غم مجنون سرگردان ی حرفی نزد عشق گرچه در جوانی هست شیرین تر ولی از تپش های دل پیران ی حرفی نزد عشق و ایمان را غ. گفته بودی هف ماهه بر میگردی گفته بودی می بینمت دوباره الان یه سال گذشته از اون روزا حواست هس حالا دیگه بهاره؟ خاطره داشتن عاشقا با پاییز ولی من از پاییز نشونه داشتم بر ی رو که پا گذاشتی روشون یه ساله لای روسریت گذاشتم بهاره و شکوفه بارون شده برگ درختا همه دیگه سبزه اصلا بگو یاد. اینکه صدای تو دائما" در گوشم میگوید برگرد و من خود را به نشنیدن میزنم را به عمد نگیر، به جرم نگیر.... مدت هاست که با زره بر سجاد مینشینم. مدتهاست که ها را نجویده میبلعم... رمضان شده و انگار چادرم را روی صورت کشیده ام که نگاهم نکنی...که نگاهت نکنم..... دیگر نمیتوانم با سوز دعا بخوانم.. م. روز پدر پدر! گرچه خانه ما از آینه نبود؛ اما خسته‏ ترین مهربانی عالم، در آینه چشمان مردانه‏ ات، کودکی‏ هایم را بدرقه کرد، تا امروز به معنای تو برسم. می‏خواهم بگویم، ببخش اگر پای تک درخت حیاطمان، پنهانی، غصه‏ هایی را خوردی که مال تو نبودند! ببخش اگر ناخن‏های ضرب‏ دیده ‏ات را . + [هاها ... شلغم هم جالب میشه! ... اشتباهی بهش نگم شلغم حالا ... اسمش هویج بود] سلام شلغم. - شلغم؟! من هویج ام ها! هنوز نفهمیدی؟ + [اشتباهی بهش نگم یادم رفته بود، در حالی که یادم نرفته بود ... راستشو بگم که چقد اسکلم!] راستش ... یادم رفت اسمتو! - دستِ شما درد نکنه واقعا! دست مریزاد! + حالا اینا ر. دیوید پارناس گفته است که ی نرم افزار یک شکل از ی است. استیو مک کانل گفته است که هنوز اینطور نیست، ولی ی نرم افزار باید یک شکل از ی بشود. دونالد کنوت گفته است که برنامه نویسی یک هنر است. دیوان فعالیتهای آماری ان نرم افزار را به عنوان زیرگروهی از « متخصصین کامپیوتر »، با فرصت های شغ. من ندا ....دختر بنده ی خل شما....همان دختر جذاب بازیگوش ک هوشش هم خوب کار می کند....من ندا....ن ک سال نود و پنج خیلی سخت برایش گذشت....من ندا.....دختر بنده ی کوچک نازک نارنجی شما....من ندا...دختر بنده ی شما.... وقتی می بینم یک ادمی ب چیزی نیاز دارد هنوز نگفته دوست دارم نیازش را برطرف کنم....حالا .