آ ین دانم زندگی ببخش یادم گفته بازدید عیدت گفته بودی دارد هنوز - اخبار روز

قطار زمان به سرعت ازجلو دیدگانم میگذرد و من هنوز خاطرات دیروز را مینگرم... افسوس که نه جاده به انتها میرسد و نه آتش تلخی خاطرات قصد خاموش شدن دارد... یادم رفت که به دلم گفته بودم غمگین نباشم. پوزخندی میزنم حواسم را پرت آسمان میکنم ...چه ماه زیبایی ... گویی با من سخن میگوید که بیا با م. امروز می خواهم قولی دهم به خدایم ... که دیگر ترک گویم گناهی را که سال هاست اسیرم کرده ... ندانسته و ناخواسته ... ش تم و اشک ها ریختم از درد وجدان ... آخ که چه بد است بخواهی و نتوانی انگار ... درد دارد نا امید شدن از خود ... درد دارد احساس بیچارگی ... درد دارد شرمنده شدن پیش خدا ... خدایا مرا بب. هفت دریا را برایت غرق خون آورده ام
آسمان را پیش پایت سرنگون آورده ام
نام زیبایت زبانم را چنان در بند خواست
کز زبونی واژه ها را واژگون آورده ام
گفته بودی دل بیاور تا تو را باور کنم
گفته بودی دل ، ولی دریای خون آورده ام
هرچه می بینی همینم ، بیش از این از من مخواه
صورت. امروز نون. بهم گفت که فلانی ها در موردم گفته اند که قبلاً دختر خوبی بودم.باحجاب تر بودم و فلان و ...یادم رفته بود در میان چه ادمهایی زندگی می کنم...یادم رفته خودم نباشم.عقایدمو به زبان نیارم.یادم رفته بود باید همرنگ این گر نما باشم...یادم رفته بود... غزلی بلند اما زیبا از ف الدین عراقی، دلی یا دلبری، یا جان و یا جانان، نمی دانم همه هستی تویی فی الجمله، این و آن نمی دانم بجز تو در همه عالم دگر دلبر نمی بینم بجز تو در همه گیتی دگر جانان نمی دانم بجز غوغای عشق تو درون دل نمی یابم بجز سودای وصل تو میان جان نمی دانم چه آرَم بر درِ و. گفتم کمرم ش ت. گفت این طور نگو. دیگر ادامه ندادم. می دانم بعضی حرف ها را نباید زد، نباید گفت، بعضی حرف ها را باید نگه داشت کنج قلب و بر زبان نیاورد. این را خوب آموخته ام در این سال ها. که آن بعضی حرف ها را با خودم کنم و خیلی که سختم آمد گوشه ای را پیدا کنم و اشک بریزم تا سبک شوم، لااقل. دوباره دل هوای ... با تو بودن کرده میخوام بنویسم از همه چیزهای زندگیم از همه لذت ها و پریشونیام از همه ی خوشی هام و دلتنگیام از همه ی حرفهای گفته و ناگفته مینویسم که بعده ها یادم بیاد چه روزگاری داشتم مینویسم که مجبور نباشم حرف بزنم مینویسم که حرفهایم را ی نشنود و مینویسم که گفته . کوچ کردی از من و از روزگارم بی خبر
کوچ کردی از من و از روزگارم بی خبر
پر کشیدی سوی ییلاقی از اینجا خوب تر
بال و پر دارم ولی پرواز یادم رفته است
رفتی و من ماندم و یک انتظار بی ثمر
گر چه می دانم نمی آیی ولی هر روز صبح
آب و جارو می کنم این خانه را با چشم تر
آنقدر خوش باورم با اینکه با او دیدمت
دستپاچه می شوم با هر صدای زنگ در
خوب می دانم چه می خواند درون گوش تو
"قد دنیا دوستت دارم" ولی من بیشتر
من زمین تو آسمانی من کجا و تو کجا
من فقط یک ماه دارم تو هزار و یک قمر
رسم قو ها رسم کفتر های هر جایی نبود
عشق یعنی زندگی تنها برای یک نفر


اسماعیل ساسانی
مردی پس از طلاق گرفتن از همسر خود با او تماس گرفت!! و گفت: خانم ببخشید اشتباه لطفا مرا ببخش و به خانه برگرد!! زن در جواب گفت : آیا در کنارت یک لیوان داری؟ !؟!؟ مرد گفت: بله دارم!! زن گفت: اکنون آن را محکم بر زمین بکوب. مرد چنان کرد که زن گفته بود. سپس زن گفت: حالا که دیدی آن لیوان ش ته و ه. گفتم بمان حتی هوای ابری را بهانه که نروی که بمانی چترت را قایم گفتم بمان هوای تاریک خانه را نمیخواستم فضای سنگین را بغض در گلویم را نمیخواستم گفتم بمان ، گفتم نرو چون فکر می تو هم جایی را نداری که بروی ، که بمانی اما من..من نمیدانستم من از آن طرف قضیه خبر نداشتم گفتم بمان اما کاش . از رفتن تو تا این لحظه چیزی ننوشته ام عزیزم.. حتما می پرسی این لحظه یعنی کی؟ چه وقت؟ امروز سه روز است که صدایت را نشنیده ام و این نشنیدن صدایت مانند روزگار پیش از این نیست.. امید فردا یا روز دیگر در من مرده است. یک ماه دیگر یعنی چند روز دیگر عزیزم؟.. ببخش که حال خوشی ندارم.. ببخش که ه. دنیا در تکرار روز و شب در گردش بود که ناگاه ی که الهام بخش بهترین لحظات پر احساسم بود به دنیای صامت من پا گذاشت هنوز که هنوزه در تعجب و بهتی عجیب مانده ام که چگونه و چطور امدی سر زده و غریبانه ولی حال به مانند عزیزی جانانه در دلم جا وا کردی نمی دانم ولی این را می دانم که تو و نگاه ت. گفته بودی پای دردم تا اَبد می ایستی بر خودم تا آمدم دیدم کنارم نیستی دل اگر فَصلت زمستان است،می سوزم چرا!؟ در نهایت هم نفهمیدم کجا می زیستی حیرتم را بیشتر د این آیینه ها گاه آن تصویر می پرسد ز رویم کیستی شعله ای هم بعدِ خاموشی فقط با شمع گفت: بهرِ تو مُردم برایم قطره ای نگریستی! ن. #ببخش اگر اینقدر دوست دارم ... دلم داره مثل یه گنجشک می تپه یه گنجشک که انگار عشقش ازش دوره صداش و میشنوه ولی پیداش نمی تونه کنه هی می دوه هی می دوه ... بعد تصمیم میگیره بشینه و خونه ی عشقشون بسازه تا وقتی نفس ش امد بتونند راحت زندگی کنند وای چقدر سخت تمام لحظه ها وای چقدر سخت تمام هس. باز هم مانند همیشه لذت به نتیجه رسیدن را فقط مدیون لطف و مرحمت او می دانم. لذت کاری که با علاقه آن را آغاز نمودم و تا پایان، مصمم پیش رفته ام. از اینکه همراه من بودی و تنهایم نگذاشتی، از تو سپاسگزارم. موفقیت های کوچک و بزرگم را فقط مدیون لطف و بزرگواری تو می دانم. هنوز روزه مو باز ن ...
امروز مدار خوندم. نزدیکای اذان هم تفسیر موضوعی قرآن یکم خوندم. امروز به بابا گفته بود که دیگه نمیتونه پیش مامان بزرگ بمونه گفته بود خودت یا ...(منظورم مامانم) یا ... (منظور من) بمونه... نمیدونم پیش خودش چی فکر کرده !!!!اخه من چطور میتونم؟!!!! بابا رفت بیمارستان ال. بعد از بهار پارسال بهت گفته بودم دیگه عشق نمیفهمم دیگه احساس ندارم دیگه نمیتونم خوب باشم گفته بودم و تو قبول کرده بودی حالا پاش بسوز
ربات. برای یگانه ی باهوش و بی همتا ، الینای سخت کوش ، مژان همیشه شرمگین ، سپینود دوست داشتنی و آریانوش شوخ و شنگ که فقط سه کلاس یک ساعت و نیمه با آنها بودم و این دلم را پودر میکند ! ...................................................................................................... من از دیار اندوه و تبار دردم دوست و تو خودت اوج ل. از رفتن تو تا این لحظه چیزی ننوشته ام عزیزم.. حتما می پرسی این لحظه یعنی کی؟ چه وقت؟ امروز سه روز است که صدایت را نشنیده ام و این نشنیدن صدایت مانند روزگار پیش از این نیست.. امید فردا یا روز دیگر در من مرده است. یک ماه دیگر یعنی چند روز دیگر عزیزم؟.. ببخش که حال خوشی ندارم.. ببخش که ه. اگر اشتباه نکنم
به گمانم آ ین دیدار ما
بالای بُن بستِ همین باغ صنوبر بود
تو پیراهنِ بنفشی از بارشِ پروانه پوشیده بودی
باران هم می آمد،
زیر درختی که بر پرچینِ پسین خمیده بود
چیزی جز چراغی ش ته،
سنگچینِ اجاقی خاموش،
و دو سه کبریتِ سوخته ندیدیم. راستی چرا به خاطر یک خط خالی
از خوابِ و از مَشقِ گریه گذشتیم؟! اگر اشتباه نکنم
به گمانم ی بالای بُن بستِ باغ صنوبر نوشته بود:
- چه بسیار که به جستجوی آن دروازه ی بزرگ
در مِه به جانب دریا رفتند،
نشانیِ ان ما را با خود بردند،
و دیگر باز نیامدند. هنوز رَدِپای پرنده ای
بر خوابِ خیسِ راه پیدا بود،
باران هم می آمد.
گفتم بیا به خانه برگردیم
چیزی به آ ین دقایق روز باقی نیست!
به خدا من از این همه همهمه در سایه سارِ صنوبران می ترسم.
اینجا پسِ هر سنگ و هر درخت،
انگار شبحی خاموش
پیِ کبریتی سوخته
جیبهای خیسِ بارانیِ خود را می کاود،
می بینی ری را...!؟ تو گفته بودی عده ای آدمی و پَری
خاطراتِ ی ما را به جانبِ جوبارِ بزرگِ روز می برند،
تو گفته بودی دریا
پشتِ همین پرچینِ ش ته آرمیده است،
پس کو، کجا، چرا...
چرا به خاطرِ یک خطِ خالی
از خوابِ و از مشقِ گریه گذشتیم!؟ دیگر تمام شد،
حالا بیا به خانه برگردیم
بیا به فالِ گشوده ی این کتابِ قدیمی
فقط از یک جوابِ روشنِ کوتاه
به سهمِ اندکِ این علاقه قناعت کنیم.
اگر اشتباه نکنم
به گمانم دارد یک اتفاقِ تازه می افتد. سید علی صالحی ----------------------------------- پ.ن: آ ین دیدار ما... هنوز رد پایت بر جاده ی خیس نگاهم پیداست... هیچوقت از یادم نمی رود...
ساعت2:49 دقیقه بامداد تولد ۲۶سالگیت مبارک محبوب قلبم... نمیدونم...شاید اولین نفر نیستم که یادش بوده و بهت تبریک گفته ولی مطمینم اولین و تنها ی هستم که نه به زبان بلکه با تمام قلبم بدون اینکه بدانی تولدت رو تبریک میگم برات بهترین ها رو آرزو می کنم.ببخش که بهت دل بستم. هایپر شده ام امشب. آنقدر راه رفتم و چرت و پرت گفته ام و به قضایای گریه آورخندیده ام که مامان یک قرص صورتی با یک استکان گلاب ریخته توی حلقم.بعد از هم به شیوه ی ای و با خشم زیاد خواهربزرگه ی روح الله را مورد مرحمت قرار دادم .درحالیکه خواهرک تروتازه و قشنگ و کمر باریکم کتاب آیین نامه . گفته بودم هر چه دارم خوب و زیبا مال تو دلبری های همین قویِ فریبا مال تو هر چه داری غصه یا غم باز یک جا مال من مثل هر شب خنده های کلِ دنیا مال تو قلب قرآنی تو یاسنی تو یاسینی هنوز سرخوشم من چون تو هستی خواب و رویا مال تو نقش زلفت شانه هایت کار یک نقاش نیست نقش عشقی جان فدایت شورِ شید. نور ،،، نور چیست ؟ پرتوهایی که به هر سو منتشر و باعث میشود چشم قادر به درک اجسام گردد. نور حقیقت اشیا را آشکار می کند. نور زیبایی و زشتی را تمیز میدهد . نور نباشد تاریکی و ظلمت بهانه می شود برای گمراهی و جهل می دانی جان من ... تو نور زندگی ام بودی ، پرتوهای وجودت هرجا که بودی دلیل در. این که بی هوا و بی قاعده می نویسم فقط کار دلم نیست. راستش عقلم دلی شده است. شبیه پره زردآلو خشک، خیس خورده. چیزی درونش می جوشد که بنویس. دراز کشیده روی تخت و خودش را زور کرده به یک سخنرانی خسته کننده گوش می دهد که همه حرف هایش تکراری است. آن وقت لای حرف ها می رسد به شیطنت، می نویسد. ه. + [هاها ... شلغم هم جالب میشه! ... اشتباهی بهش نگم شلغم حالا ... اسمش هویج بود] سلام شلغم. - شلغم؟! من هویج ام ها! هنوز نفهمیدی؟ + [اشتباهی بهش نگم یادم رفته بود، در حالی که یادم نرفته بود ... راستشو بگم که چقد اسکلم!] راستش ... یادم رفت اسمتو! - دستِ شما درد نکنه واقعا! دست مریزاد! + حالا اینا ر. اینکه صدای تو دائما" در گوشم میگوید برگرد و من خود را به نشنیدن میزنم را به عمد نگیر، به جرم نگیر.... مدت هاست که با زره بر سجاد مینشینم. مدتهاست که ها را نجویده میبلعم... رمضان شده و انگار چادرم را روی صورت کشیده ام که نگاهم نکنی...که نگاهت نکنم..... دیگر نمیتوانم با سوز دعا بخوانم.. م. بهت گفته بودم که پ ر میشی خودت خواستی از من شکایت نکن بهت گفته بودم که پشیمون میشی بهت دل نمیبنده دلخون میشی ببین داره عشقت با عشقش میره بهت گفته بودم که داغون میشی دلم آخ دلم آخ بمیری دلم محاله به حرفت باز گوش بدم. ....... پ.ن. * پست اول و آ * یک چیز برایم حل نمیشود: چرا مردم این اندازه گرسنه تایید گرفتن و مقبول افتادن اند. چندی پیش دوستی به من هشدار داد که به سختی خواهی افتاد. رفاه در مردمداری است. بهش گفتم غم انگیز نیست برات که طرفدارانت و فالوورهات این همه بدبختِ توجه تو اند؟ خبری هم شنیده م که هنوز از شوک اش درنیام. کاش میشد در اوج مشکلات یا بین دوراهی های سرنوشت ساز، خود را سپرد به دست سرنوشت؛ خود را رها کرد در رودخانه ای وشان، یا دریایی مواج. که وقتی چشم هایت را باز می کنی ببینی همه چیز مرتب است و به ساحلی امن رسیده ای. آه که نمی شود. اما، چرا نشود؟ دقیقاً همین لحظه که چند کلم ی پیش را می نوش. تلخِ تلخ فرو می ریزم... درست مثل برگ های پاییزی... آرام و در سکوت... درونم ولوله ای ب است... آشوبم آشوب... در گلویم بغضی است هر لحظه آماده سرباز ... چشمهایی فقط برای با !
اما لبخند می زنم، محبت می کنم، کمک می کنم و نفس می کشم حتی!... اینجا که ایستاده ام شاید تهِ خط باشد برای من...
خیلی سع. من ندا ....دختر بنده ی خل شما....همان دختر جذاب بازیگوش ک هوشش هم خوب کار می کند....من ندا....ن ک سال نود و پنج خیلی سخت برایش گذشت....من ندا.....دختر بنده ی کوچک نازک نارنجی شما....من ندا...دختر بنده ی شما.... وقتی می بینم یک ادمی ب چیزی نیاز دارد هنوز نگفته دوست دارم نیازش را برطرف کنم....حالا . هیچ اینجا منتظرم نیست و من بعد از چیزی حدود یک سال امده ام بنویسم ...می خواهم نوشتن را از سر بگیرم ولی جایی دیگر ...هنوز نمی دانم کجا فقط می دانم باید بنویسم ...این مدت اتفاقات زیادی برایم افتاد...خوب و بد ...با یک کوله پشتی به هشت کشور دنیا سفر ..زندگی و برگشتم ...با یک چمدان تجربه ....چند. دوست داشتن " تو " کاری دشوار است . دوست داشتن ، کاری ست آموختنی و همه ، رنج آموختن را نمی برد . ببخش ، ی را که تو را دوست ندارد ، زیرا که هنوز مومن نیست ، زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته ، او ابتدای راه است .


یک سوسک با خدا گفت : ی دوستم ندارد . می دانی که چه قدر سخت است ، این . گفته بودی پای دردم تا اَبد می ایستی بر خودم تا آمدم دیدم کنارم نیستی دل اگر این فصل پاییزیست چرا می سوزم!؟ در نهایت هم نفهمیدم کجا می زیستی حیرتم را بیشتر د این آیینه ها گاه آن تصویر می پرسد ز رویم کیستی شعله روزی بعدِ خاموشی خودش با شمع گفت: بهرِ تو مُردم برایم قطره ای نگریستی! ن. به گفته فعالان ، گروه موسوم به ت ی ( ) باردیگر "وارد شهر پالمیرا شده است." نه ماه پیش کنترل این شهر را ازدست داده بود. هنوز جزئیات دقیق این ماجرا مشخص نیست اما گفته می شود که نیروهای در مرکز این شهر با نیروهای تی درگیر شده اند داستان های بین تیام و استقلالی ها همچنان ادامه دارد. در حالیکه مهاجم سنگالی به باشگاه عجمان پیوسته، استقلالی ها اعتقاد دارند او باید به ایران برگردد و رضایت باشگاه را بگیرد و سپس راهی تیم جدیدش شود.در همین رابطه حسین فتحی در آ ین خبر از وضعیت تیام گفته او در حال حاضر در مجارستا. مامان امروز رفته روضه خونه اشربرگشته ، الان برام تعریف میکنه که به دختر ای زن اش که هفتاده و خورده ای سن ش مامانم در مورد من بهش گفته و اونم جواب داده یک دفتر پر دختر دارم بیا ببین ! ای خدا ، بهش گفته اگه یک سال ، یک سال خورده ای بزرگتر ازش باشند چی میگی ؟ مامان م گفته پسرم خیلی درد . گم شدن در کوچه های بی ی . ..حقم نبود وای این دلشوره ها ...دلواپسی... حقم نبود گفته بودم......دوستت دارم......نکردی باورم بارها تفتیش ......وارسی...... حقم نبود دامنی از گل برایت هدیه آوردم........ولی این چنین پر پر شدن چون اطلسی..... حقم نبود من که تنها هم نشینم .......اشک و یک آیینه بود بی وفایی،،هم . برایت گفته ام؟ که چگونه میان انبوه این نتوانستن ها چشم مى اندازم ببینم سایه ى صداى تو را مى بینم یا نه. که یک بار دگر بگویى عیبى ندارد، این طور نمى ماند. بگویى درست مى شود و زود درست بشود. آ نمیدانم خبر دارى یا نه، روزگارم خیلى به حرف توست. برایت گفته ام؟ که این روزها چقدر زود به ز.